سه داستان عاشقانه
شش حکایت کوتاه از گیتی سروش
سه داستان عاشقانه
برگشتم و گشتم و پاکتِ بزرگِ زردرنگی پیدا کردم، دربسته، با همهی نامههات ــــ سیزده نامه و یک تلگرام ــــ در نامهی اوّلت نوشتهای الان در یک اتاقِ تاریک و غمگرفته پشتِ یک میزِ بزرگِ سیاه نشستهام، بیرون هم مثلِ همیشه مهگرفته و ابر است، یک برجِ سیاه هم روبهروی پنجره است، از وقتی آمدم همیشه، جز مدتی که در ژنو با گیو بودم، احساس میکنم قلبم گرفته، نمیدانم چه مرگم است ــــ در همهی نامههات میلرزی یخبستهای منجمد شدهای، یک دخترِ نوزدهساله ــــ در یک پاکتِ دیگر چندتایی عکسِ فوری با هم داریم، و خیلی تلخیم، ولی یکدسته عکسِ همچنان فوریِ تنها داری، عکسها که فکر میکنم نور دیده در زمینهی سفید فقط طرحی دارد از صورتت با پشمبافِ سفید و ابروهایی که تازه میانشان را برداشتهای، وای ــــ در پاکتِ آخر دو نامه هست از من که شاید نیمهکاره مانده یا شاید چرکنویسِ نامههاییست که فرستادهام ــــ نوشتهام آرزوم حرف زدن با توست بهآرامی بهخصوص بهآرامی، و نوشتهام هراس دارم از بدبخت کردنت، و نوشتهام باید همهی بدیها و زشتیهام را بدانی حتا اینکه به همین زودیها همهی موهام خواهد ریخت، و روی جمله را خط کشیدهام، بیست سالگی ــــ
موهام تماماً نریخته هنوز ولی بچگی گذشته است ــــ یادِ تو مانده، و یادی که مانده یادی که بازمیگردد مدام حرفها نیست، هیچ حادثه هیچ دعوا هیچ آشتی، نه حتا یک کلمه ــــ برهنگیت فقط ــــ نمیدانم این چیزها را مینویسند یا نه، من، برای تو، مینویسم ــــ حالا همیشه برهنگیت است در تختِ یکنفرهی اتاق من، تنت و گاهی حتا تنِ خودم که در یادم دیگر تنِ حالام نیست ــــ دقیقاً این نیست و میبینی که مؤدب مینویسم و عاشقانه و ترغیبکننده احتمالاً ولی کلمهها همین کلمههاست و تصمیم به پاکنویس ندارم، بفهم حتا بهرغمِ کلمهها ــــ ملحفههای سفید و بالشِ بزرگ که وقتبهوقت باید میکوبیدیمش، و تو ــــ فاصلهی پستانها و قوسِ کمر تا پشتِ رانها و آرامش شکم و صداها گاهی، صدای تماس، سرمای تنت در تماسِ اولِ نوکِ انگشتها تا لرزشی که از سرما نبود، و بوها، تمامیِ بوها که هنوز گاهی شبها در دستهام مشتکرده جلوی دماغم نفس میکشم و بوی تنت برمیگردد ــــ
برگرد گیتی، به هر دلیل، بهخاطرِ گیو که میدانی حتماً از نو تویِ دردسر است بهخاطرِ زنعموی لعنتی که مدام تلفن میکند به منوچهر و خردهفرمایش دارد بهخاطرِ منوچهر حتا بهخاطر تهران بهخاطر هر چیزی که هست، برگرد، با هر تغییری که کردهای، هر کسی که هستی هر کسی که شدهای، با همهی نفرتهای جدید با همهی عشقهای جدید با همهی مردهایی که عاشقت بودهاند با همهی خاطرهها با همهی مجهولها با هر چند تا بچه با همهی سقطِ جنینها با همهی لحظههای عشقورزیت با شوهر با معشوقها با هر چیزی، به من برگرد گیتی به من برگرد ــــ ب
—شمیم بهار
قرنها بگذشت
از بریدگی کمعرضی و کمعمقی میگذریم / خاکریز کوتاهی / بهسختی بهکندی چند قدمی بالا میاییم / تا مستطیل متناسبی / صدوبیست قدم در هفتاد قدم، وقتی اهل هندسه همراه داری / که نه، چمنزار یا سبزهزار نیست / بلکه مرغزار جمعوجوریست، وقتی اهل ادب همراه داری / با چارتایی زبانگنجشک تنگ هم / تنومند و کهنسال /
