گل سرخ خشک در هر اتاق بازماندهی دستههای گل. گربهای لب پنجره همچون نقاشیهای معصومانه. آغاز همیشه ساده است. آخرِ کار است که به راه میافتی با خاری در پا وداع را تجربه میکنی بینشانی از پرتو آفتاب فردا.
شب با لباسهای ژنده دور از شهر ماندهام بر صخرهای کنار دریا. زنان سیاه سرها را زیر شن میبرند. در باد تنها چشمانِ ماهیانِ مرده باز است و کاکایی بر ساحلِ عریان پر میکشد.