۱
اتوبوس از تنگه میگذرد و دشت باز میشود، پهن میشود، گسترده میشود، نابود میشود و بعد شهر که از دور مثل یک منحنیِ محو در افق اتفاق دارد، مثلِ منحنیِ نامنظمِ یک لرزهنگار دیدار میآید...
۲
گفتم برویم پاییز را از خیابان ببینیم، در کوچههای ابری که برگ دانشِ مبهمی دارد، میل دارد تا برنگردد پشت سر چیزی بردارد، میل ندارد که برنگردد حتی. کوچه بدونِ درخت بود، برگها در هوا انتشار داشتند، و یک برگ، برگی کوچک که از فرطِ زردی به سبکی رسیده بود، روی صندوق متروکهی پست، برداشتم...
۳
«خطوط انتقال برق، عزیز، وقتی به هم میرسند، وقتی به یک منطقه جمعاند، باد صدای سوت دارد، سوت میزنند این دکلها، سیمها از تنهایی سوت میزنند تا بمیرند. اینجا چون همه جمعاند میشنویم، وگرنه مدام ضجه میزنند، صدایشان را رادیو میشوند، تنهاییشان را رادیو میفهمد، ما هم وقتی جمعایم سوت و جیغ میزنیم، چسناله داریم، وقتی تنهاییم سوت زدنمان را کسی نیست، با یک چیزی ورمیرویم لابد، با خودمان، گذشته، کلمه، صدا یا هر چیزی. عزیزِ من، حرف یک روز و دو روز نیست، ش. مقربین وقتی مینویسد «این شعرها سوت زدن کودکیست در تاریکی» حرفِ این دو سه سال نیست، حرفِ یک عمر است، سالها در ترسِ خانه و تاریکی و تنهایی به سوتِ سیاهی گوش دادن است، فلاکس چایی را بردار و گوش کن، این صدای کودکی ماست، صدای روز و شبهایی که در رحم سکونتِ لابدی داشتیم، خلا، بیابان همین صدا را دارد، خانهی خالی وقتی از بیرون که بیایی، لامپ را روشن کنی و کسی منتظرت نباشد، سیاهی منتظر منتشر باشد، فلاکس را هم ــــ اگر در سیاهی به گوش بچسبانی ــــ درونِ زنی را داری، درونِ زنی را داری میشنوی. مرا ببخش...»*
۴
باید نمنم پیاده شوم، بروم دستورویی بشویم، هوای ابری را، زردیِ منتظر در هوا را، و بعد بروم. بعدش مهم نیست، تا اینجا مهم بود که ردیفِ درختان از روبهرو بیایند و خط شوند و بروند، باز پشت سر برای همیشه گسترده بماند، نابود بماند...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* پرِ هوا ـــــ از دفترِ رسّ؛ برای فلیسیتی
—مانا روانبد