‏نمایش پست‌ها با برچسب صالح ادنانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب صالح ادنانی. نمایش همه پست‌ها

هنوزها

عصر دوباره نشستم پشت میز و سه ساعت به کاغذ سفید خیره بودم. برای چیزی که می‌خواستم کلمات مناسب پیدا نمی‌شد. باید سریع‌تر بیرون می‌رفتم و دور می‌شدم، هم در نوشته‌ام و هم خودم. کار آسان‌تر این بود که خیلی ساده و بی‌مقدمه لباس بپوشم و از در بیرون بروم. بالاخره لباس را پوشیدم، ولی دلم راضی نشد که چیزی ننویسم. گفتم نیم ساعت دیگر می‌نشینم، اگر نشد، آن‌وقت دیگر حتماً می‌روم.

نیم ساعت داشت تمام می‌شد که راضی شدم به این‌که هر چیزی بیاید بنویسم. نوشتم که دیروزش چه کارها کرده‌ام و می‌خواسته‌ام چه‌ها بکنم. فردا را هم نوشتم. تصویر ساده‌ای بود. وسایلم را جمع می‌کردم و از در بیرون می‌رفتم. پیاده بودم. توی خیابان‌ها گم می‌شدم. زمان زیادی نمی‌گذشت که پشیمان می‌شدم و برمی‌گشتم خانه و دوباره قرار بود عصر بروم رستوران و جلوی مهمان‌ها خم و راست شوم. یا مثلاً خواب دم صبح را می‌نوشتم که چطور با موی ژولیده و ریش نزده زیر نور لامپ روشن‌مانده دراز کشیده‌ام و نفس می‌کشم. خوابم را هم نوشتم، خوابی که ندیده بودم و با مکتوب شدنش انگار دیده بودم. چیزی را ننوشتم که دلم می‌خواست، خوابی را نوشتم که حتماً می‌دیدم. توی مستراح می‌نشستم و فکر می‌کردم، صبح روی صندلی اول اتوبوس، آخر وقت پشت دفتر دستک رستوران، دیرتر روی تخت، نیمه‌شب توی آشپزخانه، خودم را می‌دیدم که نشسته‌ام و در باز است و هیچ کاری نمی‌کنم و قرار است فردا یادم نیاید که این‌ها را در خواب دیده‌ام و خیال کنم خواب ندیده‌ام.

حالا این‌ها همه از دیروز یادم است و باز خواب دیشب را به‌ یاد ندارم. بالش را از روی صورتم کنار می‌زنم و به ساعت گوشی‌ام نگاه می‌کنم. هفت‌ونیم. ده ساعت وقت دارم و بعد، هر جا که باشم خودم را به رستوران می‌رسانم. اگر مریض باشم، نمی‌روم. می‌روم شمال و تا چند روز خوب نمی‌شوم. اگر می‌توانستم خودم را به بیمارستان برسانم و در عرض نیم‌ساعت از مرگ فرار کنم و معجزه‌آسا بهبود یابم و سریع برگردم و وسایلم را جمع کنم و بروم شمال خیلی بهتر می‌شد. حتا اگر وقت نبود، می‌توانم چیزی برندارم و تا جاده چالوس بروم و عصر دوباره برگردم. بله، یک روز کافی است. چون هیچ تضمینی نیست که چند روز ماندن در یک جای دیگر مرا دچار همین احوال نکند. به‌هرحال دو مشکل بزرگ در میان است؛ اول این‌که مریض نیستم و نمی‌توانم بستری شوم؛ دوم این‌که اگر مرض مهلکی پیدا شود، تضمینی وجود ندارد که نیم‌ساعته، و حتا تا ظهر، از آن رها شوم و بتوانم از بیمارستان بیرون بروم. احتمالاً مجبور شوم چند روز بوی بد و ملال آنجا را تحمل کنم.

راه دیگری هم هست. دلیلی ندارد که از این خیال‌ها بکنم. حالا دیگر قرار است از نگاه کردن و شنیدن لذت ببرم. این تصمیم مال همین دیشب است و سه ساعت فکر مدام پشت سرش. آدم باید بتواند به حالش مهار بزند و چیزی را نخواهد که نمی‌خواهد. خیال نکند همین است که هست و به‌ جایش حواسش به زندگی باشد. از همین حالا به چیزهای ملال‌آور طوری نگاه می‌کنم که شادی‌آور باشند. هرچند اگر به شادی‌آور بودن آن‌ها ایمان نداشته باشم، باز ملال‌انگیز خواهند بود. آری، باید به خودم بپذیرانم که این‌جا از شمال هم بهتر است. چون درهرحال شمال هم تحفه‌ای نیست و بیشتر جاهایش کثیف و شرجی است. اصلاً از همین حالا دیگر هیچ فکر منفی‌ای درباره‌ی هیچ‌چیز مجاز نیست. شمال عالی است و اینجا هم عالی است و من هم فوق‌العاده‌ام. شایسته است به تصمیم‌هایم احترام بگذارم و آنها را عملی کنم.

