‏نمایش پست‌ها با برچسب محمود نیکبخت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب محمود نیکبخت. نمایش همه پست‌ها

این درخت کویری ما

باد می‌آید
درخت خانه‌ی ما
برگ‌برگش را
بر باد می‌دهد
می‌بینی؟
بی‌بال می‌پرد
تن می‌تکاند
پر می‌افشاند
چه آسمان‌ها بر خاک می‌نشاند
تا پرنده‌ی این آسمان کویری ما باشد

گاهی که این درخت
برگ‌برگش را
به جای ابر باریده است
گاهی که بندبندش
به جای باد لرزیده است
پرنده از فصل‌فصل سال می‌گذرد
می‌بینی؟
از راه می‌رسد
در هوا چرخ می‌زند
بر درخت می‌نشیند
به جای برگ‌ها
می‌لرزد و می‌خواند
چه آسمان‌ها بر درخت می‌نشاند
تا بار و برگ این درخت کویری ما باشد

—محمود نیکبخت

عذاب

چون چکاوک
تشنه بر سراب مردن

یا چو کَرک
تا نخستین بوته‌زار
دریا را گذشته
چراکه دیگر
شوق پروازش نیست

اما نه زیستن به زاری
چون سهره‌ای کورگشته*

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*در ایتالیا سهره‌ها را کور می‌کنند تا بهتر بخوانند.


—جوزپه اونگارتی، ترجمه‌ی محمود نیکبخت

اگر صدای من بر خاک بمیرد

اگر صدایِ من بر خاک بمیرد،
تا سطحِ دریایش برید
و بر ساحل رهایش کنید.

تا سطحِ دریایش برید
و ناخدایِ یک ناوِ سفیدِ جنگی‌اش کنید

آوخ، صدایم
مزین به مدالِ ملاحان است:
بر قلبِ آن لنگری،
و یک ستاره بر لنگر،
و بر آن ستارهْ باد،
و بادبانی در باد.

—رافائل آلبرتی، ترجمه‌ی محمود نیکبخت

قصیده‌ی آنچه باد گفت

ابدیت به‌خوبی می‌توانست
فقط رودخانه‌ای باشد،
اسبِ ازیاد‌رفته‌ای باشد
و کوکوی
فاخته‌ی گمشده‌ای

برای مردی که یارانش را ترک می‌گوید
باد می‌آید،
چیزهای دیگری می‌گویدش،
گوش‌ها و چشم‌هایش را
به چیزهای دیگر می‌گشاید.

امروز یارانم را ترک گفتم،
و تنها، در این تنگه،
دیدن رود را آغاز کردم
اسبی را دیدم تنها
و به‌تنهایی
گوش به کوکوی
فاخته‌ی گمشده‌ای دادم.

و آنگاه باد
همچون کسی که در گذر است
به نزدم آمد و گفت:
ابدیت به‌خوبی می‌توانست
فقط رودخانه‌ای باشد،
اسبِ ازیادرفته‌ای باشد
و کوکوی
فاخته‌ی گمشده‌ای.

—رافائل آلبرتی، ترجمه‌ی محمود نیکبخت

هنوز

شاید هنوز هم
مرد بر سر چینه نشسته است

شاید این دستهای اوست
که در شب سفید می‌زند

امشب
این گلدسته چه سیاه است و بلند
نمی‌دانم
نه دستی
نه ماهی
از شب
از بادی که نمی‌بینم
این ستاره همیشه می‌لرزد
بر تاریکترین ساقه‌ای که پیدا نیست.

—محمود نیکبخت

من دریای تو را یافتم

۱
بادی نیست
برفی نیست
رفرفه‌ی دستی است
که هزار پرنده را
در سینه‌ات پرواز می‌دهد.

