از مرجان و اریدیس
قطعات
باد میوزد صبح است
برگی از آستانه گذر میکند
و زیرِ آوایی له میشود
بالبالِ خفاشها
قلقلِ قرابهها
و سایههایِ تنگ
در اطرافِ تو ویران خواهد شد
کاج سربریده میلرزد
و تو فقط
جانِ اندوهت را نجات خواهی داد
صبح است و
ادامهیِ رویایِ تو زیرِ دودهایِ بیدعوت
لگدمال میشود
—شاپور بنیاد
از زمزمههای اُریدیس
۱
از راهی که تو آمدهای پیچکها میآیند و نمیروند
کولی از سنگهای تابستان میترسد
از سنگهای تابستان
از راهی که تو آمدهای مرغهای عشق میآیند و نمیروند
کولی از ماسههای زمستان میترسد
از ماسههای زمستان
از راهی که تو آمدهای
من
میآیم و
نمیروم.
۲
شب میگذرد
ترانهها و دیوانها
به سمتِ همیشه قدمی میکشند
امّا
من از میان مه برای شما
از پیوندِ سایه با خویش
میگویم
افسوس اینجا کلامِ خاکستری
(زیبایی) را
میگوید
اینجا که از آبهای راکد مینوشم و
شنگ و لول
میافتم
(صداها وزنی ندارند ای کوکب اتّفاقی!)
من گفتم: «میگویم تو فقط به دنبال صدا بیا
مه
ردّ چرخ را میروبد»
بعد از ما
رویاهامان زندگی میکنند
ترانهها و سفینهها...
۳
صبح است
اکنون کارِ که از دست خواهد شد؟
در دورها باد
سر شاخهها را گاهی تکان گاهی عذاب خواهد داد
ـــ ای کوکبِ اتّفاقی که میانِ اتاق پرپر میشوی ـــ
سایهها تو را خواهند ربود
(من از کجا این را میگویم؟
وقتی از خوابهای کودکیم میآیی
این شبهای هول را مپرس)
صبح است
در دورها باد
ماسهها را...
جهانِ پشتِ جامِ شیشه را...
ـــ «کارِ که
از دست خواهد شد؟»
ـــ «از دست خواهد شد؟»
۴
دوباره آسمانت را از من مگیر
بگذار پوستِ منوّر من
شکوه من باشد
اکنون که عشق
زیر آسمانی که مرا میرباید
چمنهای صبح را میبافد
و تهدیدها مچاله میشوند و باز
دریاچهها افلاک را میبلعند و باز
نفرتها در تاریکیهای رفته
میمیرند.
اما تو آسمانت را از من مگیر
اینجا من
پشت پنجرهی کوچک
هنوز میتابم.
—شاپور بنیاد
قصیدهی آهو
همیشه صدایی هست
که از جام پنجره
زیبایی را
مینوشد
آنکه پنهان از ماه
ساز برمیگیرد
و نام اول او
آفتاب را به مدار جنون میخواند
و ساز عشق
در دستهاش
دلیست
که از پشت پردهها
زیبایی را
نمیداند و مینامد
—شاپور بنیاد