‏نمایش پست‌ها با برچسب جولین بارنز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جولین بارنز. نمایش همه پست‌ها

عکاسی، بالون‌سواری، عشق و اندوه

فکرِ خودکشی خیلی زود از راه می‌رسد، منطقی هم هست. اغلبِ روزها از پیاده‌رویی می‌گذرم که اول‌بار وقتی به امتداد آن نگاه می‌کردم فکر خودکشی به سرم زد. به خودم ایکس ماه یا ایکس سال (تا حداکثر دو) فرصت می‌دهم و بعد اگر ببینم بدون او نمی‌توانم زندگی کنم، اگر زندگی‌ام فقط بشود یک گذرانِ منفعلانه، دست‌به‌کار خواهم شد. خیلی زود می‌دانستم چه روشی را ترجیح می‌دهم ـــــ وان آب داغ، گیلاسِ شراب کنار شیرِ آب و یک کارد گوشت‌بری ژاپنی فوق‌العاده تیز. به این راهکار تقریباً همیشه فکر می‌کردم و هنوز می‌کنم. می‌گویند (از این «می‌گویند که»ها در مورد اندوه، و صبر و تحمل آن، زیاد هست) فکر کردن به خودکشی خطر اقدام به خودکشی را می‌کاهد. نمی‌دانم درست است یا نه، ولی به بعضی‌ها ممکن است کمک کند نقشه‌هایشان را بهتر بکشند. پس به گمانم فکر کردن به آن، تیغ دودَم باشد.

—جولین بارنز، ترجمه‌ی عماد مرتضوی

از گفت‌وگوی شمسی عصار با جولین بارنز

شما خود را متعلق به سنتِ واقع‌گرایی سرراست می‌دانید؟

اینگونه انگ زدن‌ها به نظرم همیشه آزارنده و بی‌فایده است ـــ و، به‌هر‌حال، در پی پسامدرنیسم دیگر محلی از اعراب برای‌شان نمانده است. زمانی منتقدی مرا «پیش از پسامدرنیست» خواند ـــ که نه سودمند است، نه فهم‌پذیر. رمان، حتا در وهم‌گونه‌ترین تعبیر آن، اساساً قالبی واقع‌گراست. رمان، برخلاف موسیقی، نمی‌تواند انتزاعی باشد. رمان اگر گرفتار وسوسه‌ی نظریه شود (بنگرید به رمان نو) یا وسوسه‌ی بازی زبانی (بنگرید به بیداری فینگن‌ها) چه‌بسا که دیگر واقع‌گرا نباشد، و به‌تبع آن درخور توجه.

که بحث قالب و فرم را پیش می‌آورد. شما یک‌بار گفتید می‌کوشید هر اثرتان را متفاوت با اثر دیگر بنویسید. به گمان من وقتی قالب سنتی روایت شکسته شد، ناگزیر باید پی‌درپی تغییر داد ـــ و دیگر نمی‌توان، مثلاً، به جست‌وجوی شخصیت‌ها و رویدادهای تاریخی تازه رفت و پیرامون آن‌ها داستان پرداخت.

چرا نتوان؟ یادم می‌آید در مدرسه، در دهه‌ی شصت، دبیر زبان انگلیسی ما، جوانی تیزهوش که تازه کیمبریج را تمام کرده بود تد هیوز را که به ما درس می‌داد گفت: همه نگران‌اند حیوانات تد هیوز که به آخر رسد چه می‌کند. آن موقع ما فکر کردیم این بامزه‌ترین چیزی‌ست که شنیده‌ایم. ولی تد هیوز هیچ‌گاه از لحاظ حیوان در مضیقه نماند؛ شاید کمبودهای دیگری داشت، ولی نه از لحاظ حیوانات. اگر کسی بخواهد درباره‌ی چهره‌‌های تاریخی چیز بنویسد، همیشه می‌تواند افرادی بیابد.

ولی مگر مردم همیشه نمی‌خواهند چیزی طرفه بیابند؟

نه، روال کار کاملاً این‌طوری نیست. چیزهایی که من در گذشته نوشته‌ام دست‌وپاگیرم نیست. یعنی، به زبان ساده، من خیال نمی‌کنم چون طوطی فلوبر را نوشته‌ام باید «بز تولستوی» را هم بنویسم. یعنی خودم را در قفسی برساخته‌ی خودم محبوس کنم. وقتی خارپشت را می‌نوشتم، دانسته و به‌عمد روایتی سنتی به‌کار بردم زیرا احساس کردم هرگونه ترفندبازیْ داستان را (آن‌طور که من در نظر داشتم بنویسم) به‌هم می‌زند. رمان در حقیقت وقتی شروع می‌شود که نویسنده قالب مناسب داستان را پیدا کند. البته می‌شود بازی درآورد و گفت ببینم چه قالب تازه‌ای می‌توانم برای رمانم بیاندیشم، ولی این سوال نامربوطی‌ست تا آنکه اندیشه‌های مربوط به ذهن بیاید، و آن سیم‌های متقاطع شکل و محتوا روی هم بیافتد و برق بزند. برای مثال اقناع کمابیش بر مبنای داستانی بود که من پنج‌ـ‌شش سال پیش شنیده بودم. ولی این یک حکایت، یک امکان، بیش‌تر نبود، اندیشه‌ای در پی اندیشه، تا آنکه قالب صمیمی و ضروری برای این داستان صمیمی به‌دست آمد.

