بچههای کوچک قرن
مقایسهی شعر فرانسوی و انگلیسی
ترجمهی ابوالحسن نجفی
[بهرام] صادقی عزیزم
شب دراز
شنبه و یکشنبه در کنار دریا
—روبر مرل، ترجمهی ابوالحسن نجفی
شعر چیست؟
—ژرژ پمپیدو، ترجمهی ابوالحسن نجفی
اندیشههایی دربارهی رمان
اگر، به پیروی از والری، چیزی را نثر بنامیم که بهمجرد انجام وظیفهاش، یعنی انتقال فکر، بمیرد، و چیزی را شعر بنامیم که از نظر شکل و قالب پایدار و مخلد بماند، رمان هم میتواند نثر یا شعر باشد. پروست و ژیرودو و کولت و آراگون شاعرند.
شکل و قالب اس اساس است. موضوع فقط بهانه و انگیزهی کار است.
بازخواندن یک رمان، اگر فقط موضوعش مد نظر باشد، بیمعنی است، زیرا پایانش را میدانیم. بنابراین نکتهی دیگری در میان است که خواننده را نگه میدارد و لطف تازهای به اثر میبخشد، نکتهای که در شرح داستان نیست بلکه در شکل بیان داستان است.
داستان ممکن است شعر باشد (مانند «ترز دکیرو») یا جز نثر نباشد (مانند آثار پیر بنوا)، همچنانکه تصویری ممکن است عکسبرداری باشد یا کار هنری.
حسن رمان در این نیست که شبیه الگوی خارجی خود باشد، بلکه در این است که این الگو را بهصورت تازهای نشان دهد.
در رمان خوب فقط مؤلف باید شبیه باشد: همچنانکه پردهی المپیا پیش از آنکه شبیه مدل خود باشد، به خود نقاش (مانه) شباهت دارد.
رمانی که بخواهد فقط در انتظار حوادث بعدی مرا بفریبد، هرگز نظرم را جلب نمیکند.
رمان پرورش احساسات که، بهقولِ خود نویسنده (فلوبر)، «هیچ اتفاقی در آن روی نمیدهد» و جز ملالی که برمیانگیزد موضوعی ندارد، مرا بیش از مهیجترین رمانهای پرحادثه مسحور میکند.
برای چه سخنان یک نوکر، یک مست، یک ابله، که در زندگی بدان توجهی ندارم، در رمان نظرم را جلب کند؟ چرا چیزی را که نمیخواهم بشنوم؟
مالارمه دربارهی نمایشی میگفت «چرا میخواهید بروم سه ساعت با کسانی سر کنم که هرگز حاضر نیستم برای ناهار به خانهی آنها پا بگذارم؟»
نقاشان ایتالیایی در دورهی رنسانس موضوع تصاویر و پردههای خود را یکباره از چند صفحهی کتاب پلوتارک و تورات گرفتند و حتا، در غالب احوال، به نقش مریم و کودک اکتفا کردند.
بههمینمنوال، یک ظرف میوهخوری برای شاردن و سزان بس بود.
آیا میتوان صد تن رماننویس تصور کرد که پیوسته موضوع واحدی را مطرح میکنند؟
بااینحال، در هر اثر هنری، تنها شکل و صورت است که تازه و نوبهنو میشود، نه مضمون و محتوای آن. و مگر رمان اثر هنری نیست؟
رمان از خواننده بههماناندازه توقع تخیل و حساسیت و نوعدوستی دارد که از نویسنده توقع دارد. خوانندگان بد، مانند نویسندگان بد، اندک نیستند.
سرگرمی و تفریحی که رمان به خواننده میدهد موجب نشده است که رمان در انظار عموم پست و بیارزش جلوه کند، زیرا مرد دانشمند نیز تحقیقات تاریخی یا علمی خود را وسیلهی لذت خاطر ساخته است و بااینحال تتبعاتش حقیر نمینماید. پستی کار رمان بهسبب عدم کوشش و زحمتی است که ارائه میدهد، تا آنجا که نویسندگان، هر کتاب خود را بهشکل رمان درمیآورند یا به آن نام رمان میدهند تا خواننده را بفریبد و بهسوی این طعمهی ظاهراً لذیذ بکشاند.
