‏نمایش پست‌ها با برچسب احمد اخوت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب احمد اخوت. نمایش همه پست‌ها

بهار و همه

واژه‌ها وقتی آزاد باشند با استقلال حرکت می‌کنند و همین نشانه‌ی ارزش آن‌هاست. اگر واژه‌ها را این‌چنین آزاد بدانیم شعر را درک کرده‌ایم.

تخیل نه اجتناب از واقعیت است، نه توصیف و نه فراخوانی عینها و موقعیت‌ها. باید گفت شعر با دنیا ورنمی‌رود بلکه آن را تکان می‌دهد. شعر با تمام توان بر واقعیت صحه می‌گذارد و بنابراین از آنجا که واقعیت هیچ نیاز به حمایت شخصی ندارد، بلکه وجودش مستقل از کنش بشری است، آنچنانکه علم [قانون] زوال‌ناپذیری ماده و نیرو را به اثبات رسانده، شعر عینی تازه و نمایش و رقصی می‌آفریند که آینه‌ای در برابر طبیعت نیست بلکه‌ــــــ

همچنان‌که بال پرندگان بر هوای متراکم ضربه می‌زند و بی‌ آن هیچ پرنده‌ای توان پرواز ندارد، واژه‌هایی که تخیّل رهاشان کرده نیز با پرواز خود بر واقعیت صحه می‌گذارند.

—ویلیام کارلوس ویلیامز، ترجمه‌ی احمد اخوت

هفت شعر از ویلیام کارلوس ویلیامز

۱ | نانتوکت

گلهای میان پنجره
بنفش و زرد

از پرده‌های سفید
رایحه‌ی پاکی می‌آید

آفتاب آخر بعدازظهر
بر سینی بلورین

تنگلی بلورین، لیوانی
به هم تکیه داده

کلیدی افتاده
بر بستر سفید باکره


۲ | ورود

و آدم باز هم هر طور شده سر می‌رسد
می‌بیند خودش در اتاق‌خوابی غریب
دارد بند لباسهای زن را باز می‌کند
حس می‌کند پاییز
دارد برگهای کتانی و ابریشمینش را
به دور ساقهای زن می‌ریزد
آن تن پررگ جلف آشکار می‌شود
به خود پیچیده
مثل باد زمستانی


۳ | تمرین شماره‌ی ۲

دودکش فلزی بخاری همسایه‌ام
از میان برگهای تازه
به من سلام می‌کند

در کنار خانه‌ی بزرگ من
خانه‌ی کوچکی است
در این سه سالی که آمده‌ام
از او چیزهای بیشتر می‌دانم

بانوی پیری است همانگونه که من پیرم
از پشت پرچین
به هم سلام می‌کنیم
همسرم، دسته‌گلی به او می‌دهد
ما هرگز به دیدن هم نرفته‌ایم


۴ | غزل جرسی

چشم‌اندازی از درختنهای زمستانی
جلوتر
تک درختی

در پیش‌زمینه
آنجا که برف
تازه باریده

شش بسته هیزم
آماده برای آتش


۵ | دوره

یک تکه
کاغذ قهوه‌ای مچاله‌شده
نسبتاً دراز

و جثه‌ی پیدای مردی
که در خیابان
داشت با باد

آرام
پی‌درپی
می‌چرخید که

ماشینی آن را زیر گرفت و
بر زمین له‌اش کرد

برعکس مرد
دوباره برخاست
با باد

پی‌درپی
همانطور که
پیش از این بود


۶ | نوعی سرود

بگذار مار زیر علفهای هرزش
انتظار کشد
و نوشتن ازآن واژه‌ها باشد
آرام و پرشتاب
چابک برای ضربه زدن
بیخواب، کاملاً منتظر
با استعاره مردم و سنگها را آشتی دهد

بساز
(نه با اندیشه‌ها، فقط با اشیا) ابداع کن!
گل من گلسنگ است
که صخره‌ها را می‌شکافد.


