ملال چون پارچهای خاکستری و گرم است با آستری در داخل از درخشانترین و رنگینترینِ ابریشمها. وقت رویابافی، ما خودمان را در این پارچه میپیچیم. در اسلیمیهای آستریاش خانه میکنیم. وقتی کسی خواب است زیر آن روانداز به نظرمان ملالزده و کسل و گرفته میآید. اما وقتی بیدار میشود تا برایمان از رویاهایی که دیده بگوید، چیزی جز ملالش را تعریف نمیکند. چون کیست که بتواند، بهآنی، آستر زمان را پشتورو کند؟ کمااینکه تعریف کردن خواب چیزی جز این نیست.
—والتر بنیامین، ترجمهی عماد مرتضوی