رمان محض یا خالص رمان پرحادثه و قهرمانی است. اگر این حوادث درونی باشد، رمان روانی یا تحلیلی میشود. آدلف رمان پرحادثهایست، به همان دلیل که سه تفنگدار چنین است.
رمان امروز رمان ناسره است. رمان امروز شهر فرنگ است و نویسنده بهمدد آن امیدوار است که افکار و عقایدش را دربارهی همهچیز آسانتر به خواننده بقبولاند. این افکار و عقاید را در دهان قهرمانان داستان که زبان حال او هستند میگذارد یا با حواشی و گریزهای بیشمار شرح و بسط میدهد. بدینصورت، رغبت خوانندگان به درک آن برانگیخته میشود؛ ولی چنین کتابی دیگر رمان نیست.
فلسفهی معاصر بهصورت حبها و قرصهایی که روی جعبهی آن نوشتهاند رمان، فروخته میشود. خواننده جز بدین شکل حاضر نیست آن را فروبدهد. امروزه مونتنیْ نمیتواند فلسفهاش را بهشکل مقالات به خورد خواننده بدهد.
رماننویس گاهی چنین وانمود میکند که پنداشته است قهرمانانش از دستش دررفتهاند یا عصیان کردهاند. ولی کدام نویسندهایست که عصیان الفاظ و عبارات را نشناسد و نداند که این عصیان او را از هدفی که در آغاز کار داشته دور میکند. هنر عبارت است از مهار کردن این الفاظ و این قهرمانان، و آنها را به راه دلخواه خود بردن. آنها گاهی از چنگ خواننده هم میگریزند (و بهدنبال آنها خود کتاب). آنگاه خواننده به اندیشه فرومیرود که اگر آنها نوع دیگری راهبری میشدند به چه صورت درمیآمدند. این سرکشی اثر از فرمان نویسنده، جزو خواص رمان نیست: عیب است، نه هنری که رماننویس بدان بنازد.
فقط آنچه را که میشناسیم در تصورمان میگنجد. سرشت آدمی چنین است که عفریت و اهریمن را با ترکیب چشم و دست و پا و تنهی انسانی یا اعضای حیوانات ناجور به وجود میآورد.
همچنین رمان تخیلی محصول حافظه است: حافظهی خود رماننویس (مثلاً بهصورت دفتر یادداشت روزانه) یا حافظهی دیگران (مثلاً بهصورت وقایع روزنامه).
حافظهی خواننده بهنوبهی خود به میدان میآید: خواننده خود را در کتاب مییابد و جز این هوسی ندارد که بگوید: «راستی همینطور است!»
رمان هرگز تصویر زندگی نیست، زیرا رمان سرانجامی دارد و زندگی هرگز به جایی ختم نمیشود.
داستان مفهوم متضاد واقعیت است.
پس آیا داستان واقعی بیمعنی نیست؟
—ژرژ لوریس، ترجمهی ابوالحسن نجفی
مجلهی سخن، ۱۳۳۴
بچههای کوچک قرن
اصل مطلب در این نیست که آدم در حین عمل چه احساس میکند، در این است که بعد از عمل دوباره هوس میکند. من حالا موضوعی برای فکر کردن داشتم و مثل پیش زندگیام خالی نبود. روز فکر شب را میکردم و تمام هفته فکر یکشنبه را. و این زندگیام را پر میکرد. وقتی ظرفی را واژگون میکردم (و اغلب این اتفاق میافتاد) مادر میگفت: «ژوزیان، حواست کجاست؟ مگر خوابی؟» و چهجور هم خواب بودم! اگر میدانست حواسم کجاست! در آن زمان دیدی را که از همه مستعدتر و فرمانبردارتر بود داشتم تعلیم میدادم که چه بکند. احساس عجیبی به من دست میداد که از توی کورهراههای جنگل به جستوجوی گوشهی دنجی بروم (تنکهام را قبلاً درآورده و توی کیفم گذاشته بودم) و در فکر لحظهای باشم که پسر آنجا بهزانو مقابل من توی تاریکی بنشیند. اوه، البته به پای گیدو نمیرسید. گیدو چیز دیگری بود، این کار را خودبهخود و از روی میل طبیعی انجام میداد، آدم حس میکرد که این کار را دوست دارد. ولی این یکی برای این میکرد که من مجبورش میکردم و از پیش آن را شرط کار دیگر قرار داده بودم. درهرحال، به همین وضع میساختم. مهم برایم این بود که آنجا توی تاریکی ایستاده باشم و سرم آزاد باشد و پشتم را محکم به درخت تکیه دهم و به آسمان نگاه کنم و اگر آسمان صاف بود ستارهها را نگاه کنم و درعینحال تنها باشم و آن پایین خیلی دور، پسر به کار خود مشغول باشد و بهتدریج که لذت میآمد و از من بالا میرفت چنانکه گویی مستقیماً از زمین برآمده است، او را بهکلی فراموش کنم. بعد به او اجازه میدادم که هر کار دیگری دارد بهسرعت انجام دهد. او فقط همین را میخواست، فقط سه دقیقه لازم داشت تا راحت شود. واقعاً که این پسرها عجیبند.