۷ | برف شروع می‌شود

بارانی از بمب، خوش نشسته
کم هم دوست‌داشتنی نیست
ولی بر همه چیز آرام می‌نشیند

تمام شکافها پوشیده شده‌اند
ساقه‌ی گلهای فروافتاده
به همین زودی ناپدید شده است

این احسان است
همه‌ی زخم‌های باغ شفا یافته
سفید، سفید، سفید مثل مرگ

بارشی که تکریم است
هرگز هیچ خشونتی قادر نیست
در شب این‌گونه آرام و ساکت ببارد


—ترجمه‌ی احمد اخوت

چهار شعر از چارلز سیمیچ

۱ | هتل بی‌خوابی

دخمه‌ی کوچکم را،
پنجره‌اش رو به دیواری آجری،
دوست داشتم.
در اتاق همسایه پیانویی بود.
چند شب در ماه
پیرمرد لنگی می‌آمد می‌نواخت
«آسمان آبی‌ام» را.

خانه امّا بیشتر ساکت بود
در هر اتاق عنکبوتی با پالتویی سنگین
می‌گرفت مگسش را با تاری
بافته از دود سیگار و رویا
اتاقی چنان سیاه که
نمی‌شد وقت اصلاح صورتت
چهره‌ات را در آینه ببینی.

ساعت پنج صبح، صدای پای بی‌کفشی در طبقه‌ی بالا.
«کولی» کف‌بین است
با دکه‌ای گوشه‌ی خیابان
می‌رود بشاشد پس از شبی عشق‌ورزی.
همچنین، گاهی، صدای گریه‌ی کودکی
چنان نزدیک که
لحظه‌ای پنداری
صدای گریه‌ی خودم است.


۲ | آسمان پاییز

در روزگار مادرِ مادربزرگم
تنها با یک جاروی دسته‌بلند
می‌توانستند به دیدار جاهایی که می‌خواهند بروند
و در آسمان دنبال غازها بگردند
ستاره‌ها همه‌چیز را می‌دانند
و ما همه‌ی تلاشمان را می‌کنیم ذهنشان را بخوانیم.
چنان دورند    از ما
به‌نجوایی باید دلخوش کنیم در حضورشان.

اوه سینتیا
برای سفر
ساعتی را بردار که عقربه‌هایش افتاده باشد
و اتاقی برایم بگیر در هتل ابدیت
آنجا که زمان گویی، حالا و بعد، ایستاده است.

آسمان می‌گوید
عاشق گوشه‌های تاریک بیا
بنشین بر یکی از گوشه‌های تاریکم.
امشب در بشقاب بادام‌زمینی
صفرهای کوچک خوشمزه دارم.


۳ | اتاق سفید

آشکار دشوار است
اثباتش.
بیشتر پنهان را ترجیح می‌دهند.
من جزو این‌ها بودم.
به درخت‌ها گوش می‌دادم.

رازی داشتند آن‌ها
نزدیک بود آشکار کنند برایم
و بعد نکردند

تابستان آمد
در خیابان من، هر درخت
شهرزاد خودش را داشت
شب‌های من
جزئی از قصه‌های پریشانشان.

ما به خانه‌های تاریک پا می‌گذاشتیم
همیشه به خانه‌های تاریک‌تر، ساکت و متروک.

در طبقه‌های بالا
کسی بود با چشم‌های بسته
ناباوری و ترس از او
بی‌خوابم می‌کرد.

زنی که همیشه سفید می‌پوشید
می‌گفت حقیقت سرد و صریح است
او از اتاقش بیرون نمی‌آمد.

خورشید اشاره کرد
بر یکی دو چیز زنده‌مانده:
شب طولانی کامل.
ساده‌ترین چیزهای نه چندان آشکار.

آن‌ها صدایی نداشتند
روز که مردم «محشر»ش می‌خوانند.