نوشتن برای شما آسان است؟ پرلمن می‌گوید دو نوع نویسنده داریم: آنهایی که قلم‌شان آسان پیش می‌رود و کسانی که هر کلمه قطره‌ی خونی است که ازشان کشیده می‌شود. او خودش را در گروه دوم جای می‌دهد. برای شما وضع چگونه است؟

من با آه‌وناله‌ی خونبار خیلی موافق نیستم، چون هیچ‌کس نویسنده را مجبور نکرده که نویسنده شود. اغلب شنیده‌ام که بعضی می‌گویند: وای، نوشتن کار بسیار انزواطلبانه‌ای است، خب، اگر این انزوا را نمی‌پسندی، این کار را نکن. شکوه‌ی بیشتر نویسنده‌ها به عقیده‌ی من نوعی افاده‌فروشی است. نوشتن البته که کاری دشوار است ـــ باید که این‌طور باشد. ولی آیا حاضرید به‌جای آن، مثلاً، مواظبت دو کودک دوقلوی بی‌تاب و بیش‌فعال را به عهده‌ بگیرید؟

مگر نمی‌شود دستاورد را دوست داشت و نه لزوماً روند را؟

به گمان من روند را هم باید دوست داشت. خیال می‌کنم هر پیانونواز بزرگ از تمرین کردن لذت می‌برد، چون پس از آنکه در نواختن ساز مهارت پیدا کردید، تمرین در واقع آزمون تفسیر و ظرایف کوچک و هر چیز دیگر است. ارضا و لذت بردن از نوشتن، البته، درجات مختلفی دارد، لذت پیش‌نویسِ نخست کاملاً غیر از لذت بازخوانی‌ست.

—ترجمه‌ی حسن کامشاد

عکاسی، بالون‌سواری، عشق و اندوه

اندوه زمان را از نو بازمی‌سازد؛ طولش را، جنسش را، کارکردش را: هر روز که می‌گذرد با فرداش یکی‌ست، پس چرا روزهای هفته را از هم سوا کرده‌اند و برای هر کدام اسمی جدا گذاشته‌اند؟ اندوه مکان را هم از نو بازمی‌سازد. به جغرافیای جدیدی وارد می‌شوید که علم نقشه‌برداریِ جدیدی نقشه‌اش را کشیده است. و موقعیت‌تان را از روی یکی از آن نقشه‌های تخیلیِ قرن هفدهمی تشخیص می‌دهید که پُر است از مکان‌هایی چون: «شوره‌زارِ فقدان»، «برکه‌ی (ساکنِ) بی‌تفاوتی»، «رودخانه‌ی (خشک‌شده‌ی) فلاکت»، «باتلاقِ بیچارگی» و «مغازه‌های (زیرزمینیِ) خاطره».

—جولین بارنز، ترجمه‌ی عماد مرتضوی

درک یک پایان

اما من که این‌قدر با احتیاط زندگی کرده‌ام، من از زندگی چه می‌دانستم؟ من که در زندگی نه برده‌ام و نه باخته، بلکه زندگی را از سر گذرانده‌ام؟ من که بلندپروازی‌هایِ زیادی نداشته‌ام و پیش از آنکه آرزویی تحقق یابد فوری عقب نشسته‌ام؟ من که از رنج کشیدن فرار کرده‌ام و اسمش را قابلیت بقا گذاشته‌ام؟ من که صورت‌حساب‌هایم را به‌موقع پرداخته‌ام و با همه‌کس تا حدِ امکان دوست و موافق مانده‌ام؟ آدمی که خیلی زود جذبه و یأس برایش کلماتی شد که روزگاری در رمان‌ها خوانده بود؟ آدمی که سرزنش‌هایش به خود هیچ‌گاه به‌راستی دردش نیاورد؟ آری، باید به همه‌یِ این‌ها می‌اندیشیدم و نوعی خاص از پشیمانی را تحمل می‌کردم: سرانجام بلایی بر سرِ کسی آمده که همیشه فکر می‌کرد می‌داند چگونه از بلا برهد و درست به همین دلیل بلا بر سرش آمد.

—جولین بارنز، ترجمه‌ی حسن کامشاد