دنبالهی درختها شیب ملایمی میکشد طرف راه باریکهای / به راست و پایین / بین دو ردیف شمشاد سرسبز که از نزدیک میبینیم شمشاد نیستند / نگاهی به هم میندازیم و دل به وسوسه میدهیم / نه که بههرحال پی کنج دنجی دور از چشم میگردیم / کورهراه پیچ ملایمی میخورد و حالا ناغافل سرازیری ترسناکیست / برنگردیم؟ / برنمیگردیم / تند میکنیم خواسته ناخواسته و آهسته میکنیم و دست میگیریم و تعادل از دست داده نداده دست میندازیم به درختچههای ناشناس دو طرف / حیرت میکنیم از نرمی شاخهها و با همه نازکی از قوت شاخهها که نمیشکنند و لطیفی برگها که توی مشت له میشوند و کف دستکش رد ردهای سبز میندازند / تا که از خم آخر میگذریم /
شنزار ساحل رود عریضی / نقرهیی درخشانی زیر آفتابی شاغولی انتقامی / کمعمق با سنگریزههای یکدستی که برق میزنند زیر آب / خودبهخود راه جدا میکنیم / «گرچه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور / چشم دارم که سلامی برسانی ز منش» / به راست، به چپ / و خلوتهای مغتنمی / بالادست، دور از کرانهی رود و بعد تبریزیهای نازکاندامی و درختچههای بینامی تا پای تپه / پاییندست، خیلی دور از کرانه و بعد صفهای نامنظم تبریزیهای سنوسالداری و بوتههای این بار واقعاً شمشادی کشیده تا دامنهی تپه / برمیگردیم دقایقی بعدتر کنار هم / قدمی میزنیم / ولی قرار نمیگیریم، مطمئن نیستیم چرا / رود ساکتی و شاخبرگهای ساکنی، بی هیچ نشانهای از پاییز زودرس / خشخش شنهای زیر پا و لاعلاجی منظرهی حاشیهی رود / گذشته از مزبلهی همیشه دوسه جور نقاب سرمهای و مشکی کپکزده و چندتایی دستکش یک بار مصرف، بدرنگ و بیرنگ / زیر آفتاب برهنهای بدخلق / چندکنزده کنار آب و دستهای دستکشپوش بهآبنزده با چند قطرهای الکل تیمم میکنیم برمیگردیم طرف راه باریکه که میبینیم سربالای راحتیست /
تا که بالای تپهایم، و نفس راحت / آسمان نزدیکی و آبی ملایمی / پناه میگیریم بیگفتوگو به سایهی زبانگنجشکها / دوتایی / دقایقی وول میخورم من تا که عاقبت چارزانوی راحتی مینشینم و کیف باز میکنم نقشه بیرون میکشم پهن میکنم روی علفها ببینم کجا به کجاست / دقایقی طاقباز دراز میکشم من و چشم میبندم / فکری که چه پررفتآمد چه پرسرصداست جاده، فکری که این بالا به لطف زبانگنجشکها آفتاب تیزی تندی کمتری دارد / چهچهی پرندههای دوری / دامنهدارتر و نازکتر از جیکوپیک گنجشکها /
—شمیم بهار
شش حکایت کوتاه از گیتی سروش
[فریده] همهی هیجانها را دیده بود. هیجان روی تختخواب فنری کهنه با روکش شلهی قرمز، روی دیوان جادار کنار دیوار که از تخت چوبی هم سختتر بود، روی تختهپوست سفید بالای اتاق که از همه بدتر بود، پشمهای سفید به همهجای لباس میچسبید، و حتا یکبار روی قالی خالی کف اتاق پذیرایی، لابهلای میز و صندلی راحتیها و صندلیهای لهستانی، بعدتر که گلیم رسم شده بود روی گلیم، روی گلیم سبز و گلیم خاکستری مات؛ هیجان در تاریکی تالار سینماها وقتی هنوز هیچکس راه نیفتاده بود و وقتی دیگر همه راه افتاده بودند در چایخانهها و بارها که گاهی حتا تاریک هم نبود، و در میهمانیها، وقتی صاحبخانه خبر میکرد و آهنگ آهستهای میگذاشت و چراغها را خاموش میکرد، و در میهمانی همیشه لااقل چراغ یکی از اتاقهای کناری روشن بود و کسی در چارچوبهی در ایستاده بود؛ هیجان در اتاقی که پر از سروصدای زنگ در و تلفن و گریهی بچه بود، اتاقی که دور از ساختمان اصلی ساکت بود اما حتا یک لیوان آب خوردن هم درش پیدا نمیشد، اتاقی که پر بود از کتاب و گرامافن و صفحه و شمایلهای روی دیوار و چراغهایی که در چشم میفتاد...
