در آینه به معما

دست‌ها سفید. پنج یا که هفت ثانیه، نه، بیشتر. در ایستگاه مه‌گرفته ایستاده بود و جیغ می‌کشید. حلقه‌های موی او سیاه بود و دست‌ها سفید. دست‌ها سفید بود مثل برف و یک‌هوا سفیدتر.

خواب از سرم پریده بود شاید از توقّف موقّت قطار یا که از صدای یک قطار دیگری که کند می‌گذشت و بعد در کنار این قطار ایستاد. پنج یا که هفت ثانیه نه بیشتر. دست‌های او سفید مثل برف بود و چند لحظه دست‌های او سفید بود مثل برف. کوپه نیمه‌روشن و سیاه بود و صندلی: چرم چرکمرد. دست‌های او سفید بود. یک سفیدیِ رسیده‌ی زننده مثل برف زنده، نه، برف مرده بود. قطارهای ما دوباره از کنار هم عبور می‌کنند و باز دست‌های او سفید. به بازتاب چهره‌اش که روشن از نگاهِ برفِ تازه بود توی شیشه چشم می‌کشید. ـــ‌نه! روی برف مرده ایستاده بود در بخار یا مهی که قالب تنش نبود و زار می‌زد این لباس عاریه، موقّتی. قاب پنجره به رنگ چوب بود. نه! قهوه‌‌یی سوخته. نه! موی او که حلقه‌حلقه مثل دود بود و پشت شیشه‌ی قطار دیگری که از کنار این قطار کُند می‌گذشت.

نه! قطار دیگری نبود. روی نیمکت نشسته بودم و سرم به روزنامه گرم بود: پاک و طاهر و بدون حرف مثل برفِ حول‌وحوش ایستگاه. خم شدم تا حروف روزنامه را که روی برف پرّوپخش بود دانه‌دانه باز روی صفحه‌ی سفید روزنامه جفت‌وجور در کنار هم بچینم آمد آن صدای جیغ، تیز، مثل تیغ. از قطار پنج یا که هفت ثانیه، نه، زودتر رسیده بود و بعد سوت ممتد قطار و چند لحظه‌ی بعد، دست‌ها سفید و مثل برف زنده: تازه از برابرم گذشت. زور باد یا بخار یا که چیز دیگری حروف روزنامه را سرانده بود و برده بوی توی حفره‌ی بلندگوی ایستگاه. جیغ بود یا ادای جیغ؟ هان! مگر چه فرق می‌کند. نه! قطار بود و باوقار آمد و گذشت و جیغ موقع گذشتن موقّر قطار بود، یا که چند لحظه بعد، بعدِ چند لحظه‌ای که دیدمش: یک دهان فقط، دهان؟ و باز، و بی‌صدا، و پشت شیشه‌ی قطار. حفره‌ی سفید پرنفس، نه! دست‌ها توی مه، مه غلیظ کور.

نه! زیر برف زنده روی نیمکت نشسته بودم و حروف روزنامه را، نه! روزنامه‌ی سفید مثل برفِ مرده را به روی دست‌های او سفید می‌کشیدم و دوباره می‌سرید بس سریع روی ریل‌ها زن حروف‌چین که در قطار بود.

—حسن عالیزاده