‏نمایش پست‌ها با برچسب بهمن فرسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بهمن فرسی. نمایش همه پست‌ها

شب یک، شب دو

اتاق دری به تراس دارد. آن را هیچ‌وقت باز نمی‌گذاریم. ولی همیشه در فاصله‌ی برهنه شدنمان لای آن را باز می‌کنیم تا هوای مانده‌ی اتاق با هوای آزاد بیرون عوض شود. به چشم بر هم زدنی برهنه‌ایم و در رخت‌خواب. درها بسته و پرده‌ها کشیده است. کولر در خورخور و ما جذب هم. کلام هیچ‌کاره است. ساعتی بعد هر دو تاقباز در تختیم. زیرسیگاری روی سینه‌ی من است، سر تو میان شانه و گردنم. هر دو به یک سیگار پک می‌زنیم. تمام تن باریک و زیبا و نمدار تو را حس می‌کنم. وزن ظریف تو را حس می‌کنم که به سرتاسر یک پهلوی تن من گسترده است. شاید دوازده متر پایین‌تر، شاید پنجاه متر دورتر، آن طرف خیابان، در تعمیرگاه کوچکی که آن‌جاست، گلگیرساز دارد می‌کوبد. تق‌تق ضربه‌ها، گوشنواز و همراه، تمام این فاصله را طی می‌کند و در اتاق به ما می‌رسد. این موسیقی پیوند ماست. ما با این صدا می‌توانیم فکر کنیم. من، بیشتر بعدازظهرها، هرجای دیگر هم که باشم این صدا را می‌شنوم.

—تو نمی‌خوای چیزی بهم بگی؟

حالا نزدیک پنج ماه است. تو آمده بودی که دو ماه بعد برگردی. ولی حالا تکلیفت اصلاً معلوم نیست. من می‌غلتم به سینه‌ی تو. حالا تو مجبوری به چشم من نگاه کنی. چون من می‌خواهم چشم‌درچشم به تو نگاه کنم. در مرز موها انگشتم را می‌گذارم میان پیشانی‌ات. انگشتم را می‌لغزانم به پایین. پیشانی نصف شد. گودی ظریف بین پیشانی و بینی. انگشت بر تیغه‌ی بینی پیش می‌رود. بینی هم نصف شد. چاله‌ی خوش‌تراش میان لب بالا. انگشت می‌افتد توی این چاله ولی هرطور شده به پیشروی ادامه می‌دهد. لب‌ها کمی از هم باز می‌شوند. انگشت از لب بالا می‌پرد به لب پایین. لب هم نصف شد. سقوط به پرتگاه ظریف پشت لب پایین. صعود به سیب چانه. قله‌ی سیب، پشت سیب. چانه هم نصف شد. حرکتی خوابگردوار بر تیغه‌ی خرخره. گردن هم نصف شد. انگشت به چاله‌ی مرز سینه و گردن سقوط می‌کند. چاله عمیق است و صعود سخت.

—آهو؟
—خیلی لاغرم، نه؟

من جوابت را نمی‌دهم. باید موتورها را روشن کرد. دستم به هوا بلند می‌شود و لبهایم چاله‌ی مرز سینه و گردنت را اشغال می‌کند. انگشت بر قله‌ی پستان چپت فرود می‌آید. تن‌ها باز بیدار می‌شوند. ساعتی بعد باز زیرسیگاری روی سینه‌ی من است و ما هر دو به یک سیگار پک می‌زنیم. و تق‌تق ضربه‌های گلگیرساز به ما می‌رسد.