اما آسمان،
هنوز هم بی‌شعله زبانه می‌کشد، سیاه می‌شود و فرو می‌ریزد

نه، من سوگند نخواهم خورد
این دستها ازآن من نیست

کاروان هنوز در میان راه بود
در میان شب
با این همه مرجان که در تنش خواب رفته است
هر شب فراز می‌آید
بر این دریای مرده می‌گذرد
موج‌موج تنم را باز می‌کند
تا مد دریا
بر صخره‌ها کوبد

اما در این جزیره شب نیست
در این جزیره سنگ نیست
تو میراث مرجانی دریایی
سرزمینت را گم کرده‌ای.

هنوز آتش کاروان روشن بود
هنوز بوی پیراهن یوسف در باد
اما... چقدر تنم بوی خون می‌دهد
ولی من یوسف نیستم
من عزیز مصر نیستم
من در کنار همین چاه
من در همین بیابان
کار را تمام می‌کنم.

هنوز زنجره در کار بافتن شب بود
مگو شب
تو و این همه باد برای رفتن ما
مگو که بادبانی نیست

گاهی که بارانها بعد از هزار سال
از راهها و سفرهای آسمانی‌شان بازمی‌گشتند
دمی، خیمه‌های کوچکشان را برمی‌افراشتند
ما تنها از تو می‌گفتیم
گاهی که راه را از سمت ستاره می‌خواندیم
به خواب می‌رفتیم
و باد ما را به راه خود می‌برد
و تمام گلها
با کودکان کوچکشان در باد می‌لرزیدند
و تمام گلها
بی‌کودکان کوچکشان در باد...

شاید در انتهای سفر بودیم
ولی تو، هنوز هم آنجا بودی در کوره‌راهها
با گلی در دست
یکی سرخ و یکی سپید
تمام راه را آمده بودی
در چهره‌ات
هنوز هم سنبله‌ای می‌سوخت.

۲
نه
این واحه نیست
دشت نیست
سایه‌ای بلند است
اندام کویری تو
همین‌گونه که می‌لرزد
سایه‌وار می‌گذرد
دودی که بی‌شعله
زبانه می‌کشد، می‌وزد
پوستی که می‌سوزد
لایه‌ای از خاک
لایه‌ای از باد
لایه‌ای از آفتاب
بستر رودی بی‌آب
که بادها در آن جاری است
سنگواره‌ی موجی که بازمانده
سنگواره‌ی دریایی که بازمانده بود

شاید در انتهای سفر بودیم
که من دریای تو را یافتم
دریای تو بود
من سرزمین نیایم را یافتم
دریای تو بود
من سرزمین نیایم را می‌شناختم
گاهی که بادها رفته بودند
همان بیکرانه و آرام بود
از خاک بود
همان امواج دریا بود
همان باد بود و خیزش امواج
موج‌موج غباری که می‌وزید
بر همین بیکرانه‌ی خاک
بر همین بیکرانه‌ی موج
بعد از هزار سال
من دریای تو را یافتم
همان دریای نیلی ما بود
همان دریای باستانی ما
بعد از هزار سال
از آفتاب
چهره‌اش
       سوخته
از باد
پوستش
       خشکیده
تنش
    خاک گشته بود.

۳
نام تو چیست؟
رودت کجاست؟
نخلهایت کو؟

این دنیای دیگری است
که از پوست
خیمه می‌بندد
از گوشت
شعله می‌گیرد
از استخوان...

مگر شبانان دشتستان هنوز بیدارند؟

این صدای کیست؟
این که هر شب
از کوره‌راهها بازمی‌آید
نخلهای تو را می‌جوید
چهره‌ی نیایت را:
با تمام خاک
با تمام باد
با تمام آفتاب
با تمام آب
نگاه کن:
تو در آن سالها فقط سوختی
صدایت را
زنجره‌ها پنهان کرده بودند
یادآر
مادرت
پیراهنت را در این نای نهان کرد
چشمهایت را...

