کتابساز هم کتابسازهای قدیم
صبح روان
صبح روان، کنستانتین کاوافی، ترجمهی بیژن الهی
اگر بپذیریم آقای الهی بهمصلحتْ همهرقم ترجمه را «اتود» زده —که زده و خوب هم زده— اهمیتِ کتابِ «صبحِ روان» —مثل هر اتودِ موفقِ دیگری که سویهی راهگشا و راهنمایَش میچربد به قصورِ احتمالیِ «مقدماتی بودن»— در طرزکارِ ویژهی آن و امکاناتی است که برای فارسینوشتن پیش مینهد. بیژن الهی در سرلوحهی این کتاب نوشته: «اعادهی حیثیّت به زبانِ کاوافی». به عبارتی «صبح روان» مدعیِ بازسازیِ اسلوبِ کاوافی در فارسی است. از همان اول عهد کرده شأنِ زبان کاوافیست که گردانده میشود و فارسیی که اینجا میخوانیم از فارسی عامیانه و گفتاری بهره برداشته و در مؤخرهی کتاب هم توضیح دادهاند همانطور که دانته به جای رومیِ باستان (لاتین) —که زبانِ ادباییِ عصر بوده— به زبان ایتالیایی —که در روزگارِ او زبانِ عامیانه به شمار میآمده— مینویسد، کاوافی هم به یونانی مینویسد تا نهفتههای زبانِ گفتار را از قوّه بهفعل آورد، مینویسد بهقصدِ کشفِ ذخائر پنهانی زبانِ روزمرهی زندهی مردم. اهمیت «صبحِ روان» برای من همین است. شعری دفترِ «نماز وحشت» و دفترِ «دیروز که آه از دیروز» طلاست. دفترِ «امروز که آه از امروز» مُطلاست چرا که اوجِ صناعتِ این سبک ترجمه است. گذاشته به نظرم که ببینی بگویی «به! پس این شکلی هم میشود شعر فارسی نوشت!» همجنسخواهیِ ملیحی هم دارد این دفتر که نگو!
—عماد مرتضوی
بیرونماندههای شمیم بهار از «دههی ۴۰ و مشقهای دیگر»
«ص» صفحه است، «پ» پاراگراف، و «س» سطر.
✂️ ص۲۲، پ۲، س۴
مادرقحبه
✂️ ص۳۳، پ۲، س۱۳
مادرسگ
✂️ ص۳۷، پ۲، س۲۱
پدرسگ
✂️ ص۴۱، پ۱، س۱۳
مادرقحبه
✂️ ص۴۱، پ۲، س۵
مادرسگ
✂️ ص۴۲، پ۲، س۸
مادرسگ
✂️ ص۴۲، پ۲، س۱۰
پدرسگ
✂️ ص۴۴، پ۲، س۱۶
مادرقحبه
✂️ ص۴۶، پ۱، س۱۰
پدرسگ
✂️ ص۴۶، پ۱، س۱۱
مادرقحبه
✂️ ص۴۸، پ۱، س۲
چند دفعهای با دختر خوابیدم
✂️ ص۵۳، پ۱، س۲۱
سگپدر
✂️ ص۵۳، پ۱، س۲۲
سگپدر
✂️ ص۶۱، پ۱، س۸
دستم را بردم توی موهاش و آرام چشمهاش را بست ــ دستم را درآوردم
✂️ ص۶۷، پ۱، س۵
مشروبی چیزی نداری و من کنیاک داشتم
✂️ ص۶۷، پ۱، س۶
و کنیاک
✂️ ص۷۰، پ۱، س۱۰
کنیاک
✂️ ص۷۵، پ۲، س۶
دست چپش را انداخته بود دور کمرم و من با دست راستم زیر موهاش گردنش را گرفته بودم و گردنش زیر انگشتهام سرد بود و هر چند لحظه پوستش میپرید
✂️ ص۷۶، پ۱، س۱۳
منیژه نشست کنارم، دستش را گذاشت پشت گردنم و دستش سرد بود اما صورتش را که نزدیکم آورد عرق کرده بود و موهاش توی صورتش بود، بعد آمد جلوتر و بوسیدم ـــ اول روی دست راستم تکیه داده بودم اما بوسه که طولانی شد دستم تا شد، کشیدمش و خوابیدیم روی خاک ـــ طوری بود که میدانستم باید جلوی خودم را بگیرم و مشکل لباسها بود و نمیشد و منیژه میلرزید و باید ولش میکردم اما سوختن پام و درد شانههام قاطی هیجانم شده بود و نمیشد ول کرد و ول نکردم تا منیژه آمد توی گرمای من و میگفت زهرمارش بود با اینحال میگفت نرو و نفسنفس میزد و میگفت بیا بیا تا اینکه یک طوری گذشت
✂️ ص۱۵۴، پ۲، س۹
