بهار و همه
هفت شعر از ویلیام کارلوس ویلیامز
چهار شعر از چارلز سیمیچ
پیری
حاشیهی کتابی
—احمد اخوت، خاطرات کتابی
سخن عاشقانه: محوشدن تدریجی
—رولان بارت، ترجمهی احمد اخوت
هتل فین جویس
—احمد اخوت
قصیدهی کافهی غم
میدانیم اگر پیامی را با آبلیمو رویِ کاغذِ تمیزی بنویسیم هیچ اثری از پیام بر کاغذ باقی نمیماند. اما اگر لحظهای کاغذ را جلویِ آتش بگیرید نوشته بهشکلِ قهوهای ظاهر میشود و میتوان نامه را خواند. تصور کنید ویسکی همان آتش است و پیام را فقط روحِ انسان میتواند درک کند تا متوجهِ حرفم شوید و ارزش نوشیدنیِ میس املیا برایتان روشن شود. ما از کنارِ بعضی چیزها بیتوجه میگذریم و در قسمتِ تاریکِ ذهنمان افکاری انباشته میشوند اما ناگهان روزی آنها را به یاد میآوریم و درکشان میکنیم. بافندهای که افکارش فقط محدود است به کارگاه بافندگی، بقچهی ناهار، رختخواب و دوباره کارگاه بافندگی ممکن است روزِ یکشنبهای که لبی تر میکند، اتفاقاً چشمش به یکی از نرگسهایِ مرداب بیفتد. ممکن است این گل را بکند، خوب براندازش کند و به گلهایِ زیبایِ طلاییاش بنگرد و بعد ناگهان در خود غمِ شیرینی احساس کند. بافندهای ممکن است در یک شبِ زیبا برایِ اولینبار ناگهان آن سرما و درخشندگیِ آسمانِ یک نیمهشبِ ماهِ ژانویه را درک کند و از کوچکیِ خود ترسِ عمیقی سراسر وجودش را بگیرد و قلبش از حرکت بازماند. وقتی مشروبِ میس املیا را مینوشید دقیقاً چنین حسوحالی دارید. ممکن است غمی وجودتان را بگیرد و یا شاد و شنگول شوید اما تجربه فقط یک چیز را نشان میدهد: به روحتان گرما میبخشید و پیام نهفته در آن را درمییابید.
—کارسون مککالرز، ترجمهی احمد اخوت
بریدهی مکالمات
سل را پیش خود اینگونه میتوانی مجسم کنی: در وسطْ سنگی تراشخورده، در دو طرفش دو ارّه. جز این همهچیز خشک است: سرفهی خشک [طرح].
آیا حنجرهام برای این اینقدر میسوزد که ساعتهاست از آن هیچ کاری نکشیدهام؟ همیشه دلم میخواهد خودم را سرزنش کنم.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
کمی آب. این قرصها مانند خردههای شیشه در بزاق گیر میکنند.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
فکر میکنم چطور زمانی جرئت میکردم یک جرعهی بزرگ آب بنوشم.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
بهخصوص دوست دارم از گلهای شقایق پُرپَر مواظبت کنم. آخر آنها خیلی لطیفاند.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
یک دقیقه وقت داری؟ اگر فرصت هست لطف کن آرام آبی روی این شقایقها بپاش.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
و در این شرایط، اگر اصلاً خوبشدنی در کار باشد، هفتهها طول میکشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
یک پیشنهاد خوب: یک تکه لیمو بینداز در شراب.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
یک هفتهی دیگر هم میتوانم طاقت بیارم. البته امیدوارم. دیگر چه فرقی میکند؟
ــــــــــــــــــــــــــــــ
آیا درد میتواند موقتاً ساکت شود؟ منظورم برای مدتی نسبتاً طولانی است.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
مواظب باش توی صورتت سرفه نکنم.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
ترس و باز هم ترس.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
اینقدر که با من خوشرفتاری میکنید برایم دردآور است. اقلاً بیمارستان همینش خوب است.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
بگذارید بد بد بماند واِلّا بدتر خواهد شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
فکر میکنی چند سال میتوانی طاقت بیاوری؟ و من تا کی میتوانم صبر تو را تحمل کنم؟
ــــــــــــــــــــــــــــــ
میدانی، دریاچه به هیچ جا راه ندارد.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
چطور میتوانیم مدتها بدون آز سر کنیم؟
ــــــــــــــــــــــــــــــ
دستت را بر پیشانیام بگذار تا به من قوت قلب بدهد.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
چرا در بیمارستان، یکبار هم که شده، آبجو را امتحان نکردم.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
و بیآنکه دیگر بتوانیم کاری کنیم امید هم نقش بر آب میشود.*
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ظاهراً این آخرین جملهای است که از کافکا باقی مانده است، جملهای که پس از رفتن پزشک نوشت و دو روز بعد درگذشت.
