فکر خودکشی
پروست
بدرود
صدف
صادقیه در بیات اصفهان
جنین خواب
جلوشاهی
عصر بود و جایی در گوشهی بـــِ باغ خفته بود و خوابِ اسمِ خویش را میدید و آنچه او میدید جز برق نبود برق که در لالههای داغ میسوخت
نزدیکی غروب بود و در مسیرِ الفِ باغ بهسمتِ فلق میرفت و مار بود که در دل میخزید و بستر از خون و شیر بیمار گشته
شب بود و آفتابِ سیاه بود که در نقطهی غین بر فرازِ باغ روشن بود و بیدار وقتی که ناگهان بر مار یاغیی باغ تابید و قارقارِ زاغ بود که باغ را کر کرد تا
خودِ صبح
که رفته بود تنها ازو سپیدیی بستر به جا مانده
—کیوان طهماسبیان، ترسگفتار درس، و دیگر شعرها
زمان بیرون از ذهن
—لئونارد مایکلز، ترجمهی کیوان طهماسبیان
جنین پرسش
پس چه چیز آسمانیتر
—در حبس سفید—
از اشارتهای آبیی در چشم
—ولو مختصر؟
—کیوان طهماسبیان، ترسگفتار درس، و دیگر شعرها
جنین عیسا
ابوبکر عتیق نیشابوری نوشت: «در اخبارست که مریم بار گرفت به عیسا در آن ساعت که جبرئیل در بادبانِ وی دمید... در بعضی اخبارست که مریم هشت ماه عیسا را در شکم داشت...» و بعضی میگویند شش ماه.
و در انجیل لوقا، عیسا که از گور خود بیرون آمده، گفت: «بر همین منوال مکتوب است و بدینطور سزاوار بود که مسیح زحمت کشد و روز سوم از مردگان برخیزد.»
عیسای کلمهالله را چه کار با رحم و گور، که ساحت سکوتند و بیزبانی. جنین که بیرون بیاید میمیرد، در معرض نام و زبان. پس تمام جنینها بر صفحهی سفید کاغذ مردهاند. عیسا اما نه جنینی کرد، نه مردگی. برای ما او، که از تمام فضاهای بسته میگریخت، همیشه فقط، بر صفحات، مکتوب بوده است:
مکتوب است روزی زورقی از جلیل در مردگی باد و آب میانِ دریا ماند. عیسا نامش بر بادبان نوشت و زورق به راه افتاد مثل این خودکار روان روی کاغذ.
جنینِ حلّاج
جنین که کامل شد در تشنّجِ احتضار جدارِ رحم را پاکوب کرد. تلقین شد که شهادت دهد به یگانه نورِ جهانش. تنگ کرد چشمانش را و گفت: «شاهدم که نوری نیست الّا نور سیاه.» خطاب آمد: «زباندراز! مگر سقوط ابلیس را ندیدی؟ مزّهاش را پس خوب بچش.» و از نفخه دهانش طعم خاکستر گرفت، خاکسترِ پنبه. پس فرمان آمد: «میّتِ این جنین غسل ندارد آن بیرون؛ انگار کنید سقط شده. بسپاریدش به خاک.»
نامی گرفت در خاک آن بیرون، حلّاج، و باز نفهمید قاعده این است که نور ظلمت نیست و نفهمید در کتابهای لغت معنای جنین مستوری است و ملبّسی، نه خود جنین. میگفتند شعبده میکرد با آینه. شعبدهاش این بود که هیچ آینهای در دنیا نمیتوانست او را دو تا کند: یا بیرون آینه بود و تصویر نداشت ـــ اشباح مردگان در آینه تصویر نمیشوند ـــ یا تصویر توی آینه بود و بیرون نبود ـــ آینه همیشه پر از اشباح مرده است. به جرم این جادو و اصرار بر ضلالتش او را شقّه کردند؛ زبانبریده، صداهای مقطّع، فقط گاهی حروف حلقی، مثل ها (یا حا)، و بعد قاف، از گلویِ بعد بریده.
افلی
۱
بر آبِ تیره و آرام
بر جای خوابِ ستاره
افلیا
سفید
روان
چون سوسنی بلند
میرود بسیار آهسته
مستورِ تورهای بلند...
ـــ بر گوش میرسد از نخچیرِ دور
بوقِ صید در کمند.
اینجا هزار سالست
محزون عبور میکند اُفِلی
ـــ شبحِ سفیدِ روی رودِ بلندِ سیاه ـــ
اینجا هزار سالست
هذیانِ شیرینش عاشقانهی او را
اندر نسیمِ شبانگاه زمزمه میسازد.