گیدو را اگر میدیدم آیا میتوانستم بشناسم؟ زمان بسیاری گذشته بود. زمانهای بسیار. گیدو، گیدو. نامش را صدا میکردم تا ببینم جوابی میآید. البته همهچیز را به یاد میآوردم: دندانهایش را، دستهایش را که مرا میگرفت، جنگل را، و موتوسیکلت را که به درخت تکیه داشت. موتوسیکلت که به درخت تکیه داشت گویی جاودان در من نقش بسته بود. هر موتوسیکلتی که به درخت تکیه داشت در من بیاختیار هوس خوابیدن برمیانگیخت. حتا بوزینهای ممکن بود از این راه بر من دست یابد، از راه گذاشتن موتوسیکلت کنار درخت. و آن زمانی را که بهایتالیایی حرف میزد به یاد میآوردم. ایتالیایی برای همیشه در ذهن من مانده بود. البته نه کلماتش، که حتا یک دانهاش را نمیتوانستم تکرار کنم مگر کلمهی «موریره» (مردن) را و تصادفاً گفتن این کلمه در آن لحظه مورد نداشت. کلمات را نمیدانستم اما صدای او توی گوشم بود، آن سیل صدا که از دهانش جاری بود و آنچه را که میخواست بگوید بهتر از هر جملهی زیبای معنیداری بیان میکرد. آن موسیقی کلام، آن سخنانی که گیدو بر زبان میراند و من یک کلمهاش را هم نمیدانستم. زندگی بود، خود زندگی بود و قابل وصف نیست که چه بود. و بقیه را به یاد میآوردم، آن حالی را که به من دست داد... هنوز صدای پرندگان را میشنیدم که در آن حال چگونه میخواندند. باز هم از این حالها به من دست داده بود، ولی بدن فراموشکار است و آدم پوست نو میکند.
—کریستیان روشفور، ترجمهی ابوالحسن نجفی
مورمور
اینجا را ترک کردیم. باز رسیدیم نزدیک جبهه، و دوباره گلوله و خمپاره است که دارد میآید. باران میبارد ولی خیلی سرد نیست. جیپ ما روبهراه است. اما باید پیاده بشویم و پیاده برویم.
گویا جنگ دارد به آخر میرسد. نمیدانم این را از کجا میگویند، ولی میخواهم سعی کنم، تا جایی که میشود، خودم را راحت از این منجلاب بکشم بیرون. هنوز در گوشهوکنارْ درگیریهای سختی هست. نمیشود پیشبینی کرد که کار به کجا میکشد.
دو هفتهی دیگر باز مرخصی دارم و به ژاکلین نوشتم که منتظرم باشد. شاید بد کردم که این را نوشتم. آدم نباید خودش را پابند کند.
همینطور روی مین ایستادهام. امروز صبح گروه ما راه افتاد و من طبق معمول آخر صف بودم. همه از کنار مین رد شدند، ولی من زیر پام صدای تلیک را شنیدم و فوری ایستادم. فقط وقتی پا را از روی مین برداریم منفجر میشود. هرچه توی جیبهام داشتم برای دیگران پرتاب کردم و بهشان گفتم که بروند. حالا تنها ماندهام. معمولاً باید منتظر باشم که آنها برگردند، ولی بهشان گفتم که برنگردند. البته میتوانم سعی کنم که خودم را پرت کنم به جلو بهرویِ شکم، ولی از اینکه بدون پا زندگی کنم منزجرم... فقط این دفتر را با یک مداد پیش خودم نگه داشتهام. قبل از اینکه پام را بردارم پرتابشان میکنم، و حتماً باید پام را بردارم، چون دیگر ذلّه شدهام و بعدش هم پام دارد مورمور میکند.