—فرانتس کافکا، ترجمهی احمد اخوت
ورود
و آدم باز هم هر طور شده سر میرسد
میبیند خودش در اتاقخوابی غریب
دارد بند لباسهای زن را باز میکند
حس میکند پاییز
دارد برگهای کتانی و ابریشمیش را
به دور ساقهای زن میریزد
آن تن پررگ جلف آشکار میشود
به خود پیچیده
مثل باد زمستانی
—ویلیام کارلوس ویلیامز، ترجمهی احمد اخوت
آدم غایب
غیبت فقط در اثر دیگری میتواند وجود داشته باشد: دیگری است که میرود، منم که میمانم. او در حال جدایی ابدی، در سفر است. من، منِ عاشق کارم بهعکسِ اوست: ساکنم، بیجنبوجوش؛ هر وقت بخواهیدم در دسترسم: بلاتکلیف و میخکوب، مانند بستهای مانده در گوشهای فراموششده در ایستگاه راهآهن. غیبت عاشقانه (Amorous Absence) ارتباطی یکسویه است و آنکه میماند احساسش میکند، نه کسی که میرود. من همیشه حاضر در تقابلم با توی پیوستهغایب. از این غیبت سخن گفتن اساساً طرح این موضوع است که جای فاعل [مسندالیه] و جای دیگری نمیتواند عوض شود. میتوان گفت: دوستم کمتر از آن دوستم دارد که دوستش دارم.
از لحاظ تاریخی هدایت گفتمان غیبت را زن به عهده دارد. زن ساکن است، مرد به شکار و سفر میرود. زن وفادار است (انتظار میکشد)، مرد موجودی هر دم خیال (سوار بر کشتی راهی سفری دریایی). اگر زن میتواند به غیبت شکل دهد و قصهاش را ساز کند برای این است که فرصتش را دارد. اوست که میبافد و آواز میخواند.
اما مگر این نیست که اشتیاق، خواه معبود حاضر باشد و یا غایب یکسان است؟ معبود مگر همیشه غایب نیست؟
پیوسته دلبند غایب و گفتماناش را استمرار میبخشم: آن هم در چه شرایط مهملی، زیرا دیگری به عنوان مدلول غایب و به لحاظ خطابی (Allocutory) حاضر است. این پریشانی غریب باعث تشکل [زمان] حال دشواری میشود. من میان دو زمان، شقهشده میان ارجاع و خطاب گرفتارم. تو رفتهای (و من مویه میکنم)، تو اینجایی (زیرا دارم با تو سخن میگویم). به همین دلیل است که زمان حال، این زمان دشوار را میشناسم: تکّهی نابی از اضطراب. غیبت ادامه مییابد. باید آن را تحمل کنم. از این پس ادارهاش خواهم کرد. در انحراف زمانی نوسانی به وجود میآورم، ضرباهنگی که بتواند در اندام [شکل] زبان رخنهای باز کند. (زبان مولود غیبت است: کودک برای خود از قرقره بازیچهای میسازد، به گوشهای پرتابش میکند و دوباره آن را برمیدارد. رفت و بازگشت مادرش را تقلید میکند و بدینگونه نمونهای اعلی [پارادایم] خلق میشود). غیبت به صورت کار خلاقی درمیآید (که نمیگذارد به کار دیگری بپردازم). خالق داستانی با نقشهای بسیار (مثلاً ایجاد شک، رسوایی، اشتیاق و سودایی). این نمایش زبانی مرگ دیگری را به تاخیر میاندازد. به ما میگویند مدت زمانش چندان طولانی نیست، فاصلهی میان وقتی کودک همچنان تصور میکند که مادر غایبش میآید تا زمانی که میفهمد مادرش مرده است. اداره کردن غیبت یعنی به تاخیر انداختن این فاصلهی زمانی، تاخیر هرچه بیشتر لحظهای که دیگری ممکن است خیلی سریع فاصلهی میان غیبت و مرگ را بپیماید.
—رولان بارت، ترجمهی احمد اخوت