‏نمایش پست‌ها با برچسب بهرام صادقی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بهرام صادقی. نمایش همه پست‌ها

خواب خون

هیچ‌چیز واقعاً وحشتناک و حتا غم‌انگیز نیست. غیر از نگاهی که از پشت شیشه می‌اندازد و به‌ناچار آدم را به قعر آب‌ها فرامی‌خواند و این نگاه گویی طنابی است که به انتهایش وزنه‌ای سربی آویخته باشند و آن اضطراب و التماس و احساس بلاتکلیفی که در آن چشم‌ها نهفته است.

—بهرام صادقی

[بهرام] صادقی عزیزم

نامه‌ی تو تنها نامه‌ای بود که در یک ماه‌ و نیم اخیر برای من رسیده است نه اینکه من برای دیگران نامه ننوشته و منتظر نامه‌ی آن‌ها باشم. تقریباً برای همه‌ی دوستان و آشنایان نامه فرستاده‌ام به امید آنکه جوابی از آن‌ها برسد. هیهات! لحظاتی در زندگی آدم هست که تنهایی قابل‌ تحمل است و لحظات دیگری هست که حتا ثانیه‌های تنهایی روی بدن آدم سنگینی می‌کند. وضع من در یک ماه اخیر چنین بوده است. همه‌ی امیدم را به رسیدن نامه از ایران بسته بودم و از دیروز تا حالا فهمیده‌ام این امید را هم ـــ‌مثل بقیه‌ی امیدها‌ـــ باید در خودم بکشم. ولی از یک ساعت پیش این اضطراب بر من مستولی شده است که مبادا اتفاق ناگواری افتاده باشد، که کسی نامه نمی‌نویسد، از‌این‌رو، جداً و مصراً از تو خواهش دارم که هرچه زودتر برای من بنویسی که چه شده است. از حمید دو ماه است که هیچ خبری ندارم. عباس‌آقا در تعطیلات عید ـــ‌ظاهراً برای گریز از تنهایی و به منظور وقت‌گذرانی‌ـــ نامه‌ی نسبتاً مفصلی برای من نوشت ولی بعد از آن من  چهار نامه برایش فرستاده‌ام که به هیچ‌کدام جواب نداده. تو هم که درباره‌ی آن‌ها در نامه‌ات مطلقاً اشاره‌ نکرده بودی، مگر آن‌ها را نمی‌بینی؟ آیا روابطت را با آن‌ها هم قطع‌ کرده‌ای؟ نوشته بودی که از مدرسی خبری نداری. به نامه‌های من هم جواب نداده است. آیا اتفاقی برای او افتاده است؟ آبا بعد از نوشتن نامه‌ی اخیرت به من خبر تازه‌ای از او به دست نیاورده‌ای؟ می‌دانی که یکی از امیدهای من در اروپا همیشه تو بوده‌ای و آن حرفی که در روزهای آخر قبل از حرکت من به من گفتی که نامه‌های مرا به‌طور مفصل جواب خواهی داد. با‌این‌حال، آخرین نامه‌ای که من برایت فرستادم سه ماه منتظر جواب بود. می‌دانم که منتظر بودی نامه‌های مفصل‌تری از من دریافت کنی، اذعان می‌کنم که آن نامه را بیشتر برای اسقاط تکلیف نوشته بودم. ولی قرار نبود که تو سه ماه جواب مرا ندهی. این نکته را هم فراموش نکن که من وقتی برایت نوشتم که در این‌جا همیشه به یاد تو بوده‌ام دروغ نمی‌گفتم، اغراق هم نمی‌کردم. عده‌ی معدودی هستند، عده‌ی بسیار معدودی، که هیچ‌وقت از ذهن من دور نمی‌شوند و تو هم یکی از آن‌ها هستی. منتی بر تو نمی‌گذارم. احتیاجی هم به دروغ گفتن ندارم. ولی همیشه از خود پرسیده‌ام: آیا صادقی الان چه‌کار می‌کند؟ چه می‌نویسد؟ چه نقشه‌ای برای آینده کشیده‌ است؟ و روابطش با دوستانش به کجا انجامیده است؟ با گرد چه کرده است؟ و قس علیهذا. همیشه هم منتظر بوده‌ام که نامه‌ی مفصلی از تو برسد که به تمام این سوالات جواب داده باشی. برای تو نوشتن آسان است، به‌خصوص نامه نوشتن، پس چرا خست می‌ورزی؟

اما نامه‌ی تو واقعاً مرا ناراحت کرد. این‌همه درد و رنج از تو ندیده و آه‌وناله از تو نشنیده بودم. نکند خود را در مرگ فاتحی مقصر می‌دانی؟ شک نیست که دانسته یا ندانسته به خود شماتت می‌کنی که چرا رفتارت در یکی دو سال آخر با فاتحی خشن بوده است. ولی برای من مسلم است ـــ‌هرچند حق ندارم که از راه دور قضاوت کنم‌ـــ که رفتار تو در تصمیم او به خودکشی تأثیری نداشته است. با بعضی‌ها مرگ همیشه همراه است. این عده دیر یا زود خودکشی خواهند کرد. بعضی از آن‌ها برای خودکشی دنبال بهانه می‌گردند. ولی مطمئنم که فاتحی رفتار دوستانش را بهانه‌ی خودکشی قرار نداده است. از نامه‌ای که به‌جا نهاده بود، و تو در نامه‌ی اسبق شرح آن را برای من نوشتی، پیداست که شجاعانه و بدون نک‌ونال این کار را کرده است. این سخن عیسی را فراموش نکن، نوشته بودی کتابهای مذهبی می‌خوانی، که می‌گفت: «بگذاریم مرده‌ها مرده‌ها را خاک کنند.» نمی‌خواهم درس اخلاق و امیدواری به تو بدهم. من و تو از این حرف‌ها به دوریم. ولی چیزی که هست می‌ترس تو مرگ او را بهانه‌ی تنبلی و یأس و پناه بردن به مخدر قرار داده باشی.

