شش حکایت کوتاه از گیتی سروش

منظره (خیابان).   در شب خاموش خیابانی آشنا، تازه کنده‌شده و تا نیمه صاف‌شده اما هنوز اسفالت‌نشده، ازین ناتمامی غریبه، در غبار، آهسته؛ گذر تک‌تک درخت‌ها از نزدیک پنجره‌ی تاکسی و از دور اما به‌ظاهر نه هرگز دور از دست، با تازگی برگ‌های نورسته‌‌ی پنهان در غبار و در تیرگی نیمه‌ی شب، با درخشش‌های نورهای تند گاهگاهی از بالای تیرهای چراغ‌ برق و گم در لابه‌لای درخت‌های بلند گذرا؛ با چشم‌هایی سرخ از اشک و با یاد نسرین که دیگر بیشتر خاطره‌های پاره‌پاره‌ست و آخر، وقتی در حسرت فراموشی، درخت‌های غبارگرفته‌ی کنار خیابان را تماشا می‌کنم و به صدای آب در جوی و به حرف‌های راننده برای پسربچه‌ای که، حالا می‌دانم، خواهرزاده‌اش است و در کنارش در صندلی فرو رفته گوش می‌دهم، بیشتر خاطره‌ی لباس‌هایی‌ست به تن نسرین (نارنجی، بی‌شمار بلوز در همه‌ی مایه‌رنگ‌های نارنجی، دامن پلیسه‌ی خاکستری، پیراهن سفید ساده با کناره‌ی بنفشِ باز) اما بی‌ هیچ چهره‌ای، بی‌ نسرین.

—شمیم بهار