خدایان خود را به صورت سنجاق‌سری سیاه
با یک آینه‌دستی
     بازمی‌شناسانند.
شانه‌ای با یک دندانه‌ی افتاده چطور؟
نه، این‌ دیگر نه.

فقط چیزها آن‌طور که هستند
خیره و افتاده خاموش
در آن نور روشن.
و درخت‌ها در انتظار شب.


۴ | باشگاه نیمه‌شب

مالک این باشگاه شبانه‌ی درب‌وداغون یک‌نفره تویی؟
جایی فقط با یک مشتری، یک مسئول بار؟
مردی که آب می‌برد سر میزهای خالی
و شوهای بچه‌گانه‌ی دخترپسند
فیلم‌های سیاه‌وسفید با بازیگران مرده نمایش می‌دهد؟

دفترت طبقه‌ی بالا، بالای چراغ‌های نئون
یا پایین‌دست در زیرزمین نمورِ پر موش؟

نکند متفکران روسی ریشو
رفقای خاموشت هستند؟
دربانی داری به اسم داستایوسکی

آیا امشب فومانچو می‌آید؟
میس امیلی دیکنسون چطور؟

گمانم حیاتی جاودانه داری، یا خود نگفته شک داری که نداری؟

سر همین است که تاس می‌ریزی شب‌ها
تا مدت‌‌ها بعد بسته‌شدن کافه
در تاریکی؟

—ترجمه‌ی احمد اخوت

پیری

برایت نه جوانی مانده و نه پیری
اما گویی در خوابی بعد از ناهار
رویای هر دو را می‌بینی.
اینک منم مردی کهنسال در ماه بی‌باران
پسرکی برایم کتاب می‌خواند و من چشم‌انتظار بارانم
نه دروازه‌های سوزان را [نگهبان] بوده‌ام
و نه در باران گرم جنگیدم
و نه خنجر‌به‌دست، تا زانو فرورفته در نمک‌زار
نیش‌خورده از مگس‌ها جنگیده‌ام.
خانه‌ام ویرانه‌ای‌ست
و صاحبخانه‌ی یهودی چمباتمه در کنار پنجره:
مردی که نطفه‌اش در قهوه‌خانه‌ای در انتورپ بسته شد
در بروکسل آبله گرفت، در لندن پاره‌پاره شد و پوست‌ انداخت.
شباهنگام بز در مرتع بالادست سرفه می‌کند:
مرتعی پر از سنگ، خزه، گلسنگ، آهن و سرگین.
زن به آشپزخانه می‌رسد و چای درست می‌کند
و شامگاه عطسه‌ای می‌کند و به چاهک کج‌رفتار آشپزخانه سیخ می‌زند
و من، پیرمردی
با مغزی خشک در فضاهای بادگیر.

آیات را معجزه می‌پندارند، «ما معجزه‌ای خواهیم دید»
کلمه‌ای اندر کلمه‌ای عاجز از هر معنایی،
کلمات را قنداقی از تاریکی در بر گرفته.
در شکفتگی سال
آمد مسیح ببر.

در تباهی ماه مه، شاه‌بلوط و زغال‌اخته و ارغوان شکوفا از راه رسید
تا در میان همهمه،
آقای سیلورو، هاکاگاوا، مادام دوتورنکویست، فرولین فون کولپ قسمت کنند و بخورند و مست شوند:
آقای سیلورو که با آن دست‌های نوازشگر
سراسر شب در لیموژ، در اتاق مجاور، قدم می‌زد
و هاکاگاوا که در برابر تابلوهای تیشان کرنش می‌کرد
و مادام دوتورنکویست که در اتاق تاریک شمع‌ها را جابه‌جا می‌کرد
و فرولین فون کولپ که دستگیره را می‌چرخاند و به راهرو بازمی‌گشت.