هی بوسه بر سینه میزندش باد تا گلستاره شود تورهای بلندش روی ننوی آب
هی سر به روی شانههایش اشک میریزند لرزان بیدها مجنون
هی سر به پیشانییّ پهنِ خواببینش میزند نیزار.
نالان به گردِ او همگی نیلوفرانِ چروک
گهگاه شوری میشود برپا
در توسهای خفته
یک آشیان کزو
خُرد رفرفهای
پر میکشد به دور:
ـــ از اخترانِ زر همه
آوازِ رازانگیز میریزد.
۲
آی افلیای پریدهرنگ! ای زیبای مثلِ برف
آری تو مردهای
عزیزکِ بر آب دادهام!
زیرا که بادها
نازل ز کوههای بلندِ شمال
زیرِ لبی
از آزادیای دلگزا به گوشِ تو میخواندند؛
زیرا که یک نَفَس
در گیسوی بلندِ تو میپیچد
و همهمههای غریب در روحِ خواببینِ تو میافکند
زیرا که گوشِ دلت
به آوازِ طبیعت بود
به آیهای درخت، به آخهای شب.
زیرا که دریاهای دیوانه صداشان سخت میکوبید بر طفلکْ دلِ بسیار نرمِ آدمیوارت
زیرا که در یک صبحِ فروردین
شهزاده مجنونِ پریدهرنگِ زیبایی
سرْ طفلکی خموش بر زانویت گذاشت.
آسمان و عشق و آزادی!
چه رؤیاها! ای مجنونِ بیچاره!
تو از او ریختی چون برفِ بر آتش:
نَفَست را برید خیالهای بلندت
و بیکرانِ مهیب
آبیی چشمت را
پر از تلاطم کرد.
۳
ـــ و میگوید چنین شاعر
که در نورِ ستاره
تو میآیی شبانه
پیِ گلها که چیدی
و میگوید روان بر آب دیده
مستورِ تورهای بلند
اُفلی را سفید
چون سوسنی بلند.
گزارشِ مترجم
اُفلیا شعرِ شانزده سالگیهای رمبوست در ۱۴۴ سالِ پیش. قالبِ شعر، در اصل، اینکه دیده میشود نیست بلکه متشکّل از بندهای چارسطر با قافیههای متناوبست. رعایتِ این قالب در اجرای فارسی ناممکن مینمود و به قالبی نوتر بسنده شد. با اینحال فاصلهی بینِ بندها در متن مشخّص شده است تا پارهتصویرهای سازندهی سه تابلوی این شعر به هم نخورد. مقایسه با اصلِ فرانسه روشن خواهد ساخت که، بهرغمِ ظاهرش، اجرای فارسی در دایرهی بسیار تنگِ وفاداری به لفظ صورت پذیرفته است بلکه بتواند استحالههای «اوفلی» در شعرِ رمبو را بازببیناند در حکایتِ هملت شاهزادهی دانمارک، و نیز در آن گلِ برآبداده که تصویرِ ستاره در آب نیز هست. اندک تغییرات در لفظ به فارسی محدودند به برساختنِ ترکیبِ «گلستاره» بهجای corolle، که جام و کاسهی گل است، تا حلقهی گلبرگهای سوسنِ روی آب حتماً به شکلِ ستاره دیده شود، ستارهی خفته در تاریکِ آرام آب؛ و نیز نشاندن «شمال» بهجای نروژ ـــ که صریح در شعرِ رمبو آمده است ـــ انگار مثلاً «کوههای شمال» مستقیمتر بتواند رسانندهی سوزِ گسِ گزندهی آزادیی ارتفاعاتِ نروژ باشد؛ و آخر از صدای دریا در شعرِ رمبو یک «هسّوهسِّ بلند» جا ماند، مثلِ خفقانِ نفستنگیی دیوانهی کفبهلبآوردهای، شاید که با از نفس انداختنِ سطرِ کشدار و با صداهای سخت جبران گردد.
