‏نمایش پست‌ها با برچسب نیما یوشیج. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نیما یوشیج. نمایش همه پست‌ها

داستانی نه تازه

شامگاهان که رؤیتِ دریا
نقش در نقش می‌نهفت کبود
داستانی نه تازه کرد به کار
رشته‌ای بست و رشته‌ای بگشود
                     رشته‌های دگر بر آب ببرد.
اندر آن جایگه که فندق پیر
سایه در سایه بر زمین گسترد
چون بماند آب جوی از رفتار
شاخه‌ای خشک کرد و برگی زرد
                     آمدش باد و با شتاب ببرد.
همچنین در گشاد و شمع افروخت
آن نگارین چربدست استاد
گوشمالی به چنگ داد و نشست
پس چراغی نهاد بر دمِ باد
                      هرچه از ما به یک عتاب ببرد.
داستانی نه تازه کرد، آری
آن ز یغمای ما به ره شادان،
رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه
از خرابی ماش آبادان
                     دلی از ما ولی خراب ببرد!‌

—نیما

یادداشت‌ها

§ ایرانی‌ها پی الفاظ قشنگ می‌روند، اما اصالت هنری در این است که هر موضوعی در قالب مناسب خود از حیث فرم و لفظ و همه‌چیز باشد. چون در قالب خود بود اصیل است. من هم همین کار را کرده‌ام. من هم خراب کرده‌ام و هم آباد. تا دیگران چه چیزها آباد کنند؛ به من مربوط نیست.

§ غزل‌سرایان معاصر نمی‌دانند که حافظ و مولوی (و بعد از آن‌ها دیگران) نخواهند شد. زیرا واقعیتی در کار نیست و دروغ است. زیرا سواد برمی‌دارند و تکرار می‌کنند. افکار آن‌ها دزدیده از افکار دیگران است. آن‌ها نیستند مگر تصنع‌کاران و ریاکاران و مردم‌فریبان که خودشان را هم می‌فریبند. در زمان اخیر، ما غزل‌سرایانی داشته‌ایم مثل عبرت شیرازی در زمان صفی‌علیشاه که می‌گوید: «به‌جز از عشق اسباب‌ سرافرازی بود / هرچه دیدیم و شنیدیم همه بازی بود.» نظیر او بسیار کسان زیاد که اسمی از آن‌ها نمانده است و با اشعارشان به گور رفته‌اند و نظیر آن‌ها بسیار کسان قبل از زمان ما در زمان صفویه که اسمی از آن‌ها نمانده است. فقط در بعضی تذکره‌ها تک‌بیت‌هایی (که شاه‌بیت‌هایی از آن‌ها بوده) مانده است. مثل تک‌بیت‌های آدم‌های معمولی که اتفاقاً یک‌دفعه شعر خوبی گفته‌اند.

—نیما

کک‌کی

دیری‌ست نعره می‌کشد از بیشه‌ی خموش
کک‌کی که مانده گم.

از چشم‌ها نهفته پری‌وار
زندان بر او شده است علفزار
بر او که او قرار ندارد
هیچ آشنا گذار ندارد.

اما به تن درست و برومند
کک‌کی که مانده گم
دیری‌ست نعره می‌کشد از بیشه‌ی خموش.

—نیما

شب همه شب

شب همه شب شکسته خواب به چشمم
گوش بر زنگِ کاروانستم
با صداهای نیم‌زنده ز دور
همعنان گشته همزبان هستم.

جاده اما ز همه‌کس خالی‌ست
ریخته بر سرِ آوار آوار
این منم مانده به زندان شب تیره که باز
شب همه شب
گوش بر زنگِ کاروانستم.

—نیما

نیمای نامأنوس و یک تکلمه

۲۴ آبان ۱۳۹۴
«بعد از مرگِ من، خانه‌ی یوشِ من خراب می‌شود، سهمِ جنگل را پسرعموهای من می‌خورند، نه کسی را دارم علاقه‌مند، نه مرا فرزندی باشد برومند. من می‌میرم و آثار شلوغ و درهم‌و‌برهمِ من می‌ماند و از بین می‌رود. به من زمانِ زندگی من کمک نکرد که بتوانم با آرامش کارم را بکنم.»
—نیما

خانه‌ی نیما آباد شد، متروک افتاد. ولی کاغذهاش یتیم افتاد بین شراگیمِ نااهل و طاهبازِ نابلد. زحمت زیاد اگر با طراحی و تمهیدات نباشد ارزش ندارد. کاش طاهباز به پیشنهادِ بیژن الهیِ جوان بی‌اعتنایی نمی‌کرد. شاعر و محقق کندذهن آفت ادبیات معاصر ما شده، آدم‌های متوسطِ حقیر. جمع‌آوری و تنظیم و تصحیح از وصی و محقق و مصحح متوسط برنمی‌آید.

