چهرهگشایی شاعر
محاورات بیگاه
نیمای نامأنوس و یک تکلمه
—مانا روانبد
پیالهای بر کفن
سوگ از فرط بداهت بیتعریف است، مثل عاشق شدن، ناگهان سوگواری یا عاشق و از اینجا به بعد تویی و حالی که داری، بی حاجتِ آموختن یا رعایتِ آدابی، «اصابت» همین است. ولی در دل سطری از ریلکه روزی چیزی دیدم که در حالت پیراستهاش توصیف و تبیینِ توأمان حالت سوگ است برای من که هیچوقت نیازِ توصیفش رهایم نکرده است: میگوید سوگ یعنی «هراسانی از تماس با هرآنچه آکنده از خاطره است» ــــ دهشتِ روبرو شدن با هرچه خاطرهایست از او، و دیگر «فقط» خاطره است از او. این است که سوگ همیشه در کار پس زدن چیزهاییست که رنج به بار میآورند چون دیگر فقط همینند و تداومی در وجود ندارند، و همیشه در کلنجار با «زندگی»، به هم رسیدنِ دو خط موازیست که دوریشان انصراف خاطر میآورد و چون به هم برسند و جرقه بزنند سیاهیِ پشت پلکها را با رعشههایی شبیه سقوط همزمان هزار ستارهی دنبالهدار ردی از زخم میگذارند حتا اگر چشمهایت را نبسته باشی. وسوسهی شاعران برای ترجمهی حال یا شهودی به «شعر» ـــگذر دادنِ آن از خیالِ جهنده به لغاتِ حکشدهی دیگر بیتغییر ـــ چیز تازهای نیست اما دیدنِ آن به هیئت «تحویل» تنها وقتی به ذهنم رسید که دیدم ریلکه در ذیل حرف اصلیِ نامهای، خطاب به مترجم شعرهایش، چطور سعی بلیغ میکند با دو ضربِ قلم بگوید خاستگاه شعر «مرگ» چه بوده ــــــ تا مگر در برگرداندن و گذر دادن شعرش از زبانی به زبان دیگر مددِ مترجم باشد:
«شعرِ "مرگ" تجسم لحظهای است که وقتی شبی ایستاده بر پل زیبایی در تولِدو دیدم شهاب ثاقبِ کشیدهای از دلِ فضای کیهانی فروبارید و بهآنی (چطور باید آن لحظه را بیان کنم؟) با قوسی آرام از فضای زمین گذر کرد: دیگر مرز جداکنندهی پیکرهاش محو شده بود. و در زمانی پیشتر، همین حس وحدت، درست شبیه منظرهای که پیش چشمم شکل پذیرفت، در قالبی شنیداری بر من متجلی شد: وقتی در کاپری، شبی در باغی زیرِ زیتونبنی ایستاده بودم، و آوای پرندهای کاری کرد که چشمانم را ببندم، آوایی که توأمان درون و بیرونم بود، انگار در فضای یگانه و یکپارچهی وسیع و در وضوحِ ناب!»
...گداختنِ روح آدمی از داغِ عشق و مرگ میتواند کیمیاگریِ حقیقی باشد. دو خطِ موازی: عشق که همه زندگیست و زندگیبخشی و دمیدن روح در کالبد تن و به شوری کمنظیر بادبان برافراشتن در دل طوفانهای دریای ناآرام زندگی؛ و تجربهی مرگِ دیگری که قطعی و محتوم است، مرگ بَعد ندارد، نقطهی پایان است، جمله تمام شده است و چارهای نیست الّا آغاز کردن جملهای نو در عینِ استیصال از نوشتن چیزی نو. وای از آن روزی که این دو خط به هم برسند و داغِ مرگ از جانب معشوق بر جان بنشیند. سهمی از لذت رؤیا و عشق از آنجاست که نمیشود «دست آن را خواند» و آنقدر طبیعی آغاز میشود که انگار «قبل» ندارد و تأثیر این لذت هم «قبل» ندارد و همیشه با ماست تا قبل از مرگ:
«مرگ عمیقاً در جوهرهی عشق ریشه دارد و هیچ تخالفی با عشق ندارد. مرگ، نهایتاً، کجا میتواند برانَد آن کسی را که ما ـــبهطرزی بیاننشدنیـــ در اعماق قلب خود حمل میکنیم. تأثیر بیوقفهی حضور او در قلب ما چطور میتواند متوقف شود، تأثیری که حتا حالا که در میان ما نیست به چیزی مستقل از حضورِ ملموسِ او بدل شده است.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درگیومهنشستهها ـــبا اندکی دستکاریـــ از ریلکهاند، ترجمهی پیمان چهرازی.
