‏نمایش پست‌ها با برچسب رضا قاسمی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رضا قاسمی. نمایش همه پست‌ها

همنوایی شبانه‌ی ارکسترِ چوبها

فقط باید حرف بزنم. حرف بزنم برای آنکه نترسم. حرف بزنم برای آنکه چیزی را احساس نکنم. هیچ‌چیز را. نه حرکتِ دستی را، نه عبورِ شکافنده‌ی تیغه‌ی تیزی را. باید یکسره حرف بزنم. مثلِ آن‌وقت‌ها که شب، یکّه و تنها، در بیابان می‌رفتم. آواز می‌خواندم که نترسم. آواز می‌خواندم که اگر جنّی راه بر من بست، گمان کنم این منم که راه به آواز می‌بندم. که اگر جنّی سر در پیِ من نهاد، گمان کنم این منم که سر در پیِ آواز نهاده‌ام. حالا باید حرف بزنم. خودش هم می‌داند تاریک که بشود دیگر نمی‌تواند با نگاهش مرا احاطه کند. تاریک که بشود حضورِ او هم باید از جنسِ حضورِ حرف بشود. تاریک که بشود او هم باید کسِ دیگری بشود. می‌دانم تاریک که بشود من هم تاریک می‌شوم.

—رضا قاسمی

چاه بابل

گفت: «نمی‌دانم باغِ بزرگِ انستیتو پاستورِ تهران را دیده‌اید یا نه. درختانِ سپیدارِ بلند و بسیار زیبایی دارد. دوستی داشتم که آنجا کار می‌کرد. این دوست با زنی شوهردار رابطه داشت. هر وقت که زن می‌آمد، بچه‌اش را هم می‌آورد. دوستم تفنگِ بادی داشت. زن را به دفترش هدایت می‌کرد، بعد تفنگ را از پشت یکی از قفسه‌ها برمی‌داشت، دستِ بچه را می‌گرفت و می‌آمد به باغ. کلاغ‌هایی را که روی شاخه‌هایِ سپیدارها نشسته بودند نشانش می‌داد و می‌گفت: این کلاغ‌ها را می‌بینی؟ همه‌اش مالِ توست! تا دلت می‌خواهد شکارشان کن. تفنگ را به بچه می‌داد و می‌آمد به دفترش، سراغِ زن. این دوست همیشه به من می‌گفت: اگر آن کلاغ‌ها فهمیدند برای چه کشته می‌شوند، تو هم می‌فهمی!»

—رضا قاسمی

نامکانی در اشغال کبوترها

بدتر از انتظار مسافر چیزی نیست. اما باز این بهتر است تا انتظار رفتن مسافری که سوار قطار شده است، اما قطار هنوز ایستاده. آن دست تکان دادن‌های احمقانه و بی‌ربط، آن روی پا بلند شدن و سرک کشیدن پشت شیشه‌های قطار، آن بوسه‌های لوس روی هوا... باله‌ای بی‌معنا که شاید دو دقیقه هم طول نکشد، اما تا ابد طول می‌کشد.

—رضا قاسمی

وردی که برّه‌ها می‌خوانند

چرا همه‌اش از مسیرهایِ کج، پر از پیچ و سربالا، نفس‌گیر، نفس‌بر؟ چرا همه‌اش از مسیرهایِ نشد، نخواهد شد؛ مسیرهایِ ناتوان از شدن؛ مسیرهایِ نرسیدن؟ چرا؟ شاید می‌ترسم؟ شاید می‌ترسم؟ شاید خوشم به همین رفتن؟ چقدر بدم می‌آید از تهِ هرچیز، از انتها؛ از آخر؛ از ایستادن در لبه‌یِ فساد؛ مثل میوه‌ایِ در انتهایِ تابستان. مثلِ ایستگاهِ آخرِ اتوبوس؛ یا قطار؛ اینجا یا هرکجا.

—رضا قاسمی