عصر بود و جایی در گوشهی بـــِ باغ خفته بود و خوابِ اسمِ خویش را میدید و آنچه او میدید جز برق نبود برق که در لالههای داغ میسوخت
نزدیکی غروب بود و در مسیرِ الفِ باغ بهسمتِ فلق میرفت و مار بود که در دل میخزید و بستر از خون و شیر بیمار گشته
شب بود و آفتابِ سیاه بود که در نقطهی غین بر فرازِ باغ روشن بود و بیدار وقتی که ناگهان بر مار یاغیی باغ تابید و قارقارِ زاغ بود که باغ را کر کرد تا
خودِ صبح
که رفته بود تنها ازو سپیدیی بستر به جا مانده
—کیوان طهماسبیان، ترسگفتار درس، و دیگر شعرها