لباسم را درمی‌آورم و زیر دوش می‌روم. زیر آب آواز می‌خوانم. صابون را بو می‌کنم، چشم‌هایم را می‌بندم. گوش‌هایم را می‌گیرم و به صدای بارش آب سرد که به سرم نزدیک و از گوشم دور شده گوش می‌دهم. هر وقت نفسم آرام شود، بیرون می‌روم. هر وقت نفسم سر جا بیاید کنار می‌روم. آن‌وقت دیگر دوست ندارم کنار بروم، چون لذت دیگری دارد. هیجان جای خودش را به آرامش داده. زمان طولانی شده و آب بیشتری روی سرم ریخته. انگار که زیر حجم بزرگی از آب، مثل آبشار یا قسمت عمیق استخر باشم. حتماً چشم‌هایم را باز می‌کنم. حتماً به اطراف بهتر نگاه می‌کنم. زیر آب همه‌چیز شفاف‌تر می‌شود. زیر استخر شفاف‌تر است و پا سبک‌تر. اگر نفس آرام باشد، می‌توانی خودت را رها کنی و غوطه‌ور روی آب بیایی. آن‌وقت است که هوای تازه بدنت را می‌گیرد و می‌توانی ته نفست را بیرون بدهی و بعد چند باز و بازدم بلند. میز صبحانه: نان سبوس‌دار، خامه، شربت سکنجبین، سیب نیم‌شده، آب پرتقال و نرگس‌های خشک. آب پرتقال و سیب را می‌خورم.

—صالح ادنانی

هنوزها

چقدر نسبتاً عالی است
نسبتی که تناسبی با چیز دیگری ندارد
نفسی که می‌گیرد از چیزی
و در رابطه با چیز دیگری تمام می‌شود
یا پاکتی که دست‌به‌دست می‌شود
تا تنها کمی مچاله‌تر شود

—صالح ادنانی

اشکان

ما چند نفر دیوانه بودیم. ما میان آن‌ها بودیم. آن‌ها میانِ ما. نفرتی بزرگ بود. نفرتی جانکاه... با تکرارهای تکرارنشدنی. ما از قرص‌ها فرار کرده بودیم. گفت شما که چندشخصیتی هستید گاهی فکر می‌کنید همیشه می‌توانید خود را بکشید. یا به جایی می‌رسیدیم که تصورش هم مضحک بود، مضحک می‌نمود. گفت برای آینده چه هدفی دارید. گفتیم می‌خواهیم بنویسیم. شغلتان؟ می‌خواهیم بنویسیم. می‌خواهیم بنویسیم. دست انداختیم گردنش. چسبید... بی‌نگاه... بی‌مقاومت... با تلاشی مضاعف. عطرِ جانکاهی بود. گفتیم میانِ ما نفرتی عظیم هست. گفتیم درخت‌های متفاوت. سنگ‌های جدید... خراش‌های لذیذ. بزاق‌هایی وصف‌ناشدنی. با زبریِ صورت‌هایمان ملاقاتمان می‌کردیم. این گل‌ها برای شما. این گل‌ها برای مخصوصاً همه‌ی شما. آن وقت چه هدفی دارید؟ شغلتان چه می‌شود؟ عقلتان؟ عشقتان کجا پرسه می‌زند؟ عور و تنها؟ ما سوالی نداشتیم. هیچ نمی‌گفتیم. به سقف، به دیوار، به شیشه، به نرده‌ها خیره می‌شدیم و هیچ فکری نمی‌کردیم. ما چند نفر دیوانه بودیم.


از دفتر خاطرات
اینجا، از تو دورم. نمی‌توانم با کسی حرف بزنم. همه فکر می‌کنند عجیبم. خودم هم می‌دانم. همه فکر می‌کنند دورم. همین نزدیکی‌ها... نمی‌شد به همه بگویم که اینجا آمده‌ام. به جای قرص غذا می‌خورم. به جای سیگار می‌خوابم.
اندیمشک، آبانِ هشتادوهفت


به ردپای جنون با بوی برفِ آن لحظه که گاری کوپر را تعریف می‌کردی.

—صالح ادنانی

هنوزها

اگر مفهوم رفتن متعدی شود
تو را رفته باشم ولی
نرفته باشی
لازم است اشاره شود به جاده‌ای که در یک قایق جا شود
لازم است آهنگی غمناک شنیده شود
و هنوز تنها تو
تنها
در آن باشی

—صالح ادنانی

هنوزها

مرثیه‌ای نجیب و آرام این‌جا را پر کرده. صدای نی می‌آید. بوی برگِ باران‌خورده. بوی هوا. رنگِ مهِ غروب‌زده. طعمِ شب‌های دوشنبه و شنیده‌ام قبیله‌ای در آفریقا بوده که مردمش هرگاه دلتنگ می‌شدند می‌رفته‌اند سرِ قبرِ مرده‌هاشان می‌رقصیده‌اند. جایی در اعماقِ عمیقِ آفریقا... آن‌جا که برگ می‌پوشند و هی غروب می‌شود و هی غروب...

تو، شاید، از آن‌هایی که پشت در می‌ایستند و لبخند می‌زنند... از آن‌ها که از بین سنگ‌ها شمرده راه می‌روند و به سنگِ ترک‌خورده می‌رسند، روی زمینِ یخی می‌نشینند، کتابشان را باز می‌کنند و سیگاری روشن و بعد بلند می‌شوند می‌روند آن گوشه‌ی تاریک و پشت در می‌ایستند و لبخند می‌زنند. از آن‌ها که من ندیده‌ام و نمی‌توانم بنویسم... نمی‌توانم بگویم چطور پشتِ در می‌ایستند و لبخند می‌زنند... می‌ایستند پشت در و لبخند می‌زنند... می‌ایستند و لبخند می‌زنند پشت در لبخند می‌زنند... در می‌زنند و لبخند می‌زنند...

—صالح ادنانی