دوک‌های خالی
باد می‌ریسند
در من روحی نمانده‌ست
تنها پیرمردی، در خانه‌ای خردوخراب
بر پای تپه‌ای بادگیر.

پس چنین معرفتی را دیگر چه جای بخشایش؟ اینک بیندیش
تاریخ گذرگاه‌های پرمکر بی‌شماری دارد، راهروهایی پر فریب و خروجی‌هایی که ما را با وسوسه‌هایی جاه‌طلب می‌فریبد
و با پوچی غرور رهبری‌مان می‌کند. اینک بیندیش
او تنها وقتی به ما می‌دهد که حواسمان جایی دیگر است
و همه‌چیز را با آشفتگی انعطاف‌پذیری می‌دهد.
که تنها آز را در ما تشدید می‌کند. او دیر می‌دهد
آنچه را که بدان ایمانی نیست، و یا اگر هنوز نشانی از باور باقی است
تنها در خاطره است؛ اشتیاقی بازیافته. او زود می‌دهد
در میان دست‌هایی ناتوان، آنچه را که می‌پندارند از آن رهایی می‌توان یافت گرفته‌اند
تا امتناع، ترس را در آن‌ها پدید آورد. بیندیش
نه ترس ما را نجات می‌دهد و نه دلیری. دلیری در ما تنها فسادی غیرطبیعی را می‌پرورد.
گناهان خیره‌سرمان پرهیزکاری را به ما تحمیل می‌کند
این اشک‌ها از درختی تکانده می‌شود که بارش خشم است
ببر در سال نو می‌جهد. ما را می‌دراند. بیندیش که سرانجام
به مقصود نرسیده‌ایم:
هنگامی که سنگ‌شده در خانه‌ای اجاره‌ای نشسته‌ام. سرانجام بیندیش
من این معرکه را بی‌مقصود برپا نکردم.
شیاطین خرابکار هم مرا تحریک نکردند.

می‌خواهم با صداقت با تو روبه‌رو شوم
من که به قلبت نزدیک بودم تا از آن دور شدم
و زیبایی را در دهشت باختم و دهشت را در تفتیش عقاید
من اشتیاق را از دست داده‌ام
دیگر چه نیازی به نگهداری؟ آنچه دیر بماند ناگزیر فاسد می‌شود
بینایی، بویایی، شنوایی، چشایی و بساوایی‌ام را از دست داده‌ام
چگونه می‌توانم آن‌ها را به کار گیرم تا به تو نزدیک‌تر شوم؟

این‌ها با هزاران اندیشه‌ی خرد دیگر
در من نطفه‌ی هذیانی مأیوس را با کرختی می‌ریزد
و غشا شامه را، که دیری‌ست کرخت شده، دوباره با چاشنی‌های تند خود بیدار می‌کند
و در برهوت آینه‌ها تنوع را رقم می‌زند. عنکبوت چه خواهد کرد؟ کارش را نیمه‌تمام می‌گذارد؟ آیا شپشک تعلل می‌ورزد؟ دی‌بلاش، فرسکا، خانم کامل، در آن‌سوی مدار لرزان دب اکبر، چونان ذرات از‌هم‌گسسته، به دنبال هم می‌چرخند و مرغ ماهیخوار، مخالف باد پر می‌کشد در تنگه‌های بادخیز بل‌آیل
و یا پروازکنان به سوی دماغه‌ی هورن.
پرهای سفید افتاده در برف را، جریان گلف می‌طلبد
و پیرمردی را بادهای استوایی به گوشه‌ای خواب‌آلود برده‌ست
ساکنان خانه:
اندیشه‌های مغزی خشک در فصل بی‌باران.

