اسکندرخان کسی نبود که چندان جلوهای در چشمِ دیگران داشته باشد و تخیلِ آنان را به طَیَران وادارد. در همان شبهایی که عروسِ جوان در پستویی پردهپوش و در پرتوِ چرکتابِ فانوسی روغنسوز قلم را به چنگِ خیال میسپرد، اسکندرخان محررالسلطنه، در گوشهای دیگر از شهر، خلوتِ عزلتِ خویش را به نوایِ کشیدهیِ نی بر صفحهیِ صیقلیِ مهره کشیده مترنم میداشت. نقشی از دایرهها و کشیدگیهایِ درهمبافته کاغذِ ترمه را میآراست؛ و مرکبِ سیاهِ گلابآلود بر سپیدیِ زرافشان مینشست. بیتی یا مصراعی بود از شاعری سخنور که هر واژهاش چون بازتابی تکرارشونده در میانِ صخرهها مدام تکرار میشد. سکوتِ شب را تنها صدایِ دور و گنگِ سگهایِ کوچهگرد میشکست. اسکندرخان محررالسلطنه لختی سربرمیداشت و به صداهایِ شب گوش میسپرد و باز به مشقِ بیپایانی که گویی نقشی از آرزوهایِ ناشناخته و فروخوردهاش بود میپرداخت. ساعتی میگذشت، و دست چنان گرم میشد که انگار نیرویی پنهان راهنمایِ آن دستهایِ جادوکار بود. کشوقوسِ کمخیزِ کشیدگیها و گردشِ دایرهها چنان او را از خود بیخود میکرد که آن شورِ خفته در اعماقِ جان دفعتاً سربرمیداشت و وی را در دلِ شب به تلاطم وامیداشت. در این حال بود که یا دست به دستهیِ ساز میبرد یا پا به خانهیِ روسپیِ همسایه مینهاد تا آتشِ سرکشیدهیِ نابهنگام را فرونشاند. گویی فقط در این لحظههایِ کمیاب بود که روحِ سرکش آن پدر در کالبدِ خمودهیِ این فرزند خودی نشان میداد. روحی که سالها در آن کوهپایههایِ دور آغوشِ آتشگرفتهیِ سارا را به حریقیِ نعرهزن میسوزاند.
—محمدرحیم اخوت