سربازخانهی محلّه. صداهایی جوان، بلند و سلامت. پنجرههای نورانی در سرتاسرِ شب، مثل نقاطی روشن در تهِ راهرویی تاریک.
چقدر دیشب زجر کشیدم از دردِ توی دندههام و پاشنهی پام. شکنجهی محض... کلمهای نیست که حقّ مطلب را ادا کند؛ ضجّهای مگر.
آیا کلمات، واقعاً، به درد میخورند؟ اصلاً میشود با کلمات توضیح داد درد (یا بگیر احساسات) چه بر سر ما میآورد؟ کلمات فقط وقتی سر میرسند که همهچیز تمام شده است ـــــ وقتی دیگر آبها از آسیاب افتاده. دروغی و بیجان، کلمات فقط از خاطرات میگویند.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
غریب است ترسی که این روزها درد ـــــ یا اقلکم این دردِ خاص ـــــ به من میدهد. تحمل کردنیست اما من نمیتوانم تحملش کنم. وحشتِ محض: پناه بردنم به داروهای بیحسّی شبیهِ فریادی بههوای کمک است، جیغِ زنی پیش از آنکه واقعاً بلایی سرش آمده باشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
رندانه است طریقی که مرگ ما را از پا میاندازد، و جوری هم وانمود میکند که انگاری فقط در کارِ تُنُک کردن و هَرَسی ساده است. یک نسل هیچوقت با یک ضربه از پا نمیافتد ـــــ این دیگر خیلی غمانگیز و زیادی عیان است. مرگ ترجیح میدهد تکهتکه کار کند. علفزار، در یک زمان، از جهاتِ مختلف به دمِ داس میرود. یکیمان امروز میرود؛ دیگری چند روز بعدش؛ باید بِایستی عقب، اطرافت را نظاره کنی، تا جاهای خالی، قتلِ عام شدنِ گستردهی همنسلهایت را بفهمی.
—آلفونس دوده، ترجمهی عماد مرتضوی