—بوریس ویان، ترجمهی ابوالحسن نجفی
بد نیستم، شما چطورید؟
هیچیک از ما آنطور که دلش میخواسته نتوانسته است پوستکلفت شود. از ژیل که بپرسم: «چطوری؟» جواب میدهد: «میگذرد.» و من همهاش دلم میخواهد ازش بپرسم: «چهجور؟» ژیل، شیوهیِ گذراندنِ زندگیاش این است که از هیچچیز تعجب نکند. اگر دربارهیِ کسی با او حرف بزنیم او را میشناسد. اگر قصهای بخواهیم برایش نقل کنیم جزئیاتی را که فقط خودش میداند به آن اضافه میکند. برنار سرمشقِ زندگیاش همینگوی است. برنار دربارهیِ جنگ، دربارهیِ گاوبازی، دربارهیِ مشروباتِ الکلی، و بهطورِ فرعی دربارهیِ زن، چیزها میداند. وقتیکه به سنِ مناسب برسد قصد دارد یک ریشِ توپی بگذارد و زمستانها برای شکارِ اردکِ وحشی به مردابهایِ یخزده برود و اگر لازم باشد گلولهای در کلهیِ خود خالی کند و بیآنکه توضیحی در اینباره بدهد از دنیایِ ما کنار بکشد. آنتوان، مرادش آقای تست است. شیوهیِ گذراندنِ زندگیاش این است که عواطفش را بهضربِ ریاضیات سرکوب کند و ابهام را با نیشترِ تشریح بشکافد. اما من، من دلم میخواست جان وین یا ویلیام هولدن بودم، یکی از آن لندهورهایِ بلغمیِ کمحرف که آرامشِ فیل را دارند و خونسردیِ ایرلندی را و آسودگیِ کانگورو را، از آنها که تپانچهشان را در لحظهیِ آخر درمیآورند ولی هیچوقت تیرشان به خطا نمیرود و وقتیکه سلاحشان را غلاف میکنند میگویند: «طفلک، تقصیرِ خودش بود.» (البته در فیلمهایِ دوبله اینطور میگویند.) از بختِ بد، وزنِ من فقط شصت کیلوست، موهایم دارد میریزد و تپانچه هم که ندارم. دیگر از من گذشته است که بتوانم پوستکلفت شوم.
هیچکدام از ما واقعاً پوستکلفت نیست، اما ما با هم یک نوع مهربانیِ محتاطانه و درویشانه داریم که بهمیزانِ مساوی از محبت و بیاعتنایی تشکیل شده است، بهاضافهیِ مقداری بدجنسی که روابطِ میانِ افراد را تحملپذیر میسازد. از هم میپرسیم: «چطوری؟» و بیآنکه به این مطلب تکیه کنیم جواب میدهیم: «بد نیستم.» نیکولا یک روز نقل میکرد که در برتانی دیده بوده است که بچهها یک مرغِ دریایی را گرفتند و با صابونِ مارسی تنش را شستند و ولش کردند. همینکه پرنده رویِ دریا نشست، چون بالوپرش چربی نداشت، یکهو تویِ آب فرورفت و دیگر بالا نیامد. نیکولا میگفت که بیاعتنایی چربیِ روح است، مانع میشود که آدم غرق شود. وقتیکه به دیگران خیلی اهمیت بدهیم دیوانه میشویم. و همچنین به خودمان.