لذت لذت بود، و همهی هیجانها، مثل همهی سقفها، یک شکل بود؛ اما چرا با اعمال شاقه؟ و به عوض اعمال شاقه چرا نمیباید پول میگرفت؟ پول: راحتی یک اتاق مهمانخانه که میشد زنگ زد و دستور غذا داد و حمام کرد و فکر ملحفهها نبود. فریده مزهاش را چشیده بود، گرچه صبح ناچار کسری پولش را داده بود؛ و پولی که به مرد قرض میدادیم جزو عاشقی بود و برنمیگشت، یا لااقل زود و بهراحتی برنمیگشت. بااینهمه لذت شاید همیشه لذت نبود؛ و به عوض چیزهایی که نبود چرا نمیباید پول میگرفت.
حرف زدن با ما بیفایده بود چراکه ما هنوز دختربچه بودیم... اما عشق فقط برای مرد اول بود، اولین مرد واقعی، و وقتی میگذشت همهچیز میگذشت؛ و این به شرطی بود که پیشتر به وسوسهی تختخواب ثبتشده پیش عمهها و خالهها سست نشده بودیم، و به شرطی بود که همین بار اول جرئت گذشتن از نچنچ و ترس دوروبریها و اسم دخترهایی که همراه اسم مرد میآمد و خیال خواستگارهای دور را داشتیم چراکه بیشهامت نمیشد؛ وگرنه منتظر مینشستیم و ادبیات میخواندیم و نمیفهمدیم که پشت پیشانی مرد هیچ فکری نبود و باید در رختخواب باش بودیم تا بودیم؛ اما بعد، وقتی گذشته بود و امضاها، اگر به ناچار امضا میکردیم، تنها به امید بچههایی بود که پیشتر میخواستیم و نداشتیم، وقتی گذشته بود و وقتی زندگی تمام بود و هیچکس نمیدیدید که تمام بود، چه میماند جز لذت که همهچیز نبود؛ و به عوض همهی چیزهایی که نمانده بود چرا نمیباید پول میگرفت؟
—شمیم بهار
سه داستان عاشقانه
مجسمش کن زیر سبکی لحاف پر خواهر، در سرمای تختخواب دونفره، در سکوت اتاق، غلتزنان؛ چشمهاش را بهتأنی باز میکند، از ظلمت بیانتهای پشت پلکها به تاریکی محض دیوارها به تیرگی سایهها در بیرنگی پنجره، قابهای شیشهها و چینهای پردهی تور و شاخههای بیحرکت درختها. لحاف را پس میزند و به عجله نزدیک میز آرایش بخاری برقی را روشن میکند، صدای خشک کلید و نور نارنجی فلز گداخته. در همهمههایی دور و بوهایی ناآشنا برمیگردد به تختخواب، چراغ بالای سرش را روشن میکند و رادیو را باز میکند، ایستگاهی فرانسهزبان، و کتابهایی را که بی هیچ انتخابی از قفسهی کتاب خواهرش به اتاقخواب آورده از روی قالی برمیدارد، یکی یکی، کتاب پشت کتاب تشریح تفسیرهای پیشتر چاپشده و تفسیرهای تازهتر بر کتابهایی دیگر، ورقزنان، همراه صدای بریدهبریدهی گویندهی خبر. پشتداده به بالشها، در کشوی میز کوچک کنار تختخواب یک خودکار آبی و کاغذها هوایی مییابد و شروع میکند به نوشتن و نمینویسد، خیره در عنوان نامه، خیره در آینهی تاریک میز آرایش و گنجهی لباس و سقف و دیوار. خشخش رادیوی شبانه و صداهای آهستهی ریزش مانند بخاری و بوی سوختگی، بوی گچ، بوی نم، بوی چاهک مستراح وقتی نگران بند آمدن شیر آب نوشتههای روی دیوار را حفظ میکرد، «هرکس این فوشها را مینویسد حتماً ❋ است و من آدم ❋ را میشناسم و من یک آدم ❋ ❋ هستم اگر میل دارد تا کارش را تمام کنم دیگر از این حرفهای بد ننویسد»، لبخندزنان؛ مجسمش کن، کاغذها و کتابها را ریخته پایین تختخواب، بخاری را خاموش کرده به عجله و برگشته در گرمای ملحفهها؛ چراغ و رادیو را خاموش کرده، فروتر خزیده زیر لحاف، چشمانش بسته، بیدار.