ناله نکنم، آن ساختمان کار نیما، بخصوص در یادداشتها و کارهای نظری‌اش، ویرانه به دست ما رسیده. نه شراگیم و نه طاهباز هوش فهمیدن این کار و ساختمان را نداشتند متاسفانه. ولی «آواربرداری» تنها تقدیر ما و نیما نیست، نسبت ما و اندیشه‌ی ایرانشهری، نسبت ما با علمای مشروطه و حتی هدایت و این آخری‌ها بیژن الهی هم آواربرداری‌ست. دست ببریم و از تکه‌های این پازل به‌هم‌ریخته، از این عمارت ویران، طرح روزهای آبادش را «خیال» کنیم و بعد مطابق خیال بچینیم و تصحیح کنیم.


۲۸ آبان ۱۳۹۴
«نه یک کتاب، یک منظومه، سه خط هم که با هم جفت می‌شوند طراحی لازم دارند. ترکیب مدیونِ طراحی است.»
—نیما

بدبختی نیما آن است که مریدانِ آن ‌سالهاش به مبانی برنگشتند، شاید هم مبانی را وزن و مصراع و قافیه فرض کردند. معتقدینِ سال‌های بعد هم نهایتاً «ادیب» بودند به معنای وطنی، بگذریم از شفیعیِ کندذهن و کینه‌ای و گرفتارِ تعصبات قومی و ولایتی و سناتوری، بگذریم از ایرج خان پارسی‌نژاد که میانگین هوش و سواد منتقدان کلاسیک درس‌خوانده‌ی ماست. جوانانِ این سال‌ها شاید بتوانند قید سنت و آکادمی را بشکنند، خواندنِ نیما را ببرند به ساحت گفتگو.

شاید فقط و فقط بتوان محمود نیکبخت را نشان داد که مدعاهای نیما را ردیف کرده، کوشیده از میان یادداشت‌هاش دستگاهی نظری بیابد و به آن نگاه کند.

این «ترکیب» که نیما بر آن تاکید دارد خلاف حکم و ماده و امر بسیط است، در شعر قدما سخت یافت می‌شود، در شعر مدرن اروپا به‌وفور. می‌شود طنینش را در تقسیم کار دورکیم دید. نیما نگاه تاریخی و اجتماعی شدیدی دارد، متاسفانه هوشمندانه‌ترین نگاه‌های جوانان معاصر هم یکسر رفته سوی فلسفه‌ی فرانسوی نیمه‌ی دوم قرن بیست! برای فهمیدن نیما باید دورکیم خواند. (زنده باد شهرام پرستش که به اشاره‌ای نسبت نیما و دورکیم را در سر من و ما انداخت.)


۲۹ آبان ۱۳۹۴
«می‌پرسید تکنیک را چطور تعریف کنم؟ تکنیک، کار است نه معرفت. یعنی با کار معلوم می‌شود نه فراگرفتن اصول. هزار دفعه می‌کنید و نمی‌شود ولی اصول را می‌دانید، و آنچه را نمی‌دانید من می‌گویم تکنیک آن است.»
—نیما

این تعریف نیما از «تکنیک» مقداری توفیر دارد با افق آگاهی ما. تکنیک امروز به آنچه اطلاق می‌شود که می‌دانیم و بدان «آگاهی» یا «معرفت» داریم، و برای پیشبردِ هدفمان پیش می‌گیریم و «ابزار» است؛ به عبارتی چیز مهمی نیست و می‌شود هرلحظه بنا به خواست عوضش کرد.

