وردی که برّه‌ها می‌خوانند

چرا همه‌اش از مسیرهایِ کج، پر از پیچ و سربالا، نفس‌گیر، نفس‌بر؟ چرا همه‌اش از مسیرهایِ نشد، نخواهد شد؛ مسیرهایِ ناتوان از شدن؛ مسیرهایِ نرسیدن؟ چرا؟ شاید می‌ترسم؟ شاید می‌ترسم؟ شاید خوشم به همین رفتن؟ چقدر بدم می‌آید از تهِ هرچیز، از انتها؛ از آخر؛ از ایستادن در لبه‌یِ فساد؛ مثل میوه‌ایِ در انتهایِ تابستان. مثلِ ایستگاهِ آخرِ اتوبوس؛ یا قطار؛ اینجا یا هرکجا.

—رضا قاسمی