—شمیم بهار
شش حکایت کوتاه از گیتی سروش
ناودان ساکت بود، بوی درهم عطرها رفته بود و بوی باران و بوی تازگی درختها مانده بود. صفحهها به آخر رسیده بود و صدای پچپچ گرفتهی پروین میامد. بلند شدم و صفحهها را به پشت گذاشتم، ساکت. فریده پاکت سیگار را از روی میز برداشت و پرسید فکر کی بودم؟ سیگار تمام شده بود؛ پاکت را مچاله کرد و انداخت روی میز. از کنار گرامافن و از کیفم پاکت سیگار را درآوردم گذاشتم روی میز؛ با سیگار روشننشده آمدم کنار نردهی ایوان؛ صندلیم را برگرداندم و نشستم، رو به باغ؛ گفتم نسرین. فریده جعبهی کبریت را برایم انداخت و آهسته گفت نسرین مرده بود و ما زنده بودیم. برگشتم بخندم؛ فکر میکردم روز تمام بود، فاطمه میامد و ما از نو دعوای موهای به قول مینا همیشه خانممعلمی مرا داشتیم تا شب که پروین را میبردیم بیرون و دلداریش میدادیم. روز تمام بود؛ فریده در صندلیش کوچک شده بود؛ زانوهایش را بغل زده بود، سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود، چشمهایش را بسته بود و اشکها پشت پلکها بود...
—شمیم بهار
ابر بارانش گرفتهست
چیزی که بود این بود که زیر باران لامذهب ما همینطور راه میرفتیم و چیزی که بود درست این نبود که نوشتم و نمیدانم چطور بنویسم که چیزی که بود دلخوری بود یعنی بدتر از دلخوری یک طوری بود که من نمیشد که یعنی نمیتوانستم خودم را کنار بکشم و همین شد با این که من درست حرفهایش را نمیفهمیدم و همهاش داشت یا برای من شعر انگلیسی میخواند یا مردم را تماشا میکرد و خانهها را تماشا میکرد این را حس میکردم یعنی میدیدم که کمکم توی همهی اینها یک طوری یأس بود ترسیده بود یک طوری کوچک شده بود و زیر باران به من چسبیده بود و این بود که خودش نمیفهمید و من که میفهمیدم یعنی تا شب ما داشتیم راه میرفتیم ولی خلاصه کسی را تا به حال این طور ندیده بودم و طور غریبی بود یعنی نه این که اصلاً ندیده باشم دیده بودم گرچه این طور دیگری بود.
—شمیم بهار
بیرونماندههای شمیم بهار از «دههی ۴۰ و مشقهای دیگر»
«ص» صفحه است، «پ» پاراگراف، و «س» سطر.