اما، این صدای کیست؟
باد می‌آید
این صدای کیست؟
موج می‌بالد
ولی این نیزار هنوز هم می‌سوزد

مگر شبانان دشتستان هنوز بیدارند؟

تا شب
زنجره و شبتابش را بازآورد
از نای شبانان
شعله، از شعله
دشتی فراز می‌آید
یادآر
در این سنگ آتشی پنهان بود
در شعله
رقص هزار قبیله بیدار می‌شود

نگاه کن!
سور شبانه‌ی ما چطور آغاز می‌شود
یکی
دستش را در میان می‌گذارد
به گرد دستهای خویش می‌رقصد
یکی
پایش را در میان می‌گذارد
با دست
به گرد شعله‌ی پاهای خویش می‌رقصد
یکی
تنش را در میان می‌گذارد
با آسمان گرگرفته‌ی چشمهایش
به گرد خویش می‌رقصد
اما من چه کنم؟

کاروانها
مرا همین‌گونه که می‌بینی
گمشده یافتند
از دریا
همین غبار را به تن داشتم
از تمام بیابان
همین سراب را در چشم
آنها تمام روز
به هوای آب آمده بودند
ولی از آسمانها
تنها مرا یافتند که می‌بارم
همین‌گونه که می‌بینی
از خاک
همین زخم را به تن داشتم
که هر صبح می‌شکفت.

من تنم را در باد وانهاده بودم
چشمهایم را، نه
من چشمهایم را در غبار وانهاده بودم
دستهایم را، نه
دستهایم را در رفرفه‌ی شعله و بالی که دیگر نیست

نگاه کن!
تمام شب
می‌لرزد، می‌وزد، می‌بارد
پای‌آبله می‌گذرد
راه را
پرده در پرده
در پس خاک می‌جوید
نه گاه رفتن نیست
نه، مرا راه رفتن نیست
نه یعقوبی در پس و نه زلیخایی در پیش
تا باد
باز در شعله‌ام بدمد
تا باد
باز در شاخه‌ام بوزد
می‌مانم
می‌دانم
از یاد و دیار
تنها او بازمانده است
او که باد را دیده
او که برگ‌برگ باد را روییده
او که شعله‌شعله‌ی باد را بالیده است
می‌آید و مرا
همین‌گونه که می‌بینی
بازمی‌یابد:
بر طاق و رواق منظر شهر
بر چارتاق دروازه‌های بلخ
با پوستی که تمام روز
شراع کشیده در باد می‌وزد
با شرحه‌شرحه‌ی گوشتی که می‌سوزد
و شعله‌به‌شعله می‌شکوفد:

—محمود نیکبخت

روزاروز

۱
«هیچ‌کس، مادر، این‌گونه رنج نبرده است...»
و اینک آن چهره ناپدید گشته
اما چشم‌های زنده هنوز هم
از بالش به سوی پنجره برگشته
و گنجشک‌ها،
به هوای ریزه‌های نانی که پدر
برای سرگرمی کودکش پاشیده بود،
اتاق را پر کردند...

۲
اینک آن دست‌های اطمینان‌بخش را
فقط در رویاها می‌توانم ببوسم
و حرف می‌زنم، کار می‌کنم،
تغییر چندانی نکرده‌ام، سیگار می‌کشم، نگرانم...
چگونه رودرروی این همه شب ایستاده‌ام؟...

۳
خدا می‌داند که سال‌ها
برایم چه وحشت‌های دیگری را خواهند آورد،
اما اگر تو را در کنار خود می‌یافتم
می‌توانستی مرا تسلی دهی...

۴
هرگز، هرگز تو نخواهی دانست
چگونه سایه که می‌آید و می‌ایستد در کنارم، به آزرم
با روشنایی می‌انباردم
گاهی که دیگر امیدی ندارم...

۵
اینک کجاست، کجاست آن صدای معصوم
که از اتاقی به اتاقی می‌رفت و بازمی‌گشت
تا این مرد خسته از رنج‌هایش را به شوق می‌آورد؟...
زمین تباهش کرده است،
گذشته‌ای از افسانه‌های پریان نگاهبانی‌اش می‌کنند...

۶
اکنون که از بلندی‌های جاودانه
آن تک صدا می‌خواندم
هر صدای دیگر پژواک محوی است...

۷
در آسمان چهره‌ی شاد تو را می‌جویم
و شاید چشم‌های من دیگر هیچ نبینند
گاهی که خدا می‌خواهد آن‌ها نیز بسته بمانند...