تکنیک برای نیما «طرز کار» است. طرز و شیوه از سبک هندی و بعد تا پیش از نیما (در بازگشتی‌ها) تکرار می‌شود و در بیان نیما به تکنیک تبدیل می‌شود اما یک نیمایی دگرگون می‌شود. این چیست که خلافِ معرفتِ پیشینی‌ست، از معنا و فرم هم مهم‌تر است، و برسازنده‌ی شعر است؟ یا مثلاً طرز کار در شعرهای خود نیما، کسی وارسی کرده کدام است؟


۴ آذر ۱۳۹۴
«ما درست به دوره‌ای رسیده‌ایم که شعر مرده است، مسیر نظرِ تنگ و محدودی که قدما داشتند به پایان رسیده است. انتهای دیوار است. راه کور شده است.»
—نیما

محدودی تنگِ تئوریک قُدما را نیما گستراند، دستِ شعر فارسی را گرفت و به دیدن دُنیا برد، شعری که همپای شمشیر و امپراتوری و فرهنگ و زبان و حکمت و ارتش و تکنولوژیِ سرزمینِ ایران نحیف شده بود، به انحطاط افتاده بود، قرن‌ها بود فکری و نوشدنی در آن نبود. اعلامِ «مرگ شعر»، اعلامِ خطی‌شدنِ زبان است، پیش‌بینی‌پذیر شدنِ دلالت‌ها و نیت‌هاست، اعلام فقدانِ جهان‌های ممکنِ زبانی‌ست.

هدایت هم —که از فرطِ شهرت و دستمالی بسیار غریب افتاده— دست داستانِ فارسی را گرفت و طفلِ نوپا را به دویدن واداشت، بلوغی زودهنگام.

کلنل وزیری هم موسیقی را از تشتت قدمایی نجات داد —یا زبانِ بقا آموخت.

کمال شهرزاد هم در تئاتر...

هر چهارِ این‌ها شاگردان مدرسه‌ی «سن‌لوئی» بودند. تنها مدرسه‌ی واقعاً «مکتبِ» تهرانِ آن سال‌ها. اندوهانِ آنها هم شبیه است. یکی محوِ نفس با گاز، یکی خودکشیِ مبهمی، یکی اندوهِ نامکتوب و نیما که سخت‌جانتر بود و یادداشت آخر «حرفهای همسایه» ادعانامه‌ای‌ست علیه مردم و نخبگانِ زمانه‌اش، شهادتی علیه جوِ حاکمی که از حسد و تنگ‌چشمی، شاگرد و پسرخاله‌ات تو را در پایدارترین مجله‌ی ادبی کاملاً «حذف» می‌کند جای تبلیغ. (پارسی‌نژاد و شفیعی و ... که جای خود دارند.) هدایت خوشبخت‌تر بود. حیف که خودکشی چون سایه‌ی سیاهی حتی در ظهرِ عُمر هم دنبالِ آدمی می‌آید، فقط گاهی پنهان‌تر، لطیف‌تر.