✂️ ص۲۲، پ۲، س۴
مادرقحبه
✂️ ص۳۳، پ۲، س۱۳
مادرسگ
✂️ ص۳۷، پ۲، س۲۱
پدرسگ
✂️ ص۴۱، پ۱، س۱۳
مادرقحبه
✂️ ص۴۱، پ۲، س۵
مادرسگ
✂️ ص۴۲، پ۲، س۸
مادرسگ
✂️ ص۴۲، پ۲، س۱۰
پدرسگ
✂️ ص۴۴، پ۲، س۱۶
مادرقحبه
✂️ ص۴۶، پ۱، س۱۰
پدرسگ
✂️ ص۴۶، پ۱، س۱۱
مادرقحبه
✂️ ص۴۸، پ۱، س۲
چند دفعهای با دختر خوابیدم
✂️ ص۵۳، پ۱، س۲۱
سگپدر
✂️ ص۵۳، پ۱، س۲۲
سگپدر
✂️ ص۶۱، پ۱، س۸
دستم را بردم توی موهاش و آرام چشمهاش را بست ــ دستم را درآوردم
✂️ ص۶۷، پ۱، س۵
مشروبی چیزی نداری و من کنیاک داشتم
✂️ ص۶۷، پ۱، س۶
و کنیاک
✂️ ص۷۰، پ۱، س۱۰
کنیاک
✂️ ص۷۵، پ۲، س۶
دست چپش را انداخته بود دور کمرم و من با دست راستم زیر موهاش گردنش را گرفته بودم و گردنش زیر انگشتهام سرد بود و هر چند لحظه پوستش میپرید
✂️ ص۷۶، پ۱، س۱۳
منیژه نشست کنارم، دستش را گذاشت پشت گردنم و دستش سرد بود اما صورتش را که نزدیکم آورد عرق کرده بود و موهاش توی صورتش بود، بعد آمد جلوتر و بوسیدم ـــ اول روی دست راستم تکیه داده بودم اما بوسه که طولانی شد دستم تا شد، کشیدمش و خوابیدیم روی خاک ـــ طوری بود که میدانستم باید جلوی خودم را بگیرم و مشکل لباسها بود و نمیشد و منیژه میلرزید و باید ولش میکردم اما سوختن پام و درد شانههام قاطی هیجانم شده بود و نمیشد ول کرد و ول نکردم تا منیژه آمد توی گرمای من و میگفت زهرمارش بود با اینحال میگفت نرو و نفسنفس میزد و میگفت بیا بیا تا اینکه یک طوری گذشت
✂️ ص۱۵۴، پ۲، س۹
فاصلهی پستانها و قوس کمر تا پشت رانها و آرامش شکم و صداها گاهی، صدای تماس، سرمای تنت در تماس اول نوک انگشتها تا لرزشی که از سرما نبود، و بوها، تمامی بوها که هنوز گاهی شبها در دستهام مشتکرده جلوی دماغم نفس میکشم و بوی تنت برمیگردد
شش حکایت کوتاه از گیتی سروش
از نوشتن خسته شدم؛ عاجز شدم، و خسته شدم از خاطرههایی که حکایت من نبود و از آنجا که حکایت من نبود نمیباید مینوشتم چراکه وقت نوشتن جعل میشد؛ خسته شدم از تعطیلم و از اتاقم، و حالا که از زیر «مسافرخانهی پاییز» و نقطههای همسطر «پ»ی پاییز روی زمینهی آبی گذشته بودم و از پلهها بالا آمده بودم و مانده بودم بالاخره میفهمیدم که دیگر نمیباید میماندم و میباید میآمدم پایین و میگذشتم و میرفتم، آناً، میفهمیدم اما نمیتوانستم بنویسم، نمیتوانستم حتا بنویسم چرا نمیشد و چرا نماندم؛ خسته شدم از فارسی فرّارم که گرچه کلمههایش در فرهنگم بود تا وقتی کلمهها را پسوپیش میکردم پسوپیش میشد و جمله نمیشد، و چیزهایی هم بود، اینهمه چیز خدای من، که از همهی کلمههایی که میدانستم و هر کلمهیی که در فرهنگم مییافتم میرمید اما قسم میخورم که راست بود؛ خسته شدم از حتا راستهایی که بیحیلههای حکایتنویسی نمیشد نوشت و به کمک حیله که مینوشتم دیگر راست نبود.
—شمیم بهار