‏نمایش پست‌ها با برچسب شارل بودلر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شارل بودلر. نمایش همه پست‌ها

غم‌های ماه

امشب ماه کاهلانه‌تر رؤیا می‌بیند؛
مانند زیبارویی لمیده بر تل بالش‌ها
که پیش از خفتن، با دست محتاط و نرم،
گرداگرد سینه‌هایش را نوازش می‌کند،
ماه محتضر بر بالش حریرگون توده‌های ابر
به رخوتی دراز تن می‌سپارد
و چشم‌هایش به تماشای رؤیاهایی سپید می‌رود
که چون گل‌های شکوفان به آسمان سرمی‌کشند.

گهگاه که از بطالت و ملال
اشکی پنهان بر کره‌ی خاک می‌فشاند،
شاعری پارسا، خواب‌ستیز،
به گودی دست خود می‌گیرد این اشک مات را،
که جلوه‌ی رنگین‌کمان دارد چون تکه‌ای عتیق،
و آن را در قلب خود جای می‌دهد،
دور از چشم خورشید.

—شارل بودلر، ترجمه‌ی رضا رضایی

عطر دیار دور

چون با دو چشم فروبسته، در شب گرم پاییزی،
بوی سینه‌ی مشتاق تو را به‌دم درمی‌کشم،
ساحل‌های سعادت‌بخشی در نظرم گسترده می‌شوند.
تافته در اشعه‌های آفتاب گدازان؛

جزیره‌ای تن‌آسان که طبیعت در آن به بار می‌آورد،
درخت‌های عجیب و میوه‌های خوشگوار
مردانی که پیکرهای باریک و نیرومند دارند،
و زنانی که سادگی و صفای نگاهشان بیننده را به حیرت می‌افکند.

بوی تو مرا به اقالیم دلاویز می‌برد،
بندری گران‌بار از بادبان‌های و دکل‌ها می‌بینم
که هنوز از خستگی امواج دریا نیاسوده‌اند.

بدان‌هنگام که عطر تمربُن‌های سبز،
که در هوا شناور است و بینی مرا می‌آگند
در روانم با سرود دریانوردان درمی‌آمیزد.

—شارل بودلر، ترجمه‌ی محمدعلی اسلامی ندوشن

بارقه‌ها

فکر کنم قبل‌ترها در یادداشت‌هایم نوشته‌ام که عشق شباهتِ بسیار زیادی به شکنجه یا عملِ جراحی دارد. امّا این ایده را می‌توان به تلخ‌ترین شکلی بسط داد. هرچند که دو عاشق بسیار شیفته‌یِ هم باشند و مملو از میلِ متقابل، همیشه یکی از آن‌ها آرام‌تر یا خویشتن‌دارتر از دیگری است. این آقا یا خانم نقشِ جراح یا جلاد را دارد؛ آن دیگری سوژه است، قربانی. این آه‌ها، پیش‌درآمدهایِ تراژدیِ رسوایی، این ناله‌ها، فریادها، خس‌خس‌ها را می‌شنوید؟ کیست که آن‌ها را بروز نداده باشد، کیست که آن‌ها را به‌زور بیرون نکشیده باشد؟ و چه چیزهای بدتری در کارِ شکنجه‌گرانِ سخت‌کوش می‌بینید؟ این چشمانِ کلاپیسه چون چشمانِ خوابگردان، این اندامی که ماهیچه‌هاشان گویی تحت‌تاثیرِ پیلِ الکتروشیمیایی، مستی، هذیان یا افیون منقبض و استوار می‌شود، یقیناً در سهمگین‌ترین نتایج‌شان هم مثال‌هایی چنان فجیع و چنان عجیب پیشِ رویتان نخواهد گذاشت. و چهره‌یِ انسان، که اُوید تصور می‌کرد برایِ بازتاباندنِ ستارگان شکل گرفته، اینک صرفاً نمودی از درنده‌خوییِ جنون‌آسایی را نشان می‌دهد، یا در نوعی مرگْ عضلاتش آزاد و رها می‌شود. زیرا یقیناً فکر می‌کنم با به کار بردنِ واژه‌یِ خلسه برای این نوع تلاش به مقدسات بی‌حرمتی کرده‌ام.