تکلمه، ۲۱ آبان ۱۴۰۱
خوبیِ یادداشت‌های روزانه همین است که آدم یادش می‌رود کلمات یادشان نمی‌رود. آن روزها ابتدای فصل نومیدی بود، نومیدی از مواجهه با بن‌بست. شاید اولین تقلای من برای گردآوریِ «کتاب» بود. به هر کس که خطی از نیما نوشته بود رو زدم و خواهش کردم حاصل تمام تأملاتش راجع به نیما را در چندصفحه روشن بنویسد کنار هم بیاوریم. بعضی از آنها امروز نیستند. تلفن‌ها و نامه‌نگاری‌های آن روزها درسی بود در شناخت خلقیات ایرانیان و مصائب گفت‌وگو با اهل فکر. حاصل کار نومیدی بود. هرکس بهانه‌ای داشت و جز مرحوم نیکبخت و یکی دیگر الباقی کار را به تعلیق و تعویق و تحویل شفاهیات حواله داند ــــ‌اگر رندانه تن نزدند. از آنجا بود که خودم ذره ذره با نیما و جوانب کارش روبرو شدم. کنار هم دیدن نیما و مشروطه و تکاپوی انسان ایرانی برای به دست آوردن ترکیب‌های جدید و نظم‌های جدید (در نظام سیاسی و نسبت نهادهای اجتماع و ادبیات و غیره) و اندیشیدنِ از نو به چیستیِ ادبیات و اندیشه‌ی سیاسی و نسبت دین و حیات اجتماعی و همه‌ی اینها دلیلی دارد که فقط و فقط در نیما می‌تواند تمام‌رخ باشد و به همان دلیل است که فی‌المثل دهخدا و تقی رفعت و آخوندزاده و بهار و قائم‌مقام فراهانی و بقیه همه حکم مقدمه بر نیما را دارند. در نیما خلاقه‌ترین وجه آفرینش هنری-ادبی ایرانیان نخستین بار است که با حیات اجتماعی و اندیشیدن به همه‌ی اینها ربطی وثیق می‌یابد و ما رد این فکرکردن‌ها و دیدن‌ها و کشف و رد و قبول را می‌توانیم در نامه‌های دوران جوانی و تأثیرپذیرفتنش از لادبن تا سوسیالیست شدن و بعدتر «نیما شدن» او ببینیم. انکار نمی‌کنم که تلاش برای فهم نیما دشواریِ غریبی داشت و تازگی‌ها توانسته‌ام به خیال خودم بعضی نقصان‌ها را در روش‌شناسی و مباحث نظریِ بنیادی رفع و رجوع کنم و غریب اینکه راه را در مجادلات میان متألهین مسیحی بر سر سنت و حدود اختیارات‌شان در تفسیر پیدا کردم. دشواریِ کار از خروار خروار مهملی می‌آید که به نام ترجمه و تألیف و فهم و فلسفه به خوردمان داده‌اند و منظری برای دیدن که برنمی‌سازد هیچ مخل هم هست.

کشفِ بُعدِ تازه بعدِ خودش را آشوبناک می‌دارد تا جا برای ابعادِ تازه‌ی فهم باز شود و در این راه زبان و تصویرها از سیاقی تازه بار می‌گیرند و حالِ مشوّش عاقبت به طراوتِ طربناک آخرین می‌رسد. شعرهای آخر نیما و یادداشت‌های تئوریک آخرش اگر هوشرباست حاصل این ممارست عمری‌ست. و این طیِ طریق در نیما ترسیمِ تمام دارد، و فقط در نیما. فکر کردن به نیما و تجددی که با کار نیما محقق شد صرفاً ملعبه‌ی ادبیاتی نیست یا آنجور که شفیعی و امثالهم خیال می‌کنند بحثی مندرج در تاریخ ادبیات نیست بلکه دیدن وضع تاریخی و تجدد و تلاش‌های ایرانیان در نوآیین کردن وجوه اجتماعی و فرهنگیِ تمدن‌شان اساساً جز با شناختن نیما و بدعتی که پایه گذاشت ممکن نیست. برداشتن یک تکه شعر یا یک تکه از یادداشت‌ها و آن را زیر نور فلسفه‌های مختلف گرفتن و طامات بافتن کاری‌ست که نه فقط با نیما که با هرکسی اگر بکنید لذت ملاعبه دارد و ارزش مطالعه نه و اهمیت اصلاً. مهم دیدن تمام این پرتاب‌راه و ترسیم حاصل کار است. هنوز هم فکر می‌کنم جز آن چند صفحه‌ی مرحوم نیکبخت نقطه عزیمتی نداریم ــــ‌یا من ندیده‌ام.

—مانا روانبد

از نامه‌های نیما

شخصِ حریصِ من مثلِ یک قراولِ مجروح در شبِ پایانِ جنگ در پشتِ سنگر جا گرفته است. اگر همه شفا بیابند من باید بالایِ همین سنگر که به دستِ خودم درست شده است به خوابِ ابدی بروم! این سنگر به‌منزله‌یِ مدفنِ من است. چه چیز جز عصرِ سیاهِ من روپوشِ من خواهد بود؟ در ایران شاید هیچ‌کس از همکارهایِ من این ورطه را نمی‌بیند. ولی من می‌بینم. هیئتِ این عفریتِ سیاه برایِ شکستنِ امثالِ من دندان تیز می‌کند. من او را به هرچه تعبیر کنم، او مرا به دلخواهِ خود تعبیر خواهد کرد. ناچار، بعد از سیزده سال کار، نتیجه برایِ من در ایران نوشتنِ این سطور باید بوده باشد. برایِ اینکه هر وضعیتی ثمره‌یِ مخصوص دارد. اراده‌یِ موجود‌ــ‌به‌ــ‌حال‌ِـ‌ـ‌خود و مستقل‌بالذات وجود نداشته و ندارد که در وضعیت دخالت کرده حتماً کار را موافق با مرامِ انسان انجام بدهد. بلکه انسان هم جزئی از وضعیت است که ممکن است در وضعیت اعمالِ نفوذ کرده باشد، یا نه. ولی من برخلافِ آن‌هایی که در این‌طور موارد از شدتِ عجز و ضعفی که دارند به خدا و عوالمِ بی‌انتها می‌پردازند، به‌واسطه‌یِ نیافتنِ مایه و قوه در خود، کاملاً به‌سکوت می‌گذارنم.