۸
و من دوست دارمت، دوست دارمت، و این هجرانی بی‌انجامست!...

۹
خاک درنده، دریای هیولایی
از آن جایی که گور است جدایم سازید
از جایی که آن تن رنج‌دیده
اینک زوال می‌پذیرد
مهم نیست... من از همیشه روشن‌تر
آوای روحی را می‌شنوم
که در زیر همین خاک در یاری‌اش درمانده بودم...
و اکنون همچنانکه لحظه‌ها در گذارند
شادمانه‌تر و آشناتر
با راز ساده‌اش مرا منزوی می‌کند.

۱۰
به سوی تپه‌ها بازگشته‌ام، به سوی همان کاج‌های دوست‌داشتنی
و ضربه‌های آشنای آهنگ باد
که دیگر با تو نخواهمش شنید
با هر هجومی مرا درهم می‌شکند...

۱۱
پرستو در گذر است و تابستان به همراهش
و من نیز، به خود می‌گویم، خواهم گذشت...
اما از این عشقی که شرحه‌شرحه‌ام می‌کند
اگر فارغ از این مه‌گرفتگی زودگذر،
از این دوزخ به آرامشی رسم
شاید نشانه‌ای بازماند...

۱۲
در زیر تبر شاخه‌ی ناشاد
بی‌کمترین شکوه می‌افتد
حتی کمتر از شکوه‌ی برگی به دست نسیم
و این خشم بود که آن پیکر لطیف را درهم شکست
و شوق شفقت صدایی مرا می‌سوزاند...

۱۳
نه تابستان برایم خشمی به همراه می‌آورد،
و نه بهار فال‌های شومی را،
با شکوهمندی‌های ابلهانه‌ات، پاییز
می‌توانی به راهت روی
زمستان، برای این هوس عریان‌شده
نجیب‌ترین فصل را می‌گستراند!...

۱۴
خشکسالی پاییز
چه زود در استخوان‌هایم نشسته است،
اما، سایه‌ها بیرونش رانده‌اند،
در آنجا شکوهی بی‌انتها و جنون‌آسا
بازمی‌ماند:
عذاب پنهان گرگ‌ومیش سحری
مدفون‌شده در مغاک...

۱۵
آیا عذاب افسون‌شده‌ی حواسم را
همواره بی‌دریغ به یاد خواهم آورد؟
مرد نابینا گوش کن: «روحی جدا شده
که از تازیانه‌ی معمول زندگی هنوز هم آسیبی ندیده است...»

آیا اگر بر فریادهای زنده‌ی معصومیت او گوش فروبندم
کمتر افسرده خواهم بود
یا اگر احساس کنم
که لرزش هولناک گناه، کم‌وبیش، در من فرو مرده است؟

۱۶
در نور خیره‌کننده‌ای که از پنجره به درون می‌تابد
سایه بازتابی را بر رومیزی قاب می‌گیرد
ادریسی‌های بزرگ باغچه
در تلالو ناپیدای یک کوزه،
مرغکی مست،
آسمان‌خراشی در شعله‌ی ابرها،
کودکی که بر شاخه‌ای تاب می‌خورد،
به ذهن بازمی‌گردند...

آنگاه خروش پایان‌ناپذیر امواج
بر من هجوم می‌آورد، بر اتاق می‌تازد
و، خاموشی بی‌قرار افقی آبی،
دیوارها همه ذوب می‌شوند...

۱۷
هوای ملایم، و شاید تو از نزدیک می‌گذری
می‌گویی: «باشد که آفتاب و این همه فضا
آرامت کند. در این باد پاک
می‌توانی صدای من و صدای گام‌های زمان را بشنوی.
من انگیزه‌ی گنگ امیدت را
در خود
اندک‌اندک پرورانده و گرد آورده‌ام.
من برای تو سپیده‌دم و روز ناشکفته‌ام.»

—جوزپه اونگارتی، ترجمه‌ی محمود نیکبخت