حال من هم مثل سابق است. گاهی خوب و گاهی بد و بیشتر ـــ‌و بدتر‌ـــ میانه. دلم می‌خواست حوصله داشتم و تمام اتفاقاتی را که در این مدت سفر به اروپا برایم افتاده است برایت شرح می‌دادم. درهرحال‌، احساس می‌کنم که خیلی چیزهایم عوض شده است. زندگی و طرز تفکر مردم این‌جا خیلی با ایران تفاوت دارد. واقعاً در دنیای دیگری سیر می‌کنند. استغنای طبع دارند. چشم و دل گرسنه نیستند. هرکس سرش توی لاک خودش است و به کار دیگران کاری ندارد. تا وقتی هم که زنده‌اند زندگی می‌کنند. بی‌شک مشاهده‌ی این وضع در روحیه‌ی آدم تأثیر می‌کند، مگر در بعضی ایرانی‌ها که برای ابد در قشر عادات خود متحجر شده‌اند.

صادقی جان، جواب مرا زودتر بفرست. از شعرهای خوب و داستان‌های خوبی که نوشته‌ای چندتایی را انتخاب کن و اگر برایت میسر باشد بفرست بخوانم. قضیه‌ی جنجال داستان‌نویسی و حمله‌ی نادرپور و عنایت به تو چه بوده است؟ تو را به خدا مفصل برایم بنویس که خیلی مشتاقم. از احوال عباس‌آقا و دیگران هم بنویس. خوشحال شدم که نوشته بودی «می‌خواهم همیشه قوی باشم، حتا در بدبختی» و نیز حسرت تو را خوردم.

قربانت ابوالحسن [نجفی]
پاریس ـــ‌شنبه، ۹ اردیبهشت ۱۳۴۰

در این شماره

«در یک غروب بی‌سرانجام زاییده شدم و یا شاید نشدم و اگر هم شدم لامحاله زاییدنی بود دردناک و من خود نمی‌دانم چه می‌کردم یا نمی‌کردم آیا ظلمات بود و خستگی بود و سکر مستی‌بخش یک غروب زمستان بود یا زمستان بی‌غروب ظلمانی و خستگی‌زای زندگی‌ای بود که در من می‌دوید و یا حتا نمی‌دوید بلکه پخش می‌شد و گم می‌شد؟ و صدای من برخاسته بود و پدرم گفته بود: وه چه قدبلند است. و اکنون زندگی را با عینک رنگارنگ داستان می‌بینم و سراسر جهان را، جهان برایم آن صفا را ندارد که برای تو دارد که می‌نشینی و می‌نوشی و یا نمی‌نشینی و نمی‌نوشی اما هر دو حال برایت یکسان است یا اگر یکسان نیست من چنین می‌اندیشم که یکسان است و دیگر تو را از اطلاع بر زندگی من چه حاصل؟ و اگر هم می‌خواهی بدانی به چه کتاب علاقه‌مندم و چه نویسنده‌ای را می‌پسندم که نمی‌خواهم بدانی و سبکم چیست که نمی‌خواهم بدانی و چه می‌گویم که نمی‌خواهم بدانی و آخر روزی خودم را می‌کشم یا نمی‌کشم که به مرگ طبیعی می‌میرم، تو خواهی دانست و تو آن روز همه‌چیز را خواهی دانست.»

—بهرام صادقی

بازمانده‌های غریبی آشنا

باز شب و نورِ چراغ رویِ دوشم و چشم‌هایم سنگینی می‌کند ــ امروز صبح مثلِ سایرِ روزها بود ــ یعنی اینکه دیر از خواب بیدار شدم. دستِ خودم نیست ــ یک نیرویی در این رخت‌خواب هست که مرا افسون می‌کند ــ از سحر و جادو بدتر است ــ در دنیا از هیچ بویی به اندازه‌یِ بویی که متکا و لحافم می‌دهد خوشم نمی‌آید ــ نمی‌دانم چرا ــ شب‌ها وقتِ خواب که لحاف را سرمی‌کشم و مثلِ دوره‌یِ جنینی‌ام پاهایم را جمع می‌کنم و خودم را به‌شکلِ جنین درمی‌آورم در آن تاریکی‌ای که فراهم آورده‌ام بهترین لذات را می‌توانم نصیبِ حواسم بکنم ــ علتش برای من واضح است ــ دنیایی است که همه‌چیزِ آن مالِ خودم است. صدایِ نفسم را خودم می‌شنوم هوایی که از ریه‌هایِ خودم بیرون آمده روی حلقم و بینی‌ام و دهانم سنگینی می‌کند ــ پس از آنکه در خیابان‌ها گردیده‌ام در اتوبوس‌ها نشسته‌ام و با این‌وآن سخن داشته‌ام و به‌اجبار خودم را به خندیدن یا نخندیدن واداشته‌ام می‌دانسته‌ام که هیچ‌کدام از این محیط‌ها مالِ من نیست و هر آن ممکن است یکی بگوید تو این‌جا چه‌کار می‌کنی ــ

—بهرام صادقی، ۱۹ آبان‌ماه ۱۳۳۵