—مانا روانبد
نابودی ناب
۱
اتوبوس از تنگه میگذرد و دشت باز میشود، پهن میشود، گسترده میشود، نابود میشود و بعد شهر که از دور مثل یک منحنیِ محو در افق اتفاق دارد، مثلِ منحنیِ نامنظمِ یک لرزهنگار دیدار میآید...
۲
گفتم برویم پاییز را از خیابان ببینیم، در کوچههای ابری که برگ دانشِ مبهمی دارد، میل دارد تا برنگردد پشت سر چیزی بردارد، میل ندارد که برنگردد حتی. کوچه بدونِ درخت بود، برگها در هوا انتشار داشتند، و یک برگ، برگی کوچک که از فرطِ زردی به سبکی رسیده بود، روی صندوق متروکهی پست، برداشتم...
۳
«خطوط انتقال برق، عزیز، وقتی به هم میرسند، وقتی به یک منطقه جمعاند، باد صدای سوت دارد، سوت میزنند این دکلها، سیمها از تنهایی سوت میزنند تا بمیرند. اینجا چون همه جمعاند میشنویم، وگرنه مدام ضجه میزنند، صدایشان را رادیو میشوند، تنهاییشان را رادیو میفهمد، ما هم وقتی جمعایم سوت و جیغ میزنیم، چسناله داریم، وقتی تنهاییم سوت زدنمان را کسی نیست، با یک چیزی ورمیرویم لابد، با خودمان، گذشته، کلمه، صدا یا هر چیزی. عزیزِ من، حرف یک روز و دو روز نیست، ش. مقربین وقتی مینویسد «این شعرها سوت زدن کودکیست در تاریکی» حرفِ این دو سه سال نیست، حرفِ یک عمر است، سالها در ترسِ خانه و تاریکی و تنهایی به سوتِ سیاهی گوش دادن است، فلاکس چایی را بردار و گوش کن، این صدای کودکی ماست، صدای روز و شبهایی که در رحم سکونتِ لابدی داشتیم، خلا، بیابان همین صدا را دارد، خانهی خالی وقتی از بیرون که بیایی، لامپ را روشن کنی و کسی منتظرت نباشد، سیاهی منتظر منتشر باشد، فلاکس را هم ــــ اگر در سیاهی به گوش بچسبانی ــــ درونِ زنی را داری، درونِ زنی را داری میشنوی. مرا ببخش...»*
۴
باید نمنم پیاده شوم، بروم دستورویی بشویم، هوای ابری را، زردیِ منتظر در هوا را، و بعد بروم. بعدش مهم نیست، تا اینجا مهم بود که ردیفِ درختان از روبهرو بیایند و خط شوند و بروند، باز پشت سر برای همیشه گسترده بماند، نابود بماند...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* پرِ هوا ـــــ از دفترِ رسّ؛ برای فلیسیتی
—مانا روانبد
موخرهی شعبدهباز
باید به کلمات در زبان فکر کرد و آن مرزهای دالّها که هر لحظه میلغزند و مرز را از افتراقش میاندازند، به زبان که شکل ابرهایی سفید بر زمینهی آبی شستهی آسمان شهر در صبح روزی زمستانی و روشن هر لحظه شکلی دارند و هیچ شکل ثابتی ندارند اما هر لحظه بالاخره شکل چیزی هستند. [~]
[~] تاریکی چیست جز ندیدن؟ چیست جز تنها دیدن آنچه عادت کردهایم ببینیم؟ فقط دیدن و بازدیدن همان که قبلاً دیدهایم؛ یعنی ندیدن امر نو به سبب توقعی که از جهان داریم؛ این که نشستهایم و امید بستهایم جهان همواره به همان شکل که در ذهن ما تثبیت شده ظهور پیدا کند. [~] امید، در عمل برابر است با ندیدن. امید معنیست؛ امید به تور درهمتنیدهی دالها و مدلولها؛ تلاشی برای معنی دادن به زندگی که از نامها و قابها میگریزد؛ تور ماهیگیریست که به هرچه «آینده» است پرتاب میشود، آن لحظه که دریا دیگر دریا نیست، محل رزق است، در آن لحظه امیدْ آرزوست، چشمداشت است، انتظار و توقع؛ و این شیوهی انسانی است که چشم امید دارد از خیره شدن به ابرها، و نمیبیند، نمیتواند ببیند که ابرها چطور فراهم میآیند از پشت کوهها و در زمینهی کبودی ملتهب مغربی آسمان وامیشکفتند یا نرمنرمک پایین میآیند و شعبدههای لطیف میکنند و مماس زمین بر هوا سبک میپراکنند...