تألمات و تأسفاتِ خود را به دوش گرفته به خودم و به همین دنیایی که من هم در جزوِ آن پروریده شده‌ام می‌پردازم. خونِ گرمی که در عروقِ من جاری است، به من اذنِ نشستن نمی‌دهد. محمولاتِ دوشِ خود را به بلندترین نقاطِ عالم بالا می‌برم و پرتاب می‌کنم. من بمب‌اندازِ نویسندگان هستم. از حیثِ طغیانِ احساسات بسیار شاعرانه و بلندپرواز و از حیثِ اخذِ ماده برای فکرِ خود جهاتِ هرچه مادی‌تر را مأخذ می‌گیرم. نمی‌خواهم از پشتِ پرده چیزی را ببینم اگرچه مجبور بوده باشم که در پشتِ پرده حرف بزنم. پرده‌ها را همه از هم می‌درم. درها و پنجره‌ها را همه باز می‌کنم که افکار از هرطرف به طرفِ من پرواز کرده مرا احاطه کنند. اگرچه این احاطه به خرابیِ وجودِ من منجر شود.

بدواً یک قسمتِ عمده از وقتِ من تلف نشد مگر برایِ شرقی بودنِ من، و مشق و تجربه در نوشتنِ چیزهایِ تازه که قبل از من سابقه نداشت و من می‌بایست فتح‌الباب کرده فدایِ پیش‌قدمی شده باشم. بعد از آن وضعیت به این اتلافِ وقتِ من از راهِ دیگر کمک کرد که برخلافِ اولی منفعتی هم برای فکرِ وضعیت من نداشت.

—ناتلِ عزیزِ من، ۱۳۱۰

هنوز از شب...

هنوز از شب دمی باقی‌ست، می‌خواند در او شبگیر
و شب‌تاب، از نهان‌جایش، به ساحل می‌زند سوسو؛
به‌ مانندِ چراغِ من که سوسو می‌زند در پنجره‌ی من
به‌ مانندِ دلِ من که هنوز از حوصله وز صبرِ من باقی‌ست در او
به‌ مانندِ خیالِ عشقِ تلخِ من که می‌خواند؛
و مانندِ چراغِ من که سوسو می‌زند در پنجره‌ی من
نگاهِ چشمِ سوزانش ـــ‌امیدانگیزـــ با من
در این تاریک‌منزل می‌زند سوسو.

—نیما

حرف‌های همسایه

عزیزم

در خصوص فرم لازم بود به شما توصیه کنم، اگر فرم نباشد هیچ‌ چیز نیست. عادت کنید به دقت، تا طبیعت شما شود. من راجع به فرم شعر صحبت نمی‌کنم... آن آسان‌تر است. راجع به فرم مطلب. مطلب شعری شما با طراحی شما فرم پیدا می‌کند و هیچ‌وقت بلاواسطه نیست. به زمینه‌ی کار و رنگ‌های محلی‌ که می‌دهید مربوط هست و نیست، زیرا فرم نتیجه‌ی بهترین یافتن است که شاعر بداند موضوع را با چه چیز برآورد کند.

بی‌خودترین موضوع‌ها را با فرم می‌توانید زیبا کنید. امتحان کرده‌اید و دیده‌اید. به‌عکس عالی‌ترین موضوع‌ها بی فرمْ هیچ می‌شود.

هر موضوعْ فرم خاص خود را دارد. آن را با ذوق خود باید پیدا کنید: مفصل باشد بهتر است یا مختصر، برگردان داشته باشد یا نداشته باشد... فرم که دلچسب نباشد، همه‌ی چیزها، همه‌ی زبردستی‌ها، همه‌ی رنگ‌ها و نازک‌کاری‌ها به هدر رفته است.

