امّا نباید فراموش کرد که سوان به سنی رسیده بود که انسان دیگر مستی و بیخبری آغاز جوانی را پشت سر گذاشته است و در این مرحله صرفاً از عاشق بودن لذّت میبرد بدون اینکه انتظار احساس متقابلی از طرف داشته باشد. در عنفوان جوانی هدف از نزدیک شدن قلوب به یکدیگر چیزی جز عشق نیست امّا در میانسالی باز هم تبادل افکار بین دو فرد میتواند با نیروی تداعی موجبات پیدایش عشق را فراهم سازد. مرد در جوانی آرزوی تصاحب حجب زن مورد علاقهی خود را دارد امّا بعدها درک این مطلب که موجود دلخواهش از مدتها پیش شیفتهی او بوده است میتواند دلیل کافی برای عاشق شدن او به آن زن شود.
مقصد مرد در عشق در سنین بالاتر جز ارضای نفس و لذّتی کاملاً شخصی و ذاتی چیز دیگری نیست و در این حال منطق چنین حکم میکند که جذبه و زیبایی ظاهری زن در برانگیختن احساسات او نقش مهمی داشته باشد، درحالیکه عملاً عکس قضیه صادق است؛ به این معنی که آگاهی از علاقهی زن نسبت به خویشتن ممکن است در مردی که ابتدا کوچکترین کششی نسبت به آن زن احساس نمیکرده، عشق (آن هم عشقی کاملاً حیوانی و جسمانی) به وجود آورد. پیش از رسیدن به این دوره از حیات مرد چندینبار با عشق روبهرو و آشنا شده است. قلبش آن آمادگی و بیدفاعی جوانی را در مقابل دلباختگی از دست داده و عشق دیگر نمیتواند در وجود او طبق قوانین طبیعی و ناشناختهی خود پیش رفته و تحول یابد. در این دوران است که خود ما به کمک و یاری عشق میشتابیم و به وسیلهی حافظه و تلقین آن را از اصل خود منحرف کرده شکل دیگری به آن میبخشیم.
به این معنی که تا اولین اثر و علامت آن محسوس شد به وسیلهی خاطرات گذشتهی خود پیدایش علایم و آثار بعدی را تسریع میکنیم. از آنجا که ترانهی عشق از آغاز تا پایان در وجود ما حک شده و نقش بسته است کافی است زنی پیشدرآمد آن را زمزمه کند تا تحت تاثیر زیبایی سحرانگیز آن قرار گرفته بقیه را به گوش دل بخوانیم. حال اگر آن زن آواز را از نیمه، یعنی از آنجا که از نزدیکی قلوب عشاق حکایت میکند، شروع کند ما به دلیل اینکه این موسیقی برایمان مأنوس و آشناست میتوانیم در همان قسمت ترانه که او انتظار دارد به او ملحق شده و با وی همصدا شویم.
—ترجمهی عظما نفیسی (عدل)
امّا در سنی که سوان کمکم به آن پا میگذاشت که دیگر چندان امیدی نداریم و میتوانیم برای خود لذّت مهربانی، بدون چندان توقعی به دوسره بودنش، عاشق شویم، این نزدیکی دلها اگر به مانند آغاز جوانی همان هدفی نباشد که عشق الزاماً جستوجو میکند، با تداعی فکری چنان نیرومندی با عشق یکی میشود که اگر پیش از آن پدید آید میتواند آن را برانگیزد. در گذشته آرزو میکردیم دل زنی را که عاشقش بودیم به دست آریم، بعدها، همین حس که دلی زنی با ماست میتواند برای عاشق کردنمان به او بس باشد. بدینگونه از آنجا که در عشق پیش از هر چیز به جستوجوی لذتی ذهنیایم، در سنی که به نظر میرسد گرایش به زیبایی یک زن بزرگترین بخش دلدادگی باشد، عشقی ـــهرچه بدنیترـــ میتواند پدید آید بیآنکه، در آغاز، تمنایی در کار بوده باشد. در این دورهی زندگی پیشتر چند باری دچار عشق شدهایم؛ و او دیگر خودبهخود و به پیروی از قانونهای ناشناختهی بیچون و چرایش، در برابر دل شگفتزده و ناتوان ما، عمل نمیکند. ما هم کمکش میکنیم، با حافظه با تلقین در آن دستکاری میکنیم. با شناختن یکی از نشانههایش نشانههای دیگرش را به یاد میآوریم و زنده میکنیم. از آنجا که ترانهاش را ازبریم، و کلمهبهکلمه به دل سپردهایم، نیازی نیست زنی اولش را ـــسرشار از ستایشی که زیبایی برمیانگیزدـــ به ما بگوید تا دنبالهاش را به یاد آوریم. و اگر او از میانهی ترانه آغاز کند ـــآنجا که دلها به هم نزدیک میشود، آنجا که میگوییم تنها برای همدیگر زندهایمـــ آن اندازه به این موسیقی آشناییم که بتوانیم بیدرنگ در همانجا که او میخواهد با او همنوا شویم.
—ترجمهی مهدی سحابی