‏نمایش پست‌ها با برچسب رضا جمالی حاجیانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رضا جمالی حاجیانی. نمایش همه پست‌ها

ازلیات

گاهی فکر می‌کنم
می‌شود با مرگ دوست شد
در آخرین شبی که مهلت داری
سینه‌ات را وارسی کنی
و فکر کنی چه دل حاصل‌خیزی داشتی
به مادرت فکر کنی
که مثل یک مشت گندم
امیدوار به سالی خوب بود
سپس با احتیاط مرگ را لمس کنی
مثل دست‌های دختری در روستا

—رضا جمالی حاجیانی

کسوف

روحِ ون‌گوگ
پرسه می‌زند در مزرعه‌ی آفتابگردان
ماهْ شکلِ گوشِ بریده‌ای‌ست

رفته‌ای و
دو ته‌سیگار
در بسترِ خاک
با پاهای جمع‌شده‌درشکم خوابیده‌اند
(یکی از آن دو بیدار است
و با خودش فکر می‌کند)

چهار انگشتِ دیگر اگر
یادت در من بنشیند
اندوه کامل است
مزرعه‌ی آفتابگردانی خواهم شد
با صدها صورتِ سیاه
خیره‌مانده به کسوف

—رضا جمالی حاجیانی، ماهیان خاکزی

سپاسگزاری

حالا تو نیستی
و صبح می‌تواند دهانش را ببندد
هر گندم کمی از سنگ آسیاب را می‌ساید
من استخوان‌هایم را خمیرشده به پشت می‌کشم
حالا تو نیستی
و نام تو از گلویم پایین نمی‌رود

سپاست می‌گویم
به خاطر چشم‌هایی که داری
برای نفسی که می‌تواند
عصرهای زمستان را تسکین دهد

سپاسگزارم به خاطر بادهایی که به خانه‌ام فرستادی
و شانه‌ای که دادی
تا تنهایی‌ام را به دوش بکشم
و از کوچه‌های تاریک بگذرانم

صدایم کن
تا رگی از دریا بریده شود
و رودخانه‌ای از شنوایی من بگذرد

ممنونم به خاطر سنگی که در من انداختی دیوانه!
به خاطر اندوه دایره‌دایره
و چیزهای دیگر

—رضا جمالی حاجیانی