اینکه می‌گویند موضوع‌های پست را با آب و تاب دادن یخ‌تر می‌کنید، راست است؛ اما باید دانست این آب و تاب زائد، عبارت از عدم تناسب فرم است. وقتی‌که نویسنده مقدمتاً حرف‌های زائد می‌زند و در وسط کار خود حرف‌های زائد می‌آورد که موضوع پستی را به درجه‌ی عالی بالا ببرد اگر طراح قابلی باشد، ولو اینکه این کار را نباید کرد، از زنندگی کار خود کاسته است.

هر موضوعی به قالبی می‌خورد، مثل اینکه قبلاً در طبیعت بوده. نارنجی به‌طور نامساوی بریده شده و باید با جفت خود جفت شود و بدون آن کج‌وکوله است. مثل اینکه قفلی با کلیدی معین باز شود.

قطعه‌ی کوه‌های بزرگ، که فرستاده بودید، فرم نداشت. علت زنندگی آن همان عدم مراقبت در طراحی است. نه یک کتاب، یک منظومه، سه خط هم که با هم جفت می‌شوند طراحی لازم دارند. ترکیب مدیون طراحی است. همین‌که چیزی مفرد نشد، باید خوب مرکب شود. این مسئله در صنعت همان‌قدر دقت لازم دارد که مثلاً در داروسازی. زیرا در غلط ساختن دارو جسم از دست می‌رود و ناتندرست می‌شود؛ و در غلط ساختن کار حتا ذوق و سرشت انسان به‌هم می‌خورد.

قطعه‌ی کوه‌های بزرگ را، همان‌طور که طرح داده‌ام، اصلاح کنید. مطلب به شما واضح خواهد شد. و اگر حالا متوجه نیستید، بگذارید چندی بگذرد. بعد طرح خودتان و طرح مرا با هم بسنجید.

—نیما یوشیج، خردادماه ۱۳۲۳

مرغ شباویز

به شب آویخته مرغِ شباویز
مدامش کارِ رنج‌افزاست، چرخیدن.
اگر بی‌سود می‌چرخد
و گر از دستکارِ شب، درین تاریکجا، مطرود می‌چرخد.
به چشمش هر چه می‌چرخد ـــ چو او بر جای ـــ
زمین، با جایگاهش تنگ؛
و شب، سنگین و خونالود، برده از نگاهش رنگ؛
و جاده‌های خاموش ایستاده
که پاهای زنان و کودکان با آن گریزان‌اند،
چو فانوسِ نفس‌مرده
که در او روشنایی از قفایِ دود می‌چرخد.
ولی در باغ می‌گویند:
«به شب آویخته مرغِ شباویز
به پا، ز آویخته ماندن، بر این بامِ کبوداندود می‌چرخد.»

—نیما یوشیج

به سعید نفیسی

یک‌دفعه نشد بنویسم و به‌آسانی از فکرهایِ دورودرازِ خود فرار کنم. قلم در دست من موجِ یک دریایِ متلاطم است. برق است. بی‌حیاست. هرزه می‌گردد. مشیِ مرتب ندارد؛ و این علامتِ درماندگیِ قلبِ من است. بدبختی‌ست. باید بنویسی چطور با درماندگی و بدبختیِ خود می‌گذرانی.

—نیما یوشیج، ۲۰ دی‌ماه ۱۳۰۷

اجاق سرد

مانده از شب‌هایِ دورادور
بر مسیرِ خامشِ جنگل
سنگچینی از اجاقی خرد،
اندرو خاکسترِ سردی.

همچنان کاندر غباراندوده‌یِ اندیشه‌هایِ من ملال‌انگیز
طرحِ تصویری در آن هرچیز
داستانی حاصلش دردی.

روزِ شیرینم که با من آتشی داشت؛
نقشِ ناهمرنگ گردیده
سرد گشته، سنگ گردیده؛
با دمِ پائیز عمرِ من کنایت از بهارِ روی‌زردی.
همچنان که مانده از شب‌هایِ دورادور
بر مسیرِ خامشِ جنگل
سنگچینی از اجاقی خرد
اندرو خاکسترِ سردی.

—نیما یوشیج