—کلود روا، ترجمهی ابوالحسن نجفی
بچههای کوچک قرن
آدمها میآمدند و میرفتند. و باران میبارید. و من تهی بودم. ساختمانهای روبهرو دیگر مرا نمیترساندند. دیگر از دیدن پسرها به هوس نمیافتادم. چیزها سر جایشان قرار گرفته بودند، نمیدانم، دیگر مثل سابق در دلم فرونمیرفتند، زخم نمیزدند، رنجم نمیدادند. ای رنج، رنج عزیز برگرد! سرم مثل این ساختمانهای سمنتی شده بود، مثل هوا که اعلام میکنند گرفته است و امروز باز نخواهد شد. هیچوقت باز نخواهد شد. به بنبست زندگیم رسیده بودم. و همینکه پشت سرم را نگاه میکردم میدیدم از آن طرف هم بنبست است. کجا میرفتم؟ «کجا میروی؟ هیچجا. از کجا میآیی؟ از هیچجا.» ژو، ژو! فریادم در باد میپیچید و مرا از بیابان میخواند. جواب نمیدادم. «پس ژوزیان کوچولو کجاست؟» خودم را در زمان بچگی میدیدم که از مقابل نردهها میروم و برمیگردم و سبدی در دست دارم. یک دختر کوچک در میان ساختمانهای بزرگ. با این سرووضع کجا میرفتم؟ هیچجا. آدم که میخواهد بمیرد یکهو همهی زندگیش پیش چشمش مجسم میشود. من هم داشتم میمردم. تنها، در میان این خانههای بزرگ. خانه، خانه، خانه، خانه. چطور در میان این دنیای پرخانه میشود زندگی کرد؟ «پس تویی که این خانهها را میسازی، گیدو؟ تو که روی تپهها به دنیا آمدهای.» جملههای گذشته توی سرم دور میزد. بعضیها از پشت سرم خارج میشد، و من برمیگشتم و هیچکس نبود. «اگر آدم روح داشته باشد دیوانه میشود، همانطور که من دارم دیوانه میشوم.» شاید من هم داشتم دیوانه میشدم. اما نه، من مرده بودم. پس آدمبزرگها اینطور میشوند؟ من هم دیگر بزرگ شده بودم. حالا میفهمیدم که چطور آدم به بنبست میرسد و یخ میزند. آدم از جسم و روح تشکیل شده است، جسمش توی خانهها به بند کشیده میشود و روحش روی تپهها پرواز میکند. کجا؟ یکجا یک چیزی هست که من به دست نخواهم آورد چون نمیدانم چیست. یکی بود یکی نبود یک چیزی بود که هیچوقت نبود. ژوزیان کوچولو سبدبهدست از مقابل نردهها میگذشت و برمیگشت. من او را میدیدم. نردهها را آنقدر نگاه میکردم تا سرم گیج میرفت و چشمهایم تار میشد. از آسمان سیل میریخت. «هوا باز نخواهد شد.»
—کریستیان روشفور، ترجمهی ابوالحسن نجفی
ترانهی خزان
نالههای بلندِ
سازهای
خزان
میخراشد دلم را
با رخوتی
یکنواخت.
نفسبریده
و دلمرده، هنگامیکه
ساعت زنگ میزند
به یاد میآورم
روزهای رفته را
و میگریم.
و میروم
در بادِ بد
که میبَرَدم
اینسو و آنسو
چون
برگِ خشکیده.
—پل ورلن، ترجمهی ابوالحسن نجفی
در باب ترجمهی پروست
ترجمه کردن شاهکار معروف مارسل پروست «در جستجوی زمان گمشده» نه به این دلیل دشوار است که مثلاً پروست مانند سورئالیستها، که ده سالی پس از انتشار جلد اول کتاب او مکتب خود را عرضه کردند، یا مانند برخی از نویسندگان «رمان نو» یا سبکهای تازهتر، کلمات و اصطلاحات بیسابقهای وضع کرده و سیاق عبارات را در هم ریخته و احیاناً در ساختمان دستوری زبان دست برده باشد تا بدینگونه، چنانکه بعضیها خواستهاند یا ادعا کردهاند، زبان را به گفتن چیزهای ناگفتنی وادارد. سبک پروست با سبک جیمز جویس نیز، که تقریباً همزمان اوست، تفاوت بسیار دارد. و حتی شیوهی «گفتار درونی» را به طرز جویس یا پیروان او بهکار نمیبرد. خواندن کتاب پروست و، به طریق اولی، ترجمه کردن آن به این دلیل دشوار است که جملهها غالباً طولانی است و حتی چنان طولانی است که گاهی یک جمله در دو یا سه صفحه ادامه مییابد و فکر همراه جملههای طولانی کشیده میشود و به نرمی در قالب آنها میریزد تا بدینگونه تمامیت احساس را بیان کند و پیچیدگی و عمق و اوج عاطفه یا لذت توصیف را که در ذات اندیشهها و تصویرها هست نشان دهد، بیآنکه از صراحت منطقی کلام ذرهای بکاهد یا ساختمان دستور سنتی را درهم بریزد. بنابراین وظیفهی مترجم در اینجا، همچنان که در هرجای دیگر، جعل کردن یا خلق کردن زبان تازه و سبک خارقالعاده نیست، بلکه بازگو کردن و منتقل کردن صورت و محتوای زبان نویسنده است به زبانی دیگر، تا جایی که شرایط و مضایق خاص این زبان اجازهی آن را میدهد، چنانکه فیالمثل اگر خود نویسنده میخواست به این زبان بنویسد مطمئن شویم که تقریباً به همینگونه مینوشت.
