حالا تو نیستی
و صبح میتواند دهانش را ببندد
هر گندم کمی از سنگ آسیاب را میساید
من استخوانهایم را خمیرشده به پشت میکشم
حالا تو نیستی
و نام تو از گلویم پایین نمیرود
سپاست میگویم
به خاطر چشمهایی که داری
برای نفسی که میتواند
عصرهای زمستان را تسکین دهد
سپاسگزارم به خاطر بادهایی که به خانهام فرستادی
و شانهای که دادی
تا تنهاییام را به دوش بکشم
و از کوچههای تاریک بگذرانم
صدایم کن
تا رگی از دریا بریده شود
و رودخانهای از شنوایی من بگذرد
ممنونم به خاطر سنگی که در من انداختی دیوانه!
به خاطر اندوه دایرهدایره
و چیزهای دیگر
—رضا جمالی حاجیانی