—تی. اس. الیوت، ترجمه‌ی احمد اخوت

حاشیه‌ی کتابی

حاشیه‌نویسی، مثل عکاسی، با خاطرات و یاد گذشته‌ها همراه است، گذشته‌ای که دیگر وجود ندارد و یادآوری‌اش گاهی با غم همراه است. مخالفان عکاسی می‌گویند عکسی را می‌گیری و سالها بعد ممکن است تحمل خاطرات این عکس برایت دشوار باشد. مگر نه اینکه عکس مربوط به گذشته‌ای است که دیگر نیست؟

به همین صورت است که حاشیه‌نویسی که بعضی اوقات با خاطراتی همراه است و اشاره‌هایی به بیرون کتاب می‌کند. دوازده سال قبل در آستربدرقه‌ی کتابی یادداشت کرده‌ام: «عباس ساعت دوازده می‌رسد به اصفهان. یادم نرود». حالا این را که می‌بینم دگرگون می‌شوم. عباس صفاری، کجا پر زدی؟

یکی در حال عصبی آلبوم عکس‌هایش را می‌سوزاند. یکی هم می‌گفت: «در حاشیه‌ی کتاب‌ها نباید چیزی از زندگی روزمره بنویسیم چون بعدها این‌ها، یادآوری این خاطرات، آزارمان می‌دهند. من هر بار این حاشیه‌ها را می‌خوانم منقلب می‌شوم. از عکس هم چندان خوشم نمی‌آید چون همیشه بازگشت به گذشته برایم دشوار است و رنجم می‌دهد».

—احمد اخوت، خاطرات کتابی

سخن عاشقانه: محوشدن تدریجی

فروید ظاهراً تلفن را دوست نداشت گرچه حتماً عاشق گوش دادن بود. شاید احساس می‌کرد، شاید به‌فراست می‌دید که تلفن همواره چیزی مصنوعی و بدصدا خواهد بود و آنچه را انتقال می‌دهد صدایی عوضی و ارتباطی مصنوعی است... شکی نیست که من می‌خواهم آن جدایی را که با تلفن ایجاد می‌شود نفی کنم. درست مانند آن کودک که می‌ترسد مادرش را از دست دهد مرتب به سیم تلفن چنگ می‌زند*. اما سیم تلفن وسیله‌ی انتقالی خوبی نیست؛ زیرا نباید آن را فقط یک سیم بی‌جان بدانیم. آن سرشار از معنا است، معنای آن نه در وصل، بلکه در فصل و فاصله است، صدای دلپذیر و خسته‌ای را که از پشت تلفن می‌شنویم صدایی محوشونده و سراسر مضطرب است. از همه‌ی این‌ها گذشته، صدا که به من می‌رسد، وقتی اینجا در گوشم است (وقتی با تقلای زیاد) زنده می‌ماند تازه صدایی است که درست نمی‌توانم آن را تشخیص دهم. انگار از زیر نقابی به گوشم می‌رسد (به همین دلیل می‌گویند نقاب‌هایی که در تراژدی یونانی به کار می‌رفتند نقشی جادویی داشتند، زیرا می‌خواستند به صدا ماهیتی بدهند که منشأ آن عالم اسفل باشد، صدایی تحریف‌شده و بیگانه‌ــ‌با‌ــ‌شنونده، صدایی که انگار از زیرزمین به گوش می‌رسد.) بنابراین صدایی که از پشت تلفن می‌شنویم همیشه در حال عزیمت است. این صدا ما را دوبار تنها می‌گذارد: یک‌بار با آوایش و بار دوم با سکوتش: حالا نوبت کی‌ست که صحبت کند؟ هماهنگ با هم سکوت می‌کنیم: تجمع دو خلاء. صدای پشت تلفن هر لحظه می‌گوید: می‌خواهم تو را تنها بگذارم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*«برای مادری که فرزندش مرتب به سیم تلفن چنگ می‌زد و آن را محکم می‌گرفت توضیح دادم که فرزندش چون می‌ترسد نکند از او جدا شوی سیم را محکم می‌چسبد همان‌طور که ما جدایی از دوست‌مان را با تلفن زدن به او نفی می‌کنیم» (بازی و واقعیت، وینی کوت).

