برگشتم از کتابخانه به مهتابی
دیدم که رفته است.
شالِ سفید برفی او روی صندلی حصیری
پروانهوار لرزِ خوشی داشت از نسیم.
من رفته بودم از پی شاهد مثال یک لغتِ پرت
حالا چه بود آن لغتِ پرت و شاهدش
از خاطرم گریخته.
طوری که ملتفت نشوم رفته بیصدا.
از بس که ور زدم از شالِ طرفهی ابریشمش ملال گرفت.
«سگخور!»؟
یا
«قابلی نداشت»؟
یک ساعتی گذشت
دیدم که عطر شالِ نفیسش گرفته است
این دستهای لَختِ ندانمکار.
هم آن لغت به خاطرم آمد
هم شاهدِ غیورش
آن لحظهیی که از کفِ من میربود
از بس سبک نسیمِ بهارش.
—حسن عالیزاده، جنگ کناره، شمارهی ۱