بازی هولناکی که یکی از بازیگرانش باید تسلط بر خویشتن را از کف بدهد! یک بار دیدم که کسی می‌پرسید والاترین لذتِ عشق چیست؟ یک نفر طبیعتاً پاسخ داد: پذیرایِ آن شدن. و یکی دیگر: وقف کردنِ خود. شخص دوم گفت: لذتِ غرور! و شخص اول: لذتِ تواضع! هر دویِ این هرزه‌گویان همچون کتابِ پیروی از عیسی مسیح حرف می‌زدند. ــــــ سرانجام، خیالبافِ بی‌شرمی پیدا شد و اذعان کرد که والاترین لذتِ عشق تربیت کردنِ شهروندان برای میهن است.

من می‌گویم والاترین و یگانه لذتِ عشق در اطمینان از بدی کردن نهفته است. ـــــ هم مرد و هم زن از بدوِ تولد می‌دانند که تمامِ خوشی‌ها در بدی کردن وجود دارد.

—شارل بودلر، ترجمه‌ی عظیم جابری

اقلیمی در زلف

بگذار تا زمانی دراز، دراز، عطر موهایت را ببویم و صورت خود را در آنها فروبرم، چون مرد عطشانی در آب چشمه، و آنها را در دست گیرم و چون دستمال عطرآگینی بتکانم تا خاطره‌ها در هوا افشانده شوند.

اگر می‌دانستی چه چیزها در موهای تو می‌بینم، چه چیزها حس می‌کنم، چه چیزها می‌شنوم! روح من بر عطر شناور می‌شود، چون روح مردان دیگر بر موسیقی.

موهای تو رؤیایی در خود دارند، آکنده از بادبان‌ها و دکل‌ها، دریاهای پهناوری در خود دارند که کف‌هایشان مرا به‌سوی اقالیمی دل‌انگیز می‌برند؛ به مکان‌هایی که سپهرْ کبودتر و عمیق‌تر است، به مکان‌هایی که فضا عطرآگین است از بوی میوه‌ها و برگ‌ها و بوی بدن آدمی.

در اقیانوس زلف تو بندی به نظرم می‌آید پُرولوله از نغمه‌های غم‌آلود، از مردان زورمندی از همه‌ی ملیت‌ها، از غراب‌هایی به اشکال کوناگون، که پیکرهای ظریف و پیچ‌درپیچ خود را بر آسمانی پهناور، که گرمای جاودانی در آن آرمیده، فروچیده‌اند.

در نوازش‌های زلف تو بازمی‌یابم سستی و تن‌آسانی ساعت‌های درازی را که به‌ سر رفت، بر تخت‌خواب اتاقک کشتی زیبایی، در میان گلدان‌ها و کوزه‌های آب‌زای طراوت‌بخش، درحالی‌که تکان‌های نامرئی آب بندرگاه گهواره‌جنبان آنها بود.

در اجاق گدازان زلف تو بوی توتون آمیخته‌به‌تریاک و قند به دم می‌کشم؛ در شب زلف تو، پرتو لاجورد آسمان بی‌انتهای مناطق گرم‌سیر را می‌بینم. بر کرانه‌های کرکین زلف تو خود را به بوهای درهم‌آمیخته‌ی قیر و مشک و نارگیل مست می‌کنم.

بگذار تا در گیسوان سیاه و سنگینت دندان فروبرم. هنگامی که موهای رمنده و طاغی تو را به دندان می‌خایم، چنانم می‌نماید که خاطره‌ها را می‌خورم.