—رولان بارت، ترجمه‌ی احمد اخوت

هتل فین جویس

هنگامی که جویس با نورا آشنا شد، او در هتل فین کار می‌کرد. نورا که احساس می‌کرد در دنیا کسی را ندارد، از آشنایی با جویس استقبال کرد. جویس شیفته‌ی سادگی و سرزندگی و شوخ‌طبعی این دختر بی‌خانمان شهرستانی شده بود. جویس بارها به دوستش گفته بود: «من از زن‌های روشنفکر بیزارم.»

این زوج جوان در همان دیدار اول، در خیابان نسوی دوبلین، به هم دل سپردند. (نورا شیفته‌ی چشم‌های آبی جویس شد و به‌خاطر کلاه ملوانی‌ای که بر سر داشت تصور کرد که قایقران است). آن‌ها قرار گذاشتند چهاردهم ژوئن ساعت هشت‌ونیم شب کنار خانه‌ی سر ویلیام وایلد (از گردشگاه‌های دوبلین)، گوشه‌ی میدان معروف مریون یکدیگر را ملاقات کنند؛ محلی دور از اغیار، جایی که با محل کار نورا، هتل فین، فاصله‌ی زیادی داشت. اما نورا سر قرار نیامد (او چند روز بعد در نامه‌ای به جویس نوشت که هر چه کرد از محل کارش مرخصی بگیرد، حتا به‌مدت یک ساعت، باهاش موافقت نکردند). جویس مدتی در وعدگاه ایستاد و رفت. همان روز برای محبوب ظاهراً بی‌وفایش این یادداشت را نوشت:

شماره‌ی ۶۰ خیابان شل بورن
۱۵ ژوئن ۱۹۰۴
شاید من نابینا شده‌ام زیرا مدت‌ها سر قرار ایستاده بودم به سر زنی با موهای شرابی سیر نگاه می‌کردم و بالاخره به این نتیجه رسیدم انگار عوضی گرفته‌ام. افسرده و پکر رفتم خانه. مایلم تو را ببینم گرچه انگار تو تمایلی به این کار نداری. امیدوارم لطف کنی و قرار دیگری بگذاری. البته اگر فراموشم نکرده‌ای!
جیمز جویس

—احمد اخوت

قصیده‌ی کافه‌ی غم

می‌دانیم اگر پیامی را با آبلیمو رویِ کاغذِ تمیزی بنویسیم هیچ اثری از پیام بر کاغذ باقی نمی‌ماند. اما اگر لحظه‌ای کاغذ را جلویِ آتش بگیرید نوشته به‌شکلِ قهوه‌ای ظاهر می‌شود و می‌توان نامه را خواند. تصور کنید ویسکی همان آتش است و پیام را فقط روحِ انسان می‌تواند درک کند تا متوجهِ حرفم شوید و ارزش نوشیدنیِ میس املیا برای‌تان روشن شود. ما از کنارِ بعضی چیزها بی‌توجه می‌گذریم و در قسمتِ تاریکِ ذهن‌مان افکاری انباشته می‌شوند اما ناگهان روزی آنها را به یاد می‌آوریم و درکشان می‌کنیم. بافنده‌ای که افکارش فقط محدود است به کارگاه بافندگی، بقچه‌ی ناهار، رختخواب و دوباره کارگاه بافندگی ممکن است روزِ یکشنبه‌ای که لبی تر می‌کند، اتفاقاً چشمش به یکی از نرگس‌هایِ مرداب بیفتد. ممکن است این گل را بکند، خوب براندازش کند و به گل‌هایِ زیبایِ طلایی‌اش بنگرد و بعد ناگهان در خود غمِ شیرینی احساس کند. بافنده‌ای ممکن است در یک شبِ زیبا برایِ اولین‌بار ناگهان آن سرما و درخشندگیِ آسمانِ یک نیمه‌شبِ ماهِ ژانویه را درک کند و از کوچکیِ خود ترسِ عمیقی سراسر وجودش را بگیرد و قلبش از حرکت بازماند. وقتی مشروبِ میس املیا را می‌نوشید دقیقاً چنین حس‌وحالی دارید. ممکن است غمی وجودتان را بگیرد و یا شاد و شنگول شوید اما تجربه فقط یک چیز را نشان می‌دهد: به روحتان گرما می‌بخشید و پیام نهفته در آن را درمی‌یابید.

