وحشتزدگی حالم را خوب میکرد، دستِ آخر دلتنگیام از بین میرفت؛ تنی نابسامان، فاصلههایی نه دیگر جانفرسا، گذر به دور از درد زمان. حالا همدردی میتوانست بدترین چیزی باشد که در کلامی یا نگاهی ابراز میشد. همدردها را یا پس میزدم یا دور میزدم. آخر نیاز داشتم حس کنم آنچه از سر میگذرانم فهمناپذیر و ارتباطناپذیر است. ازاینرو فقط وحشت معنیدار و واقعی به نظر میرسید. کسی اگر دربارهاش با من حرف میزد دلتنگیام عود میکرد، همهچیز دوباره غیرواقعی میشد.
—پتر هانتکه، ترجمهی پویا رفویی