فاصلهی پستانها و قوس کمر تا پشت رانها و آرامش شکم و صداها گاهی، صدای تماس، سرمای تنت در تماس اول نوک انگشتها تا لرزشی که از سرما نبود، و بوها، تمامی بوها که هنوز گاهی شبها در دستهام مشتکرده جلوی دماغم نفس میکشم و بوی تنت برمیگردد
در باب ترجمهی پروست
ترجمه کردن شاهکار معروف مارسل پروست «در جستجوی زمان گمشده» نه به این دلیل دشوار است که مثلاً پروست مانند سورئالیستها، که ده سالی پس از انتشار جلد اول کتاب او مکتب خود را عرضه کردند، یا مانند برخی از نویسندگان «رمان نو» یا سبکهای تازهتر، کلمات و اصطلاحات بیسابقهای وضع کرده و سیاق عبارات را در هم ریخته و احیاناً در ساختمان دستوری زبان دست برده باشد تا بدینگونه، چنانکه بعضیها خواستهاند یا ادعا کردهاند، زبان را به گفتن چیزهای ناگفتنی وادارد. سبک پروست با سبک جیمز جویس نیز، که تقریباً همزمان اوست، تفاوت بسیار دارد. و حتی شیوهی «گفتار درونی» را به طرز جویس یا پیروان او بهکار نمیبرد. خواندن کتاب پروست و، به طریق اولی، ترجمه کردن آن به این دلیل دشوار است که جملهها غالباً طولانی است و حتی چنان طولانی است که گاهی یک جمله در دو یا سه صفحه ادامه مییابد و فکر همراه جملههای طولانی کشیده میشود و به نرمی در قالب آنها میریزد تا بدینگونه تمامیت احساس را بیان کند و پیچیدگی و عمق و اوج عاطفه یا لذت توصیف را که در ذات اندیشهها و تصویرها هست نشان دهد، بیآنکه از صراحت منطقی کلام ذرهای بکاهد یا ساختمان دستور سنتی را درهم بریزد. بنابراین وظیفهی مترجم در اینجا، همچنان که در هرجای دیگر، جعل کردن یا خلق کردن زبان تازه و سبک خارقالعاده نیست، بلکه بازگو کردن و منتقل کردن صورت و محتوای زبان نویسنده است به زبانی دیگر، تا جایی که شرایط و مضایق خاص این زبان اجازهی آن را میدهد، چنانکه فیالمثل اگر خود نویسنده میخواست به این زبان بنویسد مطمئن شویم که تقریباً به همینگونه مینوشت.
چرا ترجمهی عنوان کتاب «در جستجوی زمان گمشده» است و نه مثلاً «زمان از دست رفته» یا «روزگار رفته» و نظایر آن؟ زیرا خود پروست در جایی از همین کتاب صریحاً به این معنی اشاره میکند: «این اعتقاد اقوام سلتی به گمان من بسیار معقول است که ارواح مردگان ما در موجود پستتری، حیوان یا گیاه یا شیای بیجان، گرفتار میشوند و از دست ما میروند تا روزی که ـــ و آن روز برای بسیاری هرگز نخواهد آمد ـــ ما از کنار درخت بگذریم و شیای را که زندان آنهاست تصاحب کنیم. آنوقت ارواح از جا میجهند و ما را میخوانند و به محض آنکه ما آنها را بازشناسیم طلسم میشکند و آنها به دست ما آزادی خود را مییابند، بر مرگ چیره میشوند و دوباره میآیند تا با ما زندگی کنند. گذشتهی ما هم به همینگونه است. کوشش برای یادآوری آن زحمت باطلی است و همهی تلاشهای هوش ما در این راه به هیچ نتیجهای نخواهد رسید، زیرا زمان گذشته، بیرون از قلمرو هوش و دسترس آن، در شیای مادی (در احساسی که این شی مادی به ما میدهد) پنهان است و ما هیچ نمیدانیم آن چیست. فقط به تصادف ممکن است که پیش از مردن آن را ببینیم یا هرگز نبینیم.»
