‏نمایش پست‌ها با برچسب کارسون مک‌کالرز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کارسون مک‌کالرز. نمایش همه پست‌ها

قصیده‌ی کافه‌ی غم

می‌دانیم اگر پیامی را با آبلیمو رویِ کاغذِ تمیزی بنویسیم هیچ اثری از پیام بر کاغذ باقی نمی‌ماند. اما اگر لحظه‌ای کاغذ را جلویِ آتش بگیرید نوشته به‌شکلِ قهوه‌ای ظاهر می‌شود و می‌توان نامه را خواند. تصور کنید ویسکی همان آتش است و پیام را فقط روحِ انسان می‌تواند درک کند تا متوجهِ حرفم شوید و ارزش نوشیدنیِ میس املیا برای‌تان روشن شود. ما از کنارِ بعضی چیزها بی‌توجه می‌گذریم و در قسمتِ تاریکِ ذهن‌مان افکاری انباشته می‌شوند اما ناگهان روزی آنها را به یاد می‌آوریم و درکشان می‌کنیم. بافنده‌ای که افکارش فقط محدود است به کارگاه بافندگی، بقچه‌ی ناهار، رختخواب و دوباره کارگاه بافندگی ممکن است روزِ یکشنبه‌ای که لبی تر می‌کند، اتفاقاً چشمش به یکی از نرگس‌هایِ مرداب بیفتد. ممکن است این گل را بکند، خوب براندازش کند و به گل‌هایِ زیبایِ طلایی‌اش بنگرد و بعد ناگهان در خود غمِ شیرینی احساس کند. بافنده‌ای ممکن است در یک شبِ زیبا برایِ اولین‌بار ناگهان آن سرما و درخشندگیِ آسمانِ یک نیمه‌شبِ ماهِ ژانویه را درک کند و از کوچکیِ خود ترسِ عمیقی سراسر وجودش را بگیرد و قلبش از حرکت بازماند. وقتی مشروبِ میس املیا را می‌نوشید دقیقاً چنین حس‌وحالی دارید. ممکن است غمی وجودتان را بگیرد و یا شاد و شنگول شوید اما تجربه فقط یک چیز را نشان می‌دهد: به روحتان گرما می‌بخشید و پیام نهفته در آن را درمی‌یابید.

—کارسون مک‌کالرز، ترجمه‌ی احمد اخوت