‏نمایش پست‌ها با برچسب رضا زاهد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رضا زاهد. نمایش همه پست‌ها
امشب ولی قرار دارم
در خانه‌ی دوست دیرینه‌ای
دری باز کنم دوباره
در ایوان آن حالِ معرکه تا خود را
ساعتی تماشا کنم آنجا و کیف کنم
از ملاقات با زیباییِ نامحدود

شاید تو نیز
دیده شدی باز و دوباره برگشتیم با هم

هرچند نمی‌دانم به کجا

—رضا زاهد

مگر تو ابر شده‌ای؟

سراسرِ شب
بارانی غریبه می‌بارید و بند نمی‌آمد

آوازِ تو را می‌شنیدم از هوا که داشت
سازِ بی‌قانونی را
همراهی می‌کرد و نمی‌دانستم
چه باید کنم آن لحظه‌ای که زمین
زیرِ پایِ مردی که از پنجره داشت
سازِ سوزانِ تو را می‌نگریست
می‌گریست

از باقیِ این ماجرایِ زار
درباره‌ی آن سازِ زمین‌خورده نپرس از من
فقط بدان که هیچ شبی
ازجمله آن شب سمسارِ کهنه‌کار
هرگز تمام نشد ولی فعلاً
آهنگِ گفت‌وگویِ درازی دارم با تو
چون هنوز
در قالبِ استعاره‌ای موهوم
موجودم مثلاً

پس به سازِ سوزناکِ این نوازنده‌یِ شاخ‌دار
گوش کن

می‌دانی آنچه بود و هست و بعد خواهد شد چیست؟
تمام آن بیچارگانی
که ولد یا والدِ این مخافتند
یک اسم را همیشه تکرار کرده‌اند و می‌کنند، ولی
هربار با تلفظی دیگر

یک چهره را به چشم می‌کشانند، اما
هرجا به صورتی دیگرگون

تمامِ آهنگ‌ها را یکی کرده‌اند و همان را هم
سخت ناشیانه می‌زنند و ناچار
لحنِ بدی به گوش می‌رسد از سازهای کج‌کوکش
یعنی چنان مصیبتِ نامحدودی برپاست
اینجا که ساختارِ زمان را
ویران و صورتِ زمین را چروک کرده و همراهِ آن
آبرویِ مستأجرانِ مستأصلِ هستی را هم
بر باد داده است

بیرون این‌همه خرابی و یکسانی
البته با وجودِ رنج‌هایِ دیگری که نگفتم
چیزی درین کشاکشِ دردناک
ایجاد کرده‌ام که دیدنی‌ست

حالا نگاه کن
چون خیال دارم اظهارش کنم
بدان اما
ازبس که با خودم نیستم
گاهی فراموش می‌کنم که تو هستم
برای همین
در عرضِ این‌همه سال
همراهِ ابرها که سفر می‌کردند
آواز می‌خواندم و سازی که داشت مرا می‌زد
ازبس که تار و تیره بود و غمناک می‌زد
ابرهایِ همراهم خیال می‌کردند
باید ببارند
درصورتی‌که تو بودی که می‌زدی نه من
آن سازِ خسته هم گمان می‌کرد منم که می‌بارم
ابرها هم که فقط می‌رفتند
همین

البته امسال
چیزی نخوانده‌ام هنوز و سنگ خواهد شد آب
هرجا که با سازِ کوچکت مرا دوباره بسازی

پس زودتر بساز و بزن
تا چشم‌هایِ ذی‌شعورِ جهان را
با زخمه‌هایِ تو خون‌آلود کنیم و خوانندگانِ قبلی را
با صدایِ خسته‌یِ من
بر هرچه در گذشته است بگریانیم
گوش می‌کنی؟

—رضا زاهد

به‌خاطرِ دیگران

اسمِ این شهر که امسال
نشد پاییز داشته باشد و حتا
این‌طور که شنیده‌ام   
قرار نیست
دیگر هیچ‌وقت
فصلی داشته باشد
تهران است

اگر تو هم مثل تقویم
هنوز با فصل‌ها رفت‌و‌آمد می‌کنی که هیچ
چون حرفی برای گفتن نمی‌ماند

امّا
اگر آزاد شده‌ای
دوباره بیا
مثلِ من که اخراجم کرده‌اند و هنوز هستم

چون تنگدلی‌های این شهرِ بی‌هوش
به جایی رسیده که روزها
دادوبیداد دارد مدام و شب‌ها
بر دامنِ چرکینِ خود
اشک‌های خون‌آلود می‌بارد 

عابرانِ کوچه‌های خاک‌آلودش نیز
زیرِ تیرگی‌های هوایی که تشکیل نمی‌شود
مخفی کرده‌اند خود را
درحالی‌که من
نمی‌توانم این هوای موحش را
که سخت سیاه و تاریک است و با این‌همه نیست
به‌جای لباس بپوشم

خلاصه این‌که برهنه می‌گردم

می‌بینی چه‌جور گیر کرده‌ام؟
درین تورِ تنگ
به‌تنهایی

پس در همین شبی که اگر
در دامنِ یک سالِ قدیمی طلوع می‌کرد
شبی زمستانی و سوزناک می‌شد بیا

بیا که فقط باشی
نه برای این‌که حرفی بزنیم با هم
چون هیچ‌چیزی نمانده لایقِ گفتن باشد

ولی بیا که بدانم
با این‌که خیلی دیر کرده‌ای امّا
آمده‌ای آخرِ کار

چون آخرِ کارم دیدنی‌ست واقعاً 

ضمنِ این‌‌که خوب است
دیگران هم باور کنند
بوده‌ای که گفتم بیایی

همین.

—رضا زاهد، بعد از همه‌چیز