—ابوالحسن نجفی، آیندگان ادبی، ۵ تیر ۱۳۵۴
در باب انتشار سانسورهای «دههی ۴۰ و مشقهای دیگر»
مرحوم ابوالحسن نجفی پس از چاپ حافظ خانلری در مجلهی نشر دانش نوشت که دیگر دورهی تصحیح مکرر و وسواس برای رسیدن به «صحت» غزلها به سر رسیده و باید در فهم و شرح شعرهاش بکوشیم. یعنی همهی این کارها فینفسه که ارزشمند نبود، ارزشش به این بود که بعدتر بشود حرف دقیق زد. حالا، انتشار کارهای الهی و بهار و کی و کی هم مقدمهی فهم و شناختن و نقد شناخت و شرح و تفسیر است. باید اول متن در دسترس همه باشد، که بشود حرف زد. کتاب که چاپشده، جای سانسورها هم که مشخص است (چیزی که در بقیهی کتابها ندیدم کسی رعایت کند)، حذفیات هم که منتشر شد، خب سانسورها را هم دستی برگردانیم.
عجیب بود، جوری از سانسور کارهای شمیم بهار ننویسیم که انگار باقی کتابها کامل است. کمتر رمان و داستانی از دههی چهل و پنجاه هست که امروز بیسانسور چاپ شود. به این اعتبار، من بسیار با کار آقای شمیم بهار و نشر بیدگل همدلم که کارهای پیشتر منتشرشده را ولو با سانسور کم منتشر کردهاند. چیزی ضایع نشده. این ربطی به چیزهای دیگر ندارد.
حرفم این است که به خود متن باید رسید.
عقیدهی بنده را بخواهید: لعنت به سانسور که نمیگذارد کارهای گلستان و مسکوب و هدایت و بهار و نعلبندیان کامل منتشر شود. زاهدان پشمینهپوش گمان میکنند با این قبیل تقیهها لابد از فساد اخلاقی پیش میگیرند! عرضم این است که نقصان اصلی در فقدان نقد و شناخت دقیق است. در دقیق خواندن و فهمیدن و پیش رفتن است، در نخواندن دقیق همین چیزهاست که حتی بیسانسور منتشر میشود. منظورم کتابسازیهای آبکی اساتید جلالتمآب نیست که به درد ترفیع و تجمیع مرید و تحمیق خلق میخورد. چیزی از جنس «صادقیه در بیات اصفهان»، چیزی از جنس حافظخواندن خود الهی، «بوته بر بوته»ی مرحوم هاشمینژاد (که کاش در چاپ هرمس آن خردهدستکاریها را هم نمیکرد) و این قبیل چیزهاست.
نگرانم این مخالفخوانیها شمیم بهار را از چاپ دو رمانش منصرف کند. تا همینجا هم قدری دیر شده برای انتشار رمانی که سی سال پیش تمام شده همانقدر که انتشار دیرهنگام کارهای بیژن الهی، انتشار حاصل چهل پنجاهسال فکر و کار در مدت ۴-۵ سال نگذاشت که این کتابها در چرخهی دیدن و خواندهشدن و فهم و نقد و هضم قرار بگیرند. برای همین اغلب واکنشها حاصل شیفتگی و نفرت همسانیست، و دریغا که معدودی چیزهای دقیق که به کاری بیاید به انگلیسی منتشر شده.
میماند تذکر دو نکته که:
الف) بنده هیچ علقهی مخصوصی به کارهای آقای بهار ندارم بخصوص نقدهاش که فکر میکنم رسم و رفتار خسرانباری یاد منتقدان جسور داد و بیشتر به کار برجستهکردن خویشتن میخورد و لابد خودشان هم به دلیلی نقد «خانه سیاه است» را در کتاب نگذاشتند.
ب) از بردن نام بعضی آدمها کراهت دارم. مهم متن کارهای نویسنده است و راهی که میگشاید یا نمیگشاید. بقیه حواشیست و ده سال بعد یاد کسی نمیماند.
امتثال دستور کردم وگرنه من را چه به این حرفها که هیچکارهی عالمیم.
—مانا روانبد