—بهمن فرسی

حرف‌هایی با خودم در میانِ راه

دوری و تعهد بد است. اصلا دلبستگی تشریفاتی یاوه است. انبوهی نامه نوشتم به این‌وآنی که بایدشان می‌نوشتم. تا یازده صبح گرفتار همین کار بودم. امیدوارم بعدها دنبال نشدن این نامه‌پرانی‌ طرف‌ها را دلگیر نکند. بقیه‌ی نامه‌ها را تقریبا از روی یکی‌ـ‌دو نامه‌ی اول با جرح‌وتعدیل مناسب و مختصر در واقع پاک‌نویس یا رونویس کردم. خلاصه دلخورم از آن همه بیگاری تحت عنوان نامه‌نویسی. بعد رفتم بیرون. همین الان برگشته‌ام. امروز هوای کمر را داشتم. روز با «خانمی چاق‌وچله و مهربان» گذشت. رفتیم که برویم به تماشای «نشنال گالری» که بسته بود. پرسه‌ی کوتاهی در میدان «ترافالگار» زدیم و «توریست»‌وار کفتربازی کردیم. اما عکس نگرفتیم. محیط زنده‌یی‌ست. و چه کفترهای پررویی. بعد ناهاری و سری به خیابان‌ها. و بعد سینما که ببینیم «پاریس می‌سوزد؟» و دیدیم که نسوخت. برای ما سه ساعت و خرده‌یی کشید تا پاریس نسوزد. برای ملت فرانسه چقدر طول کشید؟ جوابی داری؟ این که ما دیدیم فیلم بود. و اصولا فیلم است. چه چیز فیلم است؟ یک چیزی هست که فیلم است. گاهی ثبت یا ضبط می‌شود و عموما نمی‌شود. بعد به خانه‌ی دختری رفتیم از دختران وطن که این‌جاست (یعنی در لندن، فعلا) و علم نقاشی مرتکب می‌شود. عملش را ما ندیدیم. آپارتمان جمع‌وجور و تمیزی داشت. کلاه‌گیس سیاه و بلندی که تا سرتکمه‌ی پستان‌هاش می‌رسید. چشم‌های قشنگی داشت که در زیر جلد سیاه‌کبود پلک‌ها بی‌رحمانه در معرض سو‌ءقصد دائم بود. دامن کوتاه داشت. و کوتاه‌تر از کوتاه. شراب و میوه و شیرینی داشت. شمع داشت. یکی «از آن صفحه‌ها» هم روی «گرام»ش داشت. از آن داغ‌ها و جنباننده‌ها. و با خودش مشغول رقصیدن بود. حتی پس از خوش‌وبش با ما باز رقصش را ادامه داد. البته رفته‌رفته طفلک قرش خشکید. بی‌خودی «بچه‌ی آدم» شد. حرف‌ها زدیم. از نقاشی و عشق. اخلاقیات و اجتماعیات. دخترک «مشربی» داشت که بهش نمی‌آمد. بازی آزاد، بستر موقوف! حتی یک کمی باور کردنش هم مشکل بود. به‌روی‌هم، نوباوه‌ی ایرانی که از فرنگستان راه‌ورسم می‌آموزد و به ولایت سوغات می‌آورد اگر تا همین حد در حفظ «امانت» کوشا باشد خوب است. حتی عالی‌ست. آخر دیده‌ام که خیلی چه زود هرز می‌شوند و هرز می‌روند. صفحه‌ی ایرانی برایمان گذاشت. آواز حمیرا. و بعد گفت که عاشق است. و گفت که طرف نمی‌داند. اگر طرف بداند ممکن است خودش را برای او بگیرد. این است آن سرشت احمقانه‌‌یی که همه‌جا با آدمی‌زاد سفر می‌کند. خیال کرد من صفحه‌ی ایرانی را ترجیح می‌دهم. طفلک. فی‌الواقع من بهانه بودم. او می‌خواست خودش را ثابت کند. درکش را. و همه‌جانبه یا چندجانبه بودنش را. خلاصه یعنی محافظه‌کاری‌اش را. و عیب کار همین است. این عیب کمی هم عیب سن‌وسال است. سن‌وسال سرگیجه و هیجان و بی‌هدفی. سن‌وسال فرار و عصیان ندانسته و تسلیم و نرمی باز هم ندانسته. بگذریم که از این عاصیان بی‌جهت (بر وزن عزیزان بی‌جهت) این روزها در ولایت زیاد داریم. حتی در سن‌وسال‌هایی که دیگر نمی‌برازد. بگذریم. من مصلح اجتماعی نیستم. اصلا از اصلاح امید بریده‌ام. البته جبراً یک طورهایی دارد می‌شود و باز هم خواهد شد. ولی، بگذریم. خیلی دلش می‌خواست (آره ارواح بابات! برو خودت را خوب تو آینه تماشا کن. تا بدانی مسئولیتی که تو می‌شناسی چه رنگی است. نه. من آن‌جور مسئولیت را اصلا به‌جا نمی‌آرم) ما را تا ساعت دوازده شب نگه دارد و ماچ کند. البته محض بازی (!) یعنی شب ژانویه را با شب کریسمس عوضی نگرفته بود؟ به‌هرحال من خسته بودم. و او جرات نداشت یک ساعت و خرده‌یی زمان را بجهد و همان لحظه ما را، و فی‌الواقع مرا، ببوسد. دست‌کم می‌توانست چشم‌هایش را ببندد و خودش را در زمان دلخواه حس کند. اصلا می‌توانست زمان را دور بیاندازد و دلخواه را بچسبد. من نمی‌دانم چرا نخواستم دستش را بگیرم و از این گیر بجهانمش. به‌هرحال از مهمان‌نوازی‌اش ممنونم و از بی‌مهری‌ام ـ اگر کرده باشم ـ معذور. وقت بسیار است. من دست‌کم و به‌طور حتم حالیش کردم که اهل بازی‌ام.

—بهمن فرسی، مجله‌ی نگین، تیرماهِ ۱۳۴۶