—شارل بودلر، ترجمه‌ی محمدعلی اسلامی ندوشن

ایوان

مادر یادها، دلبر دلبران،
ای تو همه‌ی خوشی‌های من، ای تو همه‌ی فریضه‌های من!
به یاد بیاور دلاویزی نوازش‌ها را،
گرمی کاشانه و لطف شب‌ها را،
مادر یادها، دلبر دلبران!

شب‌های تابناک از فروزش زغال،
و شب‌های پوشیده از بخارهای گل‌رنگ در ایوان،
چه نرم بود بر من سینه‌ی تو! چه مهربان بود بر من دل تو!
ای‌بسا سخن‌های فناناپذیر که به یکدیگر گفتیم،
شب‌های تابناک از فروزش زغال.

چه زیباست خورشید در عصرهای گرم!
چه ژرف است فضا! چه نیرومند است دل!
چون من بر تو خم می‌شدم، ای شهبانوی دلارامان،
چنین می‌پنداشتم که عطر خون تو را به دم درمی‌کشم.
چه زیباست خورشید در عصرهای گرم!

شب، هر دم انبوه‌تر می‌شد چون دیواری،
و چشمان من در سیاهی، مردمک‌های تو را می‌توانست دید.
و من نفس تو را می‌آشامیدم، چه حظّی! چه زهری!
و پاهای تو در دستان برادرانه‌ی من می‌خفت.
شب، هر دم انبوه‌تر می‌شد چون دیواری.

من هنر به یاد آوردن دقایق سعادت‌بخش را می‌دانم،
و گذشته‌ی خود را بازمی‌بینم که در زانوان تو جمع شده،
زیرا چه سود زیبایی‌های خوابناک تو را در جاهای دیگر جستن
جز در بدن عزیز و در دل مهربان تو؟
من هنر به یاد آوردن دقایق سعادت‌بخش را می‌دانم!

این سوگندها، این عطرها، این بوسه‌های بی‌انتها،
آیا باز برون خواهند شد از ژرفنایی که گمان ما را بدان راه نیست،
همان‌گونه که خورشید جوانی از سر گرفته به آسمان بازمی‌گردد،
بعد از آنکه خود را در قعر دریای عمیق شست‌وشو داده؟
ـــ‌ای سوگندها! ای عطرها! ای بوسه‌های بی‌انتها!

—شارل بودلر، ترجمه‌ی محمدعلی اسلامی ندوشن

نامه‌ به مادر

در کودکیِ من دورانی بود که عشقِ شورانگیزی به تو داشتم. بشنو و بی‌وحشتی این سطور را بخوان. هرگز بدین بی‌پردگی نزدِ تو اعتراف نکرده بودم. گردشی با کالسکه هنوز در یادِ من است، تو از آسایشگاهی که در آن بستری شده بودی بیرون آمدی و برای آنکه بنمایی به یادِ پسرت بوده‌ای، طرح‌هایی را که برای من کشیده بودی به من نشان دادی. گمان می‌کنی که حافظه‌ای دهشت‌انگیز دارم؟ گردش‌های طولانی‌ای که با هم می‌کردیم، محبت‌ها و نوازش‌های مداوم... به یاد می‌آورم که کناره‌های سن بی‌اندازه غم‌انگیز بود. وه! آن روزگار برای من دورانِ خوشِ مادری و فرزندی بود. از تو پوزش می‌خواهم که خوش نامیدم زمانی را که بی‌گمان برای تو ناخوش بوده‌ است. اما من پیوسته در وجودِ تو حضور داشتم، تو تنها ازآنِ من بودی، تو هم معبودِ من بودی و هم رفیقِ من. شاید تعجب کنی که من بتوانم از روزگاری که آنقدر دور شده است، اینگونه با هیجان و شوق سخن بگویم. خودِ من نیز متعجبم. اگر جریان‌های گذشته این‌طور زنده و جاندار در ضمیرِ من نقش می‌بندد، شاید برای آن است که بارِ دیگر آرزویِ مرگ در دلِ من بیدار شده است.
—شارل بودلر، ۶ مه ۱۸۶۱، ترجمه‌ی محمدعلی اسلامی ندوشن