اما من که اینقدر با احتیاط زندگی کردهام، من از زندگی چه میدانستم؟ من که در زندگی نه بردهام و نه باخته، بلکه زندگی را از سر گذراندهام؟ من که بلندپروازیهایِ زیادی نداشتهام و پیش از آنکه آرزویی تحقق یابد فوری عقب نشستهام؟ من که از رنج کشیدن فرار کردهام و اسمش را قابلیت بقا گذاشتهام؟ من که صورتحسابهایم را بهموقع پرداختهام و با همهکس تا حدِ امکان دوست و موافق ماندهام؟ آدمی که خیلی زود جذبه و یأس برایش کلماتی شد که روزگاری در رمانها خوانده بود؟ آدمی که سرزنشهایش به خود هیچگاه بهراستی دردش نیاورد؟ آری، باید به همهیِ اینها میاندیشیدم و نوعی خاص از پشیمانی را تحمل میکردم: سرانجام بلایی بر سرِ کسی آمده که همیشه فکر میکرد میداند چگونه از بلا برهد و درست به همین دلیل بلا بر سرش آمد.
—جولین بارنز، ترجمهی حسن کامشاد