—کارسون مک‌کالرز، ترجمه‌ی احمد اخوت

بریده‌ی مکالمات

سل را پیش خود این‌گونه می‌توانی مجسم کنی: در وسطْ سنگی تراش‌خورده، در دو طرفش دو ارّه. جز این همه‌چیز خشک است: سرفه‌ی خشک [طرح].
آیا حنجره‌ام برای این این‌قدر می‌سوزد که ساعت‌هاست از آن هیچ کاری نکشیده‌ام؟ همیشه دلم می‌خواهد خودم را سرزنش کنم.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
کمی آب. این قرص‌ها مانند خرده‌های شیشه در بزاق گیر می‌کنند.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
فکر می‌کنم چطور زمانی جرئت می‌کردم یک جرعه‌ی بزرگ آب بنوشم.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
به‌خصوص دوست دارم از گل‌های شقایق پُرپَر مواظبت کنم. آخر آن‌ها خیلی لطیف‌اند.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
یک دقیقه وقت داری؟ اگر فرصت هست لطف کن آرام آبی روی این شقایق‌ها بپاش.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
و در این شرایط، اگر اصلاً خوب‌شدنی در کار باشد، هفته‌ها طول می‌کشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
یک پیشنهاد خوب: یک تکه لیمو بینداز در شراب.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
یک هفته‌ی دیگر هم می‌توانم طاقت بیارم. البته امیدوارم. دیگر چه فرقی می‌کند؟

ــــــــــــــــــــــــــــــ
آیا درد می‌تواند موقتاً ساکت شود؟ منظورم برای مدتی نسبتاً طولانی است.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
مواظب باش توی صورتت سرفه نکنم.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
ترس و باز هم ترس.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
این‌قدر که با من خوش‌رفتاری می‌کنید برایم دردآور است. اقلاً بیمارستان همینش خوب است.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
بگذارید بد بد بماند واِلّا بدتر خواهد شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
فکر می‌کنی چند سال می‌توانی طاقت بیاوری؟ و من تا کی می‌توانم صبر تو را تحمل کنم؟

ــــــــــــــــــــــــــــــ
می‌دانی، دریاچه به هیچ جا راه ندارد.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
چطور می‌توانیم مدت‌ها بدون آز سر کنیم؟

ــــــــــــــــــــــــــــــ
دستت را بر پیشانی‌ام بگذار تا به من قوت قلب بدهد.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
چرا در بیمارستان، یک‌بار هم که شده، آبجو را امتحان نکردم.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
و بی‌آن‌که دیگر بتوانیم کاری کنیم امید هم نقش بر آب می‌شود.*

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ظاهراً این آخرین جمله‌ای است که از کافکا باقی مانده است، جمله‌ای که پس از رفتن پزشک نوشت و دو روز بعد درگذشت.

