شخصِ حریصِ من مثلِ یک قراولِ مجروح در شبِ پایانِ جنگ در پشتِ سنگر جا گرفته است. اگر همه شفا بیابند من باید بالایِ همین سنگر که به دستِ خودم درست شده است به خوابِ ابدی بروم! این سنگر بهمنزلهیِ مدفنِ من است. چه چیز جز عصرِ سیاهِ من روپوشِ من خواهد بود؟ در ایران شاید هیچکس از همکارهایِ من این ورطه را نمیبیند. ولی من میبینم. هیئتِ این عفریتِ سیاه برایِ شکستنِ امثالِ من دندان تیز میکند. من او را به هرچه تعبیر کنم، او مرا به دلخواهِ خود تعبیر خواهد کرد. ناچار، بعد از سیزده سال کار، نتیجه برایِ من در ایران نوشتنِ این سطور باید بوده باشد. برایِ اینکه هر وضعیتی ثمرهیِ مخصوص دارد. ارادهیِ موجودــبهــحالِــخود و مستقلبالذات وجود نداشته و ندارد که در وضعیت دخالت کرده حتماً کار را موافق با مرامِ انسان انجام بدهد. بلکه انسان هم جزئی از وضعیت است که ممکن است در وضعیت اعمالِ نفوذ کرده باشد، یا نه. ولی من برخلافِ آنهایی که در اینطور موارد از شدتِ عجز و ضعفی که دارند به خدا و عوالمِ بیانتها میپردازند، بهواسطهیِ نیافتنِ مایه و قوه در خود، کاملاً بهسکوت میگذارنم.
تألمات و تأسفاتِ خود را به دوش گرفته به خودم و به همین دنیایی که من هم در جزوِ آن پروریده شدهام میپردازم. خونِ گرمی که در عروقِ من جاری است، به من اذنِ نشستن نمیدهد. محمولاتِ دوشِ خود را به بلندترین نقاطِ عالم بالا میبرم و پرتاب میکنم. من بمباندازِ نویسندگان هستم. از حیثِ طغیانِ احساسات بسیار شاعرانه و بلندپرواز و از حیثِ اخذِ ماده برای فکرِ خود جهاتِ هرچه مادیتر را مأخذ میگیرم. نمیخواهم از پشتِ پرده چیزی را ببینم اگرچه مجبور بوده باشم که در پشتِ پرده حرف بزنم. پردهها را همه از هم میدرم. درها و پنجرهها را همه باز میکنم که افکار از هرطرف به طرفِ من پرواز کرده مرا احاطه کنند. اگرچه این احاطه به خرابیِ وجودِ من منجر شود.
بدواً یک قسمتِ عمده از وقتِ من تلف نشد مگر برایِ شرقی بودنِ من، و مشق و تجربه در نوشتنِ چیزهایِ تازه که قبل از من سابقه نداشت و من میبایست فتحالباب کرده فدایِ پیشقدمی شده باشم. بعد از آن وضعیت به این اتلافِ وقتِ من از راهِ دیگر کمک کرد که برخلافِ اولی منفعتی هم برای فکرِ وضعیت من نداشت.
—ناتلِ عزیزِ من، ۱۳۱۰