آخرین مدل زنده
شیدایی لل و. اشتاین
— بااینحال، داریم به جایی میرسیم، حتا اگر هیچ اتفاقی نیفتد، داریم به یک مقصدی میرسیم.
— کدام مقصد؟
— نمیدانم. جز یک مشت چیزهایی دربارهی سکونِ زندگی، چیزِ دیگری نمیدانم. آنهم وقتی خود همین هم، همین زندگی، دارد میشکند. این را میدانم.
لُل همان پیراهنِ سفیدی تنش است که قبلاً بهتن داشت، اولین بار که در خانهیِ تاتیانا کارل دیدمش. دکمههایِ بازِ پیراهن، زیرِ بارانیِ خاکستری، پیداست. بارانیِ خاکستری را، همچنانکه چشمم به پیراهن است، از تن درمیآورد، بازوهایِ عریانش آشکار میشود. در طراوتِ بازوانش تابستانی نهفته است.
—مارگریت دوراس، ترجمهی قاسم روبین
حیات مجسم
من هم گاهی نامه مینویسم، همانطور که یان قریبِ دو سال برایم مینوشت، برای منی که هیچوقت ندیده بودمش. بعد هم خودش آمد، شد جایگزینِ نامههایش. امکان ندارد که بیعشق بشود سر کرد، حتا اگر چیزی جز کلمات در میان نباشد ــــ گرچه کلمات همیشه وجود داشتهاند. بدترین چیز دوستنداشتن است، و من گمان نمیکنم چنین چیزی وجود داشته باشد.
شیدایی لل و. اشتاین
میبینم که خیال مختل میشود. گوشت و پوست از هم میشکافد، خون جاری میشود. دوباره جان میگیرد. سعی میکند که گوش بسپرد به نجوایی درونی، موفق نمیشود. غرقهی فرجام میلی است هنوز نافرجام. پلکهاش باز و بسته میشود زیر نور تند چراغ. ادامهی بهدرازاکشیدهی این لحظهی کوتاه را دیگر نگاه نمیکنم.
بعد دوباره نگاهش میکنم، و این کاری است دشوار. چشمهاش آکنده از اشک است لُل، بر اندوه عمیقش غلبه میکند، غرقهی آن نمیشود، برعکس، با هرچه در توان دارد سعی میکند آن را بنشاند کنار برترین معنای اندوه، یعنی کنار سعادت. من چیزی نمیگویم، از این خرق عادت وجودیاش هم حمایت نمیکنم. لحظهی کوتاه به انتها میرسد. اشکهای لُل برمیگردد به دریای منبع اشکهای وجودش. لحظهی کوتاه نه منتهی به فرّ است و نه منتهی به شکست، هیچ رنگی به خود نگرفته است، فقط لذت از میان رفته است، لذتِ نفی.