‏نمایش پست‌ها با برچسب جوزپه اونگارتی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جوزپه اونگارتی. نمایش همه پست‌ها

مجرای شب

شب
خشک
می‌نماید
چون
پوست

این خانه‌به‌دوش
قوز کرده
نرم با برف
رخت می‌کشد
چون برگی
مچاله

هی
زمان
از ما
خش‌وخشّ
می‌خواهد

—جوزپه اونگارتی، ترجمه‌ی بیژن الهی

عذاب

چون چکاوک
تشنه بر سراب مردن

یا چو کَرک
تا نخستین بوته‌زار
دریا را گذشته
چراکه دیگر
شوق پروازش نیست

اما نه زیستن به زاری
چون سهره‌ای کورگشته*

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*در ایتالیا سهره‌ها را کور می‌کنند تا بهتر بخوانند.


—جوزپه اونگارتی، ترجمه‌ی محمود نیکبخت

در بادیه

نوسانِ بال‌هایِ دود
خاموشیِ چشم را قطع می‌کند

پَرپَر می‌شود به بادْ مرجانی
از عطشی برای بوسه‌ها

رنگم از بهت می‌پرد سحرگاهان

زندگی‌ِ من می‌شارد
در گردابی از دلتنگی‌ها

اینک آینه‌دارِ آن گوشه‌هایِ جهانم
که وطن خواندم
و بوکشان راه می‌یابم
تا مرگْ درین سفرِ الزامی

فرجه‌هایی فقط برایِ خواب

اشک‌هایم می‌زداید آفتاب

تن به قبایی ولرم می‌پوشم
از کتانِ طلایی

برین آبسنگِ پریشانی
در کمینِ
دورانی خوش

—جوزپه اونگارتی، ترجمه‌ی فیروز ناجی

روزاروز

۱
«هیچ‌کس، مادر، این‌گونه رنج نبرده است...»
و اینک آن چهره ناپدید گشته
اما چشم‌های زنده هنوز هم
از بالش به سوی پنجره برگشته
و گنجشک‌ها،
به هوای ریزه‌های نانی که پدر
برای سرگرمی کودکش پاشیده بود،
اتاق را پر کردند...

۲
اینک آن دست‌های اطمینان‌بخش را
فقط در رویاها می‌توانم ببوسم
و حرف می‌زنم، کار می‌کنم،
تغییر چندانی نکرده‌ام، سیگار می‌کشم، نگرانم...
چگونه رودرروی این همه شب ایستاده‌ام؟...

۳
خدا می‌داند که سال‌ها
برایم چه وحشت‌های دیگری را خواهند آورد،
اما اگر تو را در کنار خود می‌یافتم
می‌توانستی مرا تسلی دهی...

۴
هرگز، هرگز تو نخواهی دانست
چگونه سایه که می‌آید و می‌ایستد در کنارم، به آزرم
با روشنایی می‌انباردم
گاهی که دیگر امیدی ندارم...

۵
اینک کجاست، کجاست آن صدای معصوم
که از اتاقی به اتاقی می‌رفت و بازمی‌گشت
تا این مرد خسته از رنج‌هایش را به شوق می‌آورد؟...
زمین تباهش کرده است،
گذشته‌ای از افسانه‌های پریان نگاهبانی‌اش می‌کنند...

۶
اکنون که از بلندی‌های جاودانه
آن تک صدا می‌خواندم
هر صدای دیگر پژواک محوی است...

۷
در آسمان چهره‌ی شاد تو را می‌جویم
و شاید چشم‌های من دیگر هیچ نبینند
گاهی که خدا می‌خواهد آن‌ها نیز بسته بمانند...

۸
و من دوست دارمت، دوست دارمت، و این هجرانی بی‌انجامست!...

۹
خاک درنده، دریای هیولایی
از آن جایی که گور است جدایم سازید
از جایی که آن تن رنج‌دیده
اینک زوال می‌پذیرد
مهم نیست... من از همیشه روشن‌تر
آوای روحی را می‌شنوم
که در زیر همین خاک در یاری‌اش درمانده بودم...
و اکنون همچنانکه لحظه‌ها در گذارند
شادمانه‌تر و آشناتر
با راز ساده‌اش مرا منزوی می‌کند.

۱۰
به سوی تپه‌ها بازگشته‌ام، به سوی همان کاج‌های دوست‌داشتنی
و ضربه‌های آشنای آهنگ باد
که دیگر با تو نخواهمش شنید
با هر هجومی مرا درهم می‌شکند...

۱۱
پرستو در گذر است و تابستان به همراهش
و من نیز، به خود می‌گویم، خواهم گذشت...
اما از این عشقی که شرحه‌شرحه‌ام می‌کند
اگر فارغ از این مه‌گرفتگی زودگذر،
از این دوزخ به آرامشی رسم
شاید نشانه‌ای بازماند...

۱۲
در زیر تبر شاخه‌ی ناشاد
بی‌کمترین شکوه می‌افتد
حتی کمتر از شکوه‌ی برگی به دست نسیم
و این خشم بود که آن پیکر لطیف را درهم شکست
و شوق شفقت صدایی مرا می‌سوزاند...

۱۳
نه تابستان برایم خشمی به همراه می‌آورد،
و نه بهار فال‌های شومی را،
با شکوهمندی‌های ابلهانه‌ات، پاییز
می‌توانی به راهت روی
زمستان، برای این هوس عریان‌شده
نجیب‌ترین فصل را می‌گستراند!...

۱۴
خشکسالی پاییز
چه زود در استخوان‌هایم نشسته است،
اما، سایه‌ها بیرونش رانده‌اند،
در آنجا شکوهی بی‌انتها و جنون‌آسا
بازمی‌ماند:
عذاب پنهان گرگ‌ومیش سحری
مدفون‌شده در مغاک...

۱۵
آیا عذاب افسون‌شده‌ی حواسم را
همواره بی‌دریغ به یاد خواهم آورد؟
مرد نابینا گوش کن: «روحی جدا شده
که از تازیانه‌ی معمول زندگی هنوز هم آسیبی ندیده است...»

آیا اگر بر فریادهای زنده‌ی معصومیت او گوش فروبندم
کمتر افسرده خواهم بود
یا اگر احساس کنم
که لرزش هولناک گناه، کم‌وبیش، در من فرو مرده است؟

۱۶
در نور خیره‌کننده‌ای که از پنجره به درون می‌تابد
سایه بازتابی را بر رومیزی قاب می‌گیرد
ادریسی‌های بزرگ باغچه
در تلالو ناپیدای یک کوزه،
مرغکی مست،
آسمان‌خراشی در شعله‌ی ابرها،
کودکی که بر شاخه‌ای تاب می‌خورد،
به ذهن بازمی‌گردند...

آنگاه خروش پایان‌ناپذیر امواج
بر من هجوم می‌آورد، بر اتاق می‌تازد
و، خاموشی بی‌قرار افقی آبی،
دیوارها همه ذوب می‌شوند...

۱۷
هوای ملایم، و شاید تو از نزدیک می‌گذری
می‌گویی: «باشد که آفتاب و این همه فضا
آرامت کند. در این باد پاک
می‌توانی صدای من و صدای گام‌های زمان را بشنوی.
من انگیزه‌ی گنگ امیدت را
در خود
اندک‌اندک پرورانده و گرد آورده‌ام.
من برای تو سپیده‌دم و روز ناشکفته‌ام.»

—جوزپه اونگارتی، ترجمه‌ی محمود نیکبخت