چرا ترجمهی عنوان کتاب «در جستجوی زمان گمشده» است و نه مثلاً «زمان از دست رفته» یا «روزگار رفته» و نظایر آن؟ زیرا خود پروست در جایی از همین کتاب صریحاً به این معنی اشاره میکند: «این اعتقاد اقوام سلتی به گمان من بسیار معقول است که ارواح مردگان ما در موجود پستتری، حیوان یا گیاه یا شیای بیجان، گرفتار میشوند و از دست ما میروند تا روزی که ـــ و آن روز برای بسیاری هرگز نخواهد آمد ـــ ما از کنار درخت بگذریم و شیای را که زندان آنهاست تصاحب کنیم. آنوقت ارواح از جا میجهند و ما را میخوانند و به محض آنکه ما آنها را بازشناسیم طلسم میشکند و آنها به دست ما آزادی خود را مییابند، بر مرگ چیره میشوند و دوباره میآیند تا با ما زندگی کنند. گذشتهی ما هم به همینگونه است. کوشش برای یادآوری آن زحمت باطلی است و همهی تلاشهای هوش ما در این راه به هیچ نتیجهای نخواهد رسید، زیرا زمان گذشته، بیرون از قلمرو هوش و دسترس آن، در شیای مادی (در احساسی که این شی مادی به ما میدهد) پنهان است و ما هیچ نمیدانیم آن چیست. فقط به تصادف ممکن است که پیش از مردن آن را ببینیم یا هرگز نبینیم.»
—ابوالحسن نجفی، آیندگان ادبی، ۵ تیر ۱۳۵۴
بیرونرانده
این کشنده است، خاطرهها را میگویم. پس بعضی چیزها را نباید فکر کرد، همانهایی که برای آدم عزیزند. یا نه، اصلاً باید آنها را فکر کرد، چون اگر فکرشان را نکنی خطر این هست که آنها را یکییکی در حافظه پیدا کنی. یعنی باید مدتی، یک مدت حسابی، فکرشان را بکنی، هر روز و چندبار در روز، تا وقتی که یک لایه لجن رویشان را بگیرد بهطوری که دیگر نتوانی از آن رد بشوی. این قاعدهی کار است.
—ساموئل بکت، ترجمهی ابوالحسن نجفی
تواناییهای زبان فارسی در ترجمه
علاءالدین طباطبایی: خیلی دلم میخواهد بدانم شما متن را به چه صورت ترجمه میکنید. یعنی آیا هر جمله را یکبار میخوانید و بعد بلافاصله ترجمه میکنید، یا اینکه روی ترجمهی هر جمله تامل میکنید؟
ابوالحسن نجفی: خب، جوان که بودم متن را میخواندم و سریعاً ترجمه میکردم، اما الان یک جمله را ترجمه میکنم و بعد احساس میکنم که آن را به اشکال دیگر هم میتوان نوشت. یعنی جملهی اولم اگر بینقص و صحیح باشد، باز هم گاهی آن را دوباره و دوباره ترجمه میکنم. گاهی حتا یک جمله را به ده صورت گوناگون که همه هم صحیح است ترجمه میکنم و سپس بهترین آنها را انتخاب میکنم. برای مثال یک عبارت از کتاب شازده کوچولو و ترجمههای ممکن آن را در اینجا نقل میکنم.