[~] زبان اگر خانهی وجود باشد، خانهی گرمونرمی نیست؛ زندانیست که پیش از هر چیز خیالیمان میکند؛ یعنی این تصور را برایمان میسازد که جهان بیرونی هست فرا و ورای زبان: بیانناشدنی. به قول بزرگترین روانکاو معاصر، زبان شکنجهخانهی وجود است. و ما میگوییم شاعران آن شعبدهبازانیاند که شکنجهی زبان را به خودش برمیگردانند: اگر در هر کاربرد عادی زبان مدام به ما یادآوری میشود که آنچه را میخواستیم بگوییم، آنچه را در سرمان در دلمان میگذرد، نمیتوانیم و نمیشود به زبان بیاوریم، اگر مدام به ما یادآوری میشود که اصل چیزها را، آنطور که درواقع هستند، نمیشود به زبان ریخت، و جهان بیرون و زبان برای ابد دوپاره هستند، پس شعر تلاشیست برای مختل کردن همین کاربستِ حداقلی زبان در زندگی روزمره و اعادهی حیثیت از زبان به مثابهی جوهر. این است که شاعر، شکست ما از زبان را به زبان برمیگرداند. ارجاعات و خطوربطهای از پیشتعیینشدهی زبان را به بازی میگیرد، طرح جدیدی میافکند. به جای گفتن عادی این که «نمیتوانم بگویم»، ناتوانی زبان را اجرا میکند و شعر میشود شعبدهی شکست: محاکات شکست زبان [~]
—عماد مرتضوی و مانا روانبد
کابوسنامه
[خرمن-جاْ خیس...
کفِ پاها (بیرنگِ پوست: نازک؛ رگهای نازک: آبی) نه که بسوزد...
پوکی نیست (ساقههای خشکِ زرد و کُلَشهای تیز و خوشههای خشکیدهْ پوستِ نازکِ شفاف را سوزن میزند قدم بر آن که بگذاری، پوکی داردْ انگار پایت را به خیال پلهی نبودهی آخر رها کنی و پا که از آن برداری، کُلَشهای سَبُک جای خود بازمیروند...)، این خیسیِ جای پوکی است...
نیست و نبودنش...
«نیستنْ» «نبودن» نیست. تاریکی نبودِ نور است اما سایه نه. «نیستن» سایه است...
پدربزرگ ایستاده در طارمی، خرمن-جا خیسْ در باد...
بادْ برنخواهد داشت برگی از خَرمَنْ امشب...]
از عصر هی میگفتم «به محل عبور گوزن نزدیک شو»* و رعشههای بیخویشی... از عصر راه میرفتم و از بادامهای روی میز برمیداشتم... از عصر یاد باپیر بودم که سالها و سالها با آنکه میدانست خشکسالی تمامشدنی نیست، گندم میکاشت و هر پاییز میگفت خوابِ باران دیده است... نفسِ خنکی، شاید از زیرِ در، میآمد و خوشیِ خواب آنقدر کرختم کرده بود که پتو-برداشتن نمیتوانستم... چشم که میبستم، میدیدم تنم از نورِ سردِ زردِ اتاق میلرزید...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از نامههای یک دوست
«زبان، شاید خاصِ طبیعتش باشد، به حرکت بیشتر مایل است تا سکون، «فعل» امّا بیشک طبیعتش است، برای حرکت بیشتر داریم تا سکون. سکون یکجور «حالت» است، که مکمل حرکت است شاید، و «صفت» هم اینجاست که از فعل جدا میافتد اگر به کارش نگاه کنیم. فکر کنم از داستانهای همینگوی بود ـــ یاد آبادان بهخیر ـــ که اینچیزها را، البته مبهم و شبحوار، فهمیده بودیم و بعدتر دیدم بیهقی مجلس که میبندد برای روایت، از قلعهی مندیش تا طفلی حسنک، چطور این دو قطبِ البته نه متناقض را حواسش هست. دیدم زبان زجر میکشد اگر در «سکونِ» تمام بخواهی نگهش بداری، بخواهی از آن کارِ یک «نقاشی» بکشی. ولی خب جهان هم که همیشه حرکت نیست، «حرکت» در داستان و روایت گاهی یک گولِ بزرگ است، ندیدن شرارتِ «زمان» است ـــ وقتی نمیگذرد. زمان وقتی بگذرد میتوان فقط فعل نوشت، اگر بخواهی؛ وقتی نگذرد چی؟ ورز دادن زبان، اگر نه معنای متوسع که معنای لغتنامهایِ «ورز دادن» را بگیری، اینجا افاقه نمیکند بلکه باید مدام جمله را ـــ یا هر واحد معنادهِ دیگر را، البته بهضرورت ـــ ایستانید، و مقطع کرد. این حرف را نباید به بریدهبریدهنویسیِ حماقتبار بازگرداند، نوشتنهایی که بیشتر حاصل نفسنفس زدن است، نه نفس نکشیدن. اگر نگاه کنی به مقدمهی منوچهر بدیعی، بر ترجمهاش از «جادهی فلاندر» کارِ «کلود سیمون»، یک مثال عالیست از این حرفها.