—آرتور رمبو، ترجمهی کیوان طهماسبیان
جنین تاس: قطعه
پس کاف برخاست و جمیع حروف را سلام داد و گفت برادران خود را قسم میدهم که حکایاتی را که از من خواهند شنید به جز در سینهی خود با کسی مرور نکنند که این حکایت از هر کس به جز من شنیده شود دلها را بیمار گرداند و آن خود خیانتی آشکار خواهد بود. پس گفت: «به ظلمات رسیدم. بر سریر خوننشسته جنینی دیدم در ردای ارغوانیی لطیف و او نرد میباخت با ابلیس که صورت نداشت و ملکالموت بر فراز تخته بال گسترانده بود. پس در چشمان ملول ملکالموت جنین را زار و دست وی را به خون دیدم که تاس در مشت لرزان او از هر چشم خون میگریست. جنین پیروز معرکه نبود مگر به جفت هفت و من ابلیس را دیدم که در نوبت بعد تاس هرچهباداباد میریخت و آخرین سوارش را پیروز از معرکه به در میبرد و جنین را در آستان به ملکالموت میسپرد. پس ابلیس گفت «نومیدی خطاست. از خاطرم میگذرد در سالهای دور جفت هفت جنینی آورد و برد. و او تا ظلمات رفت و از وی جز قصّهای نماند.» پس بازی معلّق شد و او به ظلمات رفت، دید، برگشت، نشست، برداشت، چرخاند، ریخت، رقصید، غلتید، نشست: جفت هفت. چون سر بلند کردم ابلیس را دیدم که تاس را محکم میفشرد و میگفت «دست تقدیر هرگز نلرزاد» و ملکالموت را دیدم که پردههای آستان را کنار میزد و جنین ردای ارغوانیی خود را از تن به در آورده عریان از آستان عبور مینمود. و درین هنگام هفت در هیئت قوشی فاتح در اعلاارتفاع تاس در اهتزاز بود.
—کیوان طهماسبیان، ترسگفتار درس، و دیگر شعرها
جنین چشم
بر خطوط میدوند این چشمهای به غایت زیبا که تو داری
این چشمها که تو داری فقط
دویدنی دویدنِ خون در رگ
بر خطوط بر این خطوطِ مُعوج و پرتکرار.
از دور از دور دیوانهی چشمهای دوان تو خواهم بود
روانِ تو خواهم بود وقتی ز دور
رود دود میکند در چشم
پس چشمِ خیسِ تو خواهم بود چکنده بر خطوطْ خطوطْ تنِ زخمِ کاغذم.
بچک چنان تنِ شکستهی باران بر این خطوط
ببار بر کفِ دستم تا تقدیر
دَوَد به خشکی رگ چون دود
دَوَد دود دَوَد دود از برابرِ چشم چنان اسمِ اسم چنان اسمِ اعظم.
—کیوان طهماسبیان، ترسگفتار درس، و دیگر شعرها
یک سرشب
پیدا شد او افتادهبرزمین. از اتّفاق. نه گمِ کسی شده بود. نه پِیاش کسی میگشت. یک پیرِ زن پیداش کرد. معلوم نیست. این صحبتِ خیلی قدیمهاست. او دربهدر در جستوجوی وحشیی گلها بود. زردِ فقطزرد. چشمش نبود مگر فقط پیِ اینها که پایاش گرفت به اوی افتادهبرزمین. اوی صورتبهزیرِ دستگشاده. اوی بارانیبهتنْدرآنوقتِسال. پنهانِ تنْ یک مدیدِ ردیف از دگمهها تمامْبستهتاپایین. دگمههای تمامْشکلواندازه. سرْپا که میپوشید پایینِ بارانی زمینْ میروفت. بهنظر خوب نشست. پهلوی سرْ یک کلاهِ یکبَری افتادهبرزمین. هم بهبَر هم بهکاسه افتاده. اوی اُفتانزچشمْ افتاده در آن سبزْطورْ بارانی. چشمِ جویانزدور را گیرا فقط سفیدیی سر بود. او قبلن او را دیده باشد جایی؟ سرِپا قبلن جایی؟ تُند اینهمه نه. اوی سراپا سیاه بهتن. پایینِ دامنِ سیاهِ مدیدش کشانکشانْ به چمن. پایانِ روز بود. دوْر اگر بهسمتِ شرق میزد از پی سایهاش میافتاد. یک سایهی مدیدِ سیاه. فصلِ برّهها بود. ولی برّه هیچ نبود. او برّه هیچ نمیدید. شخصِ ثالث اگر سر میرسید تنِ آنها تنها تنهایی بود که میدید. اوّل تنِ ایستادهی پیرِ زن. بعدْ با نزدیکترشدنْ آن افتادهبرزمین. بهنظر خوب نشست. متروکْ دشتها. پیرِ زنْ سراپا سیاهِ خشکشزده. تنِ خشکشزدهبهزمین. قدری زردْ در انتهای آستینِ سیاه. سفیدِ موی توی چمن. شرقِ غرقِ شب. تُند اینهمه نه. هوا. آسمانِ تمامروزگرفتهتاسرشب. در غربِشمالغربْ نزدیکِ حاشیه آفتابِ سرْزدهآخرسْر. باران؟ چند قطره اگر که بخواهی. چند قطرهی درْصبح اگر که بخواهی. به زمانِ حال تا خاتمه. این صحبتِ خیلی قدیمهاست. اوی تمامِروزکُپتویخانهکرده با آفتاب میزند بیرون. اوی شتابان برای رسیدن به دشت. در عَجَب از ندیدنِ هیچکس درراهْ او که تَبالودْ دربهدرْ در جستوجوی وحشیی گلهاست. تَبالودْ شاهدِ قریبیی شب. اوی درعجب از غیابِ برّهها بهوفور اینجادراینوقتِسال. اوی بهتنْسیاهی که تن کرد وقتی که بیوه شد جوانِ جوان. برای تجدیدِ گلهای بر مزارْ او دربهدر شده در جستوجوی گلها که او عاشقشان بود. ولی بهخاطرِ کمیی زردْ در انتهای آستینِ سیاه لابد گلی نبود. پس فقط اقلِّ گل باشد. این سومین عَجَبِ اوست از وقتِ بیرونزدنش. چرا که گلها بهوفور اینجادراینوقتسال میرویند. کهنه رفیقْ سایهاش کلافه میکندش. آنقدر که او رو میکند به آفتاب. گلهای پرتازمسیرش را او یکبَری میرود به سراغ. او کاش میکند تمام شود غروب و آزاد بازْ دربهدرْ در مدیدِ شفق شود. اضافه بر تشویشْ آشنا خشخشِ مدیدِ سیاهِ دامنش به چمن. با چشمِ نیمبسته میرود انگار کشیدهاش باشی در زِلِّ زِلِّ نور. میتواند بگوید به خود یک سرشبِ اسفندفروردین و اینهمه اعجاب! نه یک کسی بیرون. نه یک برّهای. تکوتوکْ گلی. سایه و خشخشِ کلافهکننده. و مافوقِ اینها همه شوکِّ خوردنِ پایاش به یک بدن. از اتّفاق. نه کمِ کسی شده بود. نه پیاش کسی میگشت. سیاه و سبزِ لباسها اکنون مماسِ هم. پهلوی سرْ سفیدْ زردِ چند چیدهی گل. صورتِ پیرِ آفتابروشن. صحنه زنده اگر که بخواهی. همه سکوتْ از اکنون به بعد. تا زمانی که او تکان نخورَد. آفتاب میرود آخرْسرْ وَ با او تمام سایهها. اینجا تمامْ سیاه. محوِ کُندِ شفق. شبِ بیستارهی بیماه. بهنظر خوب نِشست. وَ دیگر همین.
—ساموئل بکت، ترجمهی کیوان طهماسبیان
جنین روح
ای روح مکرّر
با پیراهنِ بلندِ سفید
در خوابِ چشمهای بازِ من
باز
چون چاکِ چشمِ زخم
باز
همچون که چشم در نورِ تندِ تُرْش تنگ میشود
ای روحِ پاکِ منیر
ای رازِ لحظههای خوابرفتگیام
ای تردّدِ یاد در برهوتِ میانِ تیک و تاک
رقصِ شعلهی شمع
ردِّ عبورِ توست
دویدنِ خطّ بر کاغذ
دویدنِ خون در رگ
و همواره پیراهنی بلند و سفید و مکرّر و بیجسم
در عبور
همچون تنِ کاغذ
سفید
و مکرّر
و بیجسم
—کیوان طهماسبیان، ترسگفتار درس، و دیگر شعرها
زبان در حکمِ یادآوری، نشانهشناسیِ «دیگر»
یادبود، و کلاً هر کنشِ یادآوری، در حکمِ حاضر کردن/شدنِ یک غایب است. این که دالّ، همچون سنگِ قبری، یادبودیِ مدلولِ غایب را میکند، این که دالّ، در حضورِ خود، در این که شنیده یا دیده (یا کلاً محسوس) میشود، یادبودِ مدلولی بهغیبترفته است، زبان را به یادآوری پیوند میزند. و آیا برای همین نیست که مضمونِ فراق از مضامینِ مکرّرِ ادبیات است؟ (چرا که، در زبان، هر واقعیّتِ روزمرّه را میتوان به یک قصّهی عاشقانه بدل کرد)؛ و البته غایب بودنِ مدلول شرطِ ضروریِ شکل گرفتنِ عاشقانهای به نامِ دلالت است، چرا که اگر معنا بیواسطه در نشانه حاضر بود، اگر مدلولْ حاضرْ بود، دیگر نه نشانه ضرورت داشت، نه اصلاً معنا معنا داشت. پس، در این نشانهشناسی، دیگر رابطهی دالّ و مدلول را نه «قراردادی» و «دلبخواهی»، که یادبودی میبینیم، و هر نشانه را در حکمِ نوعی کنشِ یادآوری یا خاطره، و در نتیجه هر کلمه را، و در نتیجه کلِّ زبان را: خاطرهی یک مدلول غائب که با هر کنشِ یادآوری در واقعیّت حاضر نمیشود، بلکه پس مینشیند، دورتر میشود و جایش را میدهد به خاطرههای دیگر.
—کیوان طهماسبیان، صادقیّه در بیاتِ اصفهان