شازده کوچولو به سیارهای رفته است که در آن یک فانوسبان هست. فانوسبان هر دقیقه یک بار فانوسش را روشن و دقیقهی بعد خاموش میکند، زیرا طول مدت شب و روز یک دقیقه بیشتر نیست. گردش سیاره به دور خود در آغاز به اندازهی معمول (یعنی مثلا بیستوچهار ساعت) بوده، ولی سرعت آن روز به روز بیشتر شده و اکنون به دو دقیقه رسیده است و بدین ترتیب فانوسبان فرصتی برای خواب یا استراحت ندارد. میگوید: «کار طاقتفرسایی دارم. پیشترها این کار معقول بود. صبح خاموش میکردم و شب روشن.» سپس عبارتی به زبان میآورد که اصل فرانسهی آن و دو ترجمهی انگلیسیاش که در اختیار دارم چنین است:
۱. بقیهی روز را میتوانستم استراحت کنم و بقیهی شب را بخوابم.
۲. بقیهی روز را فرصت داشتم که استراحت کنم و بقیهی شب را بخوابم.
۳. بقیهی روز را استراحت میکردم و بقیهی شب را میخوابیدم.
۴. بقیهی روز را فرصت استراحت داشتم و بقیهی شب را فرصت خوابیدن.
۵. بقیهی روز و شب دست خودم بود که استراحت کنم یا بخوابم.
۶. بقیهی روز دست خودم بود که استراحت کنم و شب بخوابم.
۷. دیگر دست خودم بود که بقیهی روز را استراحت کنم و بقیهی شب را بخوابم.
۸. فرصت داشتم که بقیهی روز را استراحت کنم و بقیهی شب را بخوابم.
۹. میتوانستم بقیهی روز را استراحت کنم و بقیهی شب را بخوابم.
۱۰. باقی روز را فرصت آسودن داشتم و باقی شب را فرصت خوابیدن.
چنانکه ملاحظه میکنید همهی این عبارتها از لحاظ لفظ و معنی و حتی سبک، با کم و بیش اختلاف، با متن اصلی منطبقاند. اما لابد یکی از میان آنها به متن نزدیکتر است. همان را باید انتخاب کرد.
—جشننامهی ابوالحسن نجفی، ۳۰ بهمنماه ۱۳۸۲
چمنزار بلونویل
چراغ را خاموش کرد و پنداشت که زمانی دراز به فکر فرو خواهد رفت. ولی خواب بر او چیره میشد.
دانیل همیشه بیش از ریشار طول میداد تا خوابش ببرد. بدنش هم آن احتیاجات حیوانی را نداشت. و هیچ چیز به اندازهی بیداری در تاریکی مورد علاقهاش نبود. در سراسر روز، همیشه باید کاری انجام میداد. دانیل بهسختی این اجبار را میپذیرفت. ولی همینکه روشنیها خاموش میشد و او میتوانست به میل خود خیالاتی را، که مثل علف هرزه در اطرافش میروئید، دنبال کند، آنوقت تمام آرزوهای تنآسایی و کاهلی و علاقهاش به هوای نیمگرم و محیط اسرارآمیز برآورده میشد.
ولی بیش از آنکه خود را به این لذت بسپارد، زمزمه کرد: ریشار، خوابی؟ صدایی که هنوز درست بیدار نشده بود، جواب داد: نه.
دانیل پرسید: ریشار، بگو ببینم آیا در پاریس معشوقههایت را به من نشان میدهی؟
ریشار بهتزده پرسید: چه معشوقههایی؟
ـــ زن شوهردار... هنرپیشه...
ریشار به یاد دروغهایش افتاد. خوشباوری دانیل سخت معذبش کرد. ولی پای حیثیتش در میان بود. گفت:
ـــ تو دیوانهای. من نمیتوانم آبروی آنها را ببرم. روابط عالی مستلزم حفظ راز است.
دانیل تکرار کرد: راز... راز...
این کلمه و مفهوم آن عمیقانه در درونش طنین میافکند. پس از چند لحظه پرسید:
ـــ رفیقههات خوشگلند، نیست؟
ریشار زمزمه کرد: البته.
—ژوزف کسل، ترجمهی ابوالحسن نجفی