‏نمایش پست‌ها با برچسب ویلیام کارلوس ویلیامز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ویلیام کارلوس ویلیامز. نمایش همه پست‌ها

بهار و همه

واژه‌ها وقتی آزاد باشند با استقلال حرکت می‌کنند و همین نشانه‌ی ارزش آن‌هاست. اگر واژه‌ها را این‌چنین آزاد بدانیم شعر را درک کرده‌ایم.

تخیل نه اجتناب از واقعیت است، نه توصیف و نه فراخوانی عینها و موقعیت‌ها. باید گفت شعر با دنیا ورنمی‌رود بلکه آن را تکان می‌دهد. شعر با تمام توان بر واقعیت صحه می‌گذارد و بنابراین از آنجا که واقعیت هیچ نیاز به حمایت شخصی ندارد، بلکه وجودش مستقل از کنش بشری است، آنچنانکه علم [قانون] زوال‌ناپذیری ماده و نیرو را به اثبات رسانده، شعر عینی تازه و نمایش و رقصی می‌آفریند که آینه‌ای در برابر طبیعت نیست بلکه‌ــــــ

همچنان‌که بال پرندگان بر هوای متراکم ضربه می‌زند و بی‌ آن هیچ پرنده‌ای توان پرواز ندارد، واژه‌هایی که تخیّل رهاشان کرده نیز با پرواز خود بر واقعیت صحه می‌گذارند.

—ویلیام کارلوس ویلیامز، ترجمه‌ی احمد اخوت

هفت شعر از ویلیام کارلوس ویلیامز

۱ | نانتوکت

گلهای میان پنجره
بنفش و زرد

از پرده‌های سفید
رایحه‌ی پاکی می‌آید

آفتاب آخر بعدازظهر
بر سینی بلورین

تنگلی بلورین، لیوانی
به هم تکیه داده

کلیدی افتاده
بر بستر سفید باکره


۲ | ورود

و آدم باز هم هر طور شده سر می‌رسد
می‌بیند خودش در اتاق‌خوابی غریب
دارد بند لباسهای زن را باز می‌کند
حس می‌کند پاییز
دارد برگهای کتانی و ابریشمینش را
به دور ساقهای زن می‌ریزد
آن تن پررگ جلف آشکار می‌شود
به خود پیچیده
مثل باد زمستانی


۳ | تمرین شماره‌ی ۲

دودکش فلزی بخاری همسایه‌ام
از میان برگهای تازه
به من سلام می‌کند

در کنار خانه‌ی بزرگ من
خانه‌ی کوچکی است
در این سه سالی که آمده‌ام
از او چیزهای بیشتر می‌دانم

بانوی پیری است همانگونه که من پیرم
از پشت پرچین
به هم سلام می‌کنیم
همسرم، دسته‌گلی به او می‌دهد
ما هرگز به دیدن هم نرفته‌ایم


۴ | غزل جرسی

چشم‌اندازی از درختنهای زمستانی
جلوتر
تک درختی

در پیش‌زمینه
آنجا که برف
تازه باریده

شش بسته هیزم
آماده برای آتش


۵ | دوره

یک تکه
کاغذ قهوه‌ای مچاله‌شده
نسبتاً دراز

و جثه‌ی پیدای مردی
که در خیابان
داشت با باد

آرام
پی‌درپی
می‌چرخید که

ماشینی آن را زیر گرفت و
بر زمین له‌اش کرد

برعکس مرد
دوباره برخاست
با باد

پی‌درپی
همانطور که
پیش از این بود


۶ | نوعی سرود

بگذار مار زیر علفهای هرزش
انتظار کشد
و نوشتن ازآن واژه‌ها باشد
آرام و پرشتاب
چابک برای ضربه زدن
بیخواب، کاملاً منتظر
با استعاره مردم و سنگها را آشتی دهد

بساز
(نه با اندیشه‌ها، فقط با اشیا) ابداع کن!
گل من گلسنگ است
که صخره‌ها را می‌شکافد.


۷ | برف شروع می‌شود

بارانی از بمب، خوش نشسته
کم هم دوست‌داشتنی نیست
ولی بر همه چیز آرام می‌نشیند

تمام شکافها پوشیده شده‌اند
ساقه‌ی گلهای فروافتاده
به همین زودی ناپدید شده است

این احسان است
همه‌ی زخم‌های باغ شفا یافته
سفید، سفید، سفید مثل مرگ

بارشی که تکریم است
هرگز هیچ خشونتی قادر نیست
در شب این‌گونه آرام و ساکت ببارد


—ترجمه‌ی احمد اخوت

ورود

و آدم باز هم هر طور شده سر می‌رسد
می‌بیند خودش در اتاق‌خوابی غریب
دارد بند لباسهای زن را باز می‌کند
حس می‌کند پاییز
دارد برگهای کتانی و ابریشمیش را
به دور ساقهای زن می‌ریزد
آن تن پررگ جلف آشکار می‌شود
به خود پیچیده
مثل باد زمستانی

—ویلیام کارلوس ویلیامز، ترجمه‌ی احمد اخوت