بگذریم. این کاری که فرستادی را، حرفِ سالها پیش است، در خانهی صاحبش دیده بودم! نقاش را مطمئنم میدانسته دارد چکار میکند، چندتا اتودِ ناتمامش را میتوانی پیش دخترش ببینی؛ خریدارش را شک دارم بداند چه خریده، اگر از خانه ندزدیده باشد دمِ آخری. به رنگها و نوانسِ لبهها و خطوط که نگاه کنی، زجرِ نقاش را میبینی که خواسته خلافِ نقاشی برود، چنان که میگفتیم فلانی خواسته زبان را به وجه مخالف خودش نزدیک کند.»
—مانا روانبد
در باب انتشار سانسورهای «دههی ۴۰ و مشقهای دیگر»
مرحوم ابوالحسن نجفی پس از چاپ حافظ خانلری در مجلهی نشر دانش نوشت که دیگر دورهی تصحیح مکرر و وسواس برای رسیدن به «صحت» غزلها به سر رسیده و باید در فهم و شرح شعرهاش بکوشیم. یعنی همهی این کارها فینفسه که ارزشمند نبود، ارزشش به این بود که بعدتر بشود حرف دقیق زد. حالا، انتشار کارهای الهی و بهار و کی و کی هم مقدمهی فهم و شناختن و نقد شناخت و شرح و تفسیر است. باید اول متن در دسترس همه باشد، که بشود حرف زد. کتاب که چاپشده، جای سانسورها هم که مشخص است (چیزی که در بقیهی کتابها ندیدم کسی رعایت کند)، حذفیات هم که منتشر شد، خب سانسورها را هم دستی برگردانیم.
عجیب بود، جوری از سانسور کارهای شمیم بهار ننویسیم که انگار باقی کتابها کامل است. کمتر رمان و داستانی از دههی چهل و پنجاه هست که امروز بیسانسور چاپ شود. به این اعتبار، من بسیار با کار آقای شمیم بهار و نشر بیدگل همدلم که کارهای پیشتر منتشرشده را ولو با سانسور کم منتشر کردهاند. چیزی ضایع نشده. این ربطی به چیزهای دیگر ندارد.
حرفم این است که به خود متن باید رسید.
عقیدهی بنده را بخواهید: لعنت به سانسور که نمیگذارد کارهای گلستان و مسکوب و هدایت و بهار و نعلبندیان کامل منتشر شود. زاهدان پشمینهپوش گمان میکنند با این قبیل تقیهها لابد از فساد اخلاقی پیش میگیرند! عرضم این است که نقصان اصلی در فقدان نقد و شناخت دقیق است. در دقیق خواندن و فهمیدن و پیش رفتن است، در نخواندن دقیق همین چیزهاست که حتی بیسانسور منتشر میشود. منظورم کتابسازیهای آبکی اساتید جلالتمآب نیست که به درد ترفیع و تجمیع مرید و تحمیق خلق میخورد. چیزی از جنس «صادقیه در بیات اصفهان»، چیزی از جنس حافظخواندن خود الهی، «بوته بر بوته»ی مرحوم هاشمینژاد (که کاش در چاپ هرمس آن خردهدستکاریها را هم نمیکرد) و این قبیل چیزهاست.
نگرانم این مخالفخوانیها شمیم بهار را از چاپ دو رمانش منصرف کند. تا همینجا هم قدری دیر شده برای انتشار رمانی که سی سال پیش تمام شده همانقدر که انتشار دیرهنگام کارهای بیژن الهی، انتشار حاصل چهل پنجاهسال فکر و کار در مدت ۴-۵ سال نگذاشت که این کتابها در چرخهی دیدن و خواندهشدن و فهم و نقد و هضم قرار بگیرند. برای همین اغلب واکنشها حاصل شیفتگی و نفرت همسانیست، و دریغا که معدودی چیزهای دقیق که به کاری بیاید به انگلیسی منتشر شده.
میماند تذکر دو نکته که:
الف) بنده هیچ علقهی مخصوصی به کارهای آقای بهار ندارم بخصوص نقدهاش که فکر میکنم رسم و رفتار خسرانباری یاد منتقدان جسور داد و بیشتر به کار برجستهکردن خویشتن میخورد و لابد خودشان هم به دلیلی نقد «خانه سیاه است» را در کتاب نگذاشتند.
ب) از بردن نام بعضی آدمها کراهت دارم. مهم متن کارهای نویسنده است و راهی که میگشاید یا نمیگشاید. بقیه حواشیست و ده سال بعد یاد کسی نمیماند.
امتثال دستور کردم وگرنه من را چه به این حرفها که هیچکارهی عالمیم.
—مانا روانبد