هنوزها
هنوزها
اشکان
از دفتر خاطرات
به ردپای جنون با بوی برفِ آن لحظه که گاری کوپر را تعریف میکردی.
—صالح ادنانی
هنوزها
اگر مفهوم رفتن متعدی شود
تو را رفته باشم ولی
نرفته باشی
لازم است اشاره شود به جادهای که در یک قایق جا شود
لازم است آهنگی غمناک شنیده شود
و هنوز تنها تو
تنها
در آن باشی
—صالح ادنانی
هنوزها
مرثیهای نجیب و آرام اینجا را پر کرده. صدای نی میآید. بوی برگِ بارانخورده. بوی هوا. رنگِ مهِ غروبزده. طعمِ شبهای دوشنبه و شنیدهام قبیلهای در آفریقا بوده که مردمش هرگاه دلتنگ میشدند میرفتهاند سرِ قبرِ مردههاشان میرقصیدهاند. جایی در اعماقِ عمیقِ آفریقا... آنجا که برگ میپوشند و هی غروب میشود و هی غروب...
تو، شاید، از آنهایی که پشت در میایستند و لبخند میزنند... از آنها که از بین سنگها شمرده راه میروند و به سنگِ ترکخورده میرسند، روی زمینِ یخی مینشینند، کتابشان را باز میکنند و سیگاری روشن و بعد بلند میشوند میروند آن گوشهی تاریک و پشت در میایستند و لبخند میزنند. از آنها که من ندیدهام و نمیتوانم بنویسم... نمیتوانم بگویم چطور پشتِ در میایستند و لبخند میزنند... میایستند پشت در و لبخند میزنند... میایستند و لبخند میزنند پشت در لبخند میزنند... در میزنند و لبخند میزنند...
—صالح ادنانی