اگر، به پیروی از والری، چیزی را نثر بنامیم که بهمجرد انجام وظیفهاش، یعنی انتقال فکر، بمیرد، و چیزی را شعر بنامیم که از نظر شکل و قالب پایدار و مخلد بماند، رمان هم میتواند نثر یا شعر باشد. پروست و ژیرودو و کولت و آراگون شاعرند.
شکل و قالب اس اساس است. موضوع فقط بهانه و انگیزهی کار است.
بازخواندن یک رمان، اگر فقط موضوعش مد نظر باشد، بیمعنی است، زیرا پایانش را میدانیم. بنابراین نکتهی دیگری در میان است که خواننده را نگه میدارد و لطف تازهای به اثر میبخشد، نکتهای که در شرح داستان نیست بلکه در شکل بیان داستان است.
داستان ممکن است شعر باشد (مانند «ترز دکیرو») یا جز نثر نباشد (مانند آثار پیر بنوا)، همچنانکه تصویری ممکن است عکسبرداری باشد یا کار هنری.
حسن رمان در این نیست که شبیه الگوی خارجی خود باشد، بلکه در این است که این الگو را بهصورت تازهای نشان دهد.
در رمان خوب فقط مؤلف باید شبیه باشد: همچنانکه پردهی المپیا پیش از آنکه شبیه مدل خود باشد، به خود نقاش (مانه) شباهت دارد.
رمانی که بخواهد فقط در انتظار حوادث بعدی مرا بفریبد، هرگز نظرم را جلب نمیکند.
رمان پرورش احساسات که، بهقولِ خود نویسنده (فلوبر)، «هیچ اتفاقی در آن روی نمیدهد» و جز ملالی که برمیانگیزد موضوعی ندارد، مرا بیش از مهیجترین رمانهای پرحادثه مسحور میکند.
برای چه سخنان یک نوکر، یک مست، یک ابله، که در زندگی بدان توجهی ندارم، در رمان نظرم را جلب کند؟ چرا چیزی را که نمیخواهم بشنوم؟
مالارمه دربارهی نمایشی میگفت «چرا میخواهید بروم سه ساعت با کسانی سر کنم که هرگز حاضر نیستم برای ناهار به خانهی آنها پا بگذارم؟»
نقاشان ایتالیایی در دورهی رنسانس موضوع تصاویر و پردههای خود را یکباره از چند صفحهی کتاب پلوتارک و تورات گرفتند و حتا، در غالب احوال، به نقش مریم و کودک اکتفا کردند.
بههمینمنوال، یک ظرف میوهخوری برای شاردن و سزان بس بود.
آیا میتوان صد تن رماننویس تصور کرد که پیوسته موضوع واحدی را مطرح میکنند؟
بااینحال، در هر اثر هنری، تنها شکل و صورت است که تازه و نوبهنو میشود، نه مضمون و محتوای آن. و مگر رمان اثر هنری نیست؟
رمان از خواننده بههماناندازه توقع تخیل و حساسیت و نوعدوستی دارد که از نویسنده توقع دارد. خوانندگان بد، مانند نویسندگان بد، اندک نیستند.
سرگرمی و تفریحی که رمان به خواننده میدهد موجب نشده است که رمان در انظار عموم پست و بیارزش جلوه کند، زیرا مرد دانشمند نیز تحقیقات تاریخی یا علمی خود را وسیلهی لذت خاطر ساخته است و بااینحال تتبعاتش حقیر نمینماید. پستی کار رمان بهسبب عدم کوشش و زحمتی است که ارائه میدهد، تا آنجا که نویسندگان، هر کتاب خود را بهشکل رمان درمیآورند یا به آن نام رمان میدهند تا خواننده را بفریبد و بهسوی این طعمهی ظاهراً لذیذ بکشاند.
رمان محض یا خالص رمان پرحادثه و قهرمانی است. اگر این حوادث درونی باشد، رمان روانی یا تحلیلی میشود. آدلف رمان پرحادثهایست، به همان دلیل که سه تفنگدار چنین است.
رمان امروز رمان ناسره است. رمان امروز شهر فرنگ است و نویسنده بهمدد آن امیدوار است که افکار و عقایدش را دربارهی همهچیز آسانتر به خواننده بقبولاند. این افکار و عقاید را در دهان قهرمانان داستان که زبان حال او هستند میگذارد یا با حواشی و گریزهای بیشمار شرح و بسط میدهد. بدینصورت، رغبت خوانندگان به درک آن برانگیخته میشود؛ ولی چنین کتابی دیگر رمان نیست.
فلسفهی معاصر بهصورت حبها و قرصهایی که روی جعبهی آن نوشتهاند رمان، فروخته میشود. خواننده جز بدین شکل حاضر نیست آن را فروبدهد. امروزه مونتنیْ نمیتواند فلسفهاش را بهشکل مقالات به خورد خواننده بدهد.
رماننویس گاهی چنین وانمود میکند که پنداشته است قهرمانانش از دستش دررفتهاند یا عصیان کردهاند. ولی کدام نویسندهایست که عصیان الفاظ و عبارات را نشناسد و نداند که این عصیان او را از هدفی که در آغاز کار داشته دور میکند. هنر عبارت است از مهار کردن این الفاظ و این قهرمانان، و آنها را به راه دلخواه خود بردن. آنها گاهی از چنگ خواننده هم میگریزند (و بهدنبال آنها خود کتاب). آنگاه خواننده به اندیشه فرومیرود که اگر آنها نوع دیگری راهبری میشدند به چه صورت درمیآمدند. این سرکشی اثر از فرمان نویسنده، جزو خواص رمان نیست: عیب است، نه هنری که رماننویس بدان بنازد.
فقط آنچه را که میشناسیم در تصورمان میگنجد. سرشت آدمی چنین است که عفریت و اهریمن را با ترکیب چشم و دست و پا و تنهی انسانی یا اعضای حیوانات ناجور به وجود میآورد.
همچنین رمان تخیلی محصول حافظه است: حافظهی خود رماننویس (مثلاً بهصورت دفتر یادداشت روزانه) یا حافظهی دیگران (مثلاً بهصورت وقایع روزنامه).
حافظهی خواننده بهنوبهی خود به میدان میآید: خواننده خود را در کتاب مییابد و جز این هوسی ندارد که بگوید: «راستی همینطور است!»
رمان هرگز تصویر زندگی نیست، زیرا رمان سرانجامی دارد و زندگی هرگز به جایی ختم نمیشود.
داستان مفهوم متضاد واقعیت است.
پس آیا داستان واقعی بیمعنی نیست؟
—ژرژ لوریس، ترجمهی ابوالحسن نجفی
مجلهی سخن، ۱۳۳۴