فراموشی جانِ زبان است و همین فراموشیست که راه میدهد به تکرار، به یکیدانستن و یکیخواندنِ چیزهایی که ابداً با هم یکی نیستند. با به زبان راندنِ تکراریِ هر نام، تمام مصادیق گذشتهاش آب میروند تا جا برای یک اشارهی جدیدِ دیگر باز شود. ما، بهراحتی، بعدیها را با همان نامهای اولینها میخوانیم و با هر تکرار، این گذشتهی ماست که آب میرود. ما درست همانطور به معشوقی تازه میگوییم «دوستت دارم» که به پیشینی گفته بودیم؛ فقط در دلْ این وعده است که اینبار با تمامی بارهای قبل فرق میکند. و همین تفاوت کوچک، همین وعدهی پنهانی تکرار، دستکار فراموشیست ـــدفن مردگانِ جدید در گورستانی قدیمی که لودری قبرهای بیصاحبش را هم میزند و جا برای جدیدها باز میکند. ما تنِ «دوست داشتن» را در بارها گوربهگور کردن نام «معشوق» گم میکنیم، مدفون زیرِ تلنبارِ اطلاقها و دلالتها.
—از زخمهای نهانی، عماد مرتضوی