—فرانتس کافکا، ترجمه‌ی احمد اخوت

ورود

و آدم باز هم هر طور شده سر می‌رسد
می‌بیند خودش در اتاق‌خوابی غریب
دارد بند لباسهای زن را باز می‌کند
حس می‌کند پاییز
دارد برگهای کتانی و ابریشمیش را
به دور ساقهای زن می‌ریزد
آن تن پررگ جلف آشکار می‌شود
به خود پیچیده
مثل باد زمستانی

—ویلیام کارلوس ویلیامز، ترجمه‌ی احمد اخوت

آدم غایب

غیبت فقط در اثر دیگری می‌تواند وجود داشته باشد: دیگری است که می‌رود، منم که می‌مانم. او در حال جدایی ابدی، در سفر است. من، منِ عاشق کارم به‌عکسِ اوست: ساکنم، بی‌جنب‌وجوش؛ هر وقت بخواهیدم در دسترسم: بلاتکلیف و میخکوب، مانند بسته‌ای مانده در گوشه‌ای فراموش‌شده در ایستگاه راه‌آهن. غیبت عاشقانه (Amorous Absence) ارتباطی یک‌سویه است و آن‌که می‌ماند احساسش می‌کند، نه کسی که می‌رود. من همیشه حاضر در تقابلم با توی پیوسته‌غایب. از این غیبت سخن گفتن اساساً طرح این موضوع است که جای فاعل [مسندالیه] و جای دیگری نمی‌تواند عوض شود. می‌توان گفت: دوستم کم‌تر از آن دوستم دارد که دوستش دارم.

از لحاظ تاریخی هدایت گفتمان غیبت را زن به عهده دارد. زن ساکن است، مرد به شکار و سفر می‌رود. زن وفادار است (انتظار می‌کشد)، مرد موجودی هر دم خیال (سوار بر کشتی راهی سفری دریایی). اگر زن می‌تواند به غیبت شکل دهد و قصه‌اش را ساز کند برای این است که فرصتش را دارد. اوست که می‌بافد و آواز می‌خواند.

اما مگر این نیست که اشتیاق، خواه معبود حاضر باشد و یا غایب یکسان است؟ معبود مگر همیشه غایب نیست؟

پیوسته دلبند غایب و گفتمان‌اش را استمرار می‌بخشم: آن هم در چه شرایط مهملی، زیرا دیگری به عنوان مدلول غایب و به لحاظ خطابی (Allocutory) حاضر است. این پریشانی غریب باعث تشکل [زمان] حال دشواری می‌شود. من میان دو زمان، شقه‌شده میان ارجاع و خطاب گرفتارم. تو رفته‌ای (و من مویه می‌کنم)، تو این‌جایی (زیرا دارم با تو سخن می‌گویم). به همین دلیل است که زمان حال، این زمان دشوار را می‌شناسم: تکّه‌ی نابی از اضطراب. غیبت ادامه می‌یابد. باید آن را تحمل کنم. از این پس اداره‌اش خواهم کرد. در انحراف زمانی نوسانی به وجود می‌آورم، ضرباهنگی که بتواند در اندام [شکل] زبان رخنه‌ای باز کند. (زبان مولود غیبت است: کودک برای خود از قرقره بازیچه‌ای می‌سازد، به گوشه‌ای پرتابش می‌کند و دوباره آن را برمی‌دارد. رفت و بازگشت مادرش را تقلید می‌کند و بدین‌گونه نمونه‌ای اعلی [پارادایم] خلق می‌شود). غیبت به صورت کار خلاقی درمی‌آید (که نمی‌گذارد به کار دیگری بپردازم). خالق داستانی با نقش‌های بسیار (مثلاً ایجاد شک، رسوایی، اشتیاق و سودایی). این نمایش زبانی مرگ دیگری را به تاخیر می‌اندازد. به ما می‌گویند مدت زمانش چندان طولانی نیست، فاصله‌ی میان وقتی کودک هم‌چنان تصور می‌کند که مادر غایبش می‌آید تا زمانی که می‌فهمد مادرش مرده است. اداره کردن غیبت یعنی به تاخیر انداختن این فاصله‌ی زمانی، تاخیر هرچه بیش‌تر لحظه‌ای که دیگری ممکن است خیلی سریع فاصله‌ی میان غیبت و مرگ را بپیماید.

—رولان بارت، ترجمه‌ی احمد اخوت