فکر خودکشی

خودکشی / suicide / suicide
میل به خودکشی، در قلمرویِ عشق، میلی‌ست مکرّر و با کمترین چیزی برانگیخته می‌شود.

۱. سر کوچکترین لطمه‌ای می‌خواهم خودکشی کنم؛ خودکشی از عشق می‌شود مضمون مکرّرِ تأمّلاتم. خیالی‌ست سَبُک‌سایه ـــ‌و فکری راحت، نوعی جبر و مقابله‌ی آنی که سخنِ من درین لحظه‌ی خاص طلب می‌کند؛ نه به آن ثبات و قوام می‌بخشد، نه فکرِ جوِّ سنگینِ مرگ و عواقبِ ناچیزش را می‌کنم. نمی‌دانم چطور خودم را بکشم فقط یک عبارت است، تک‌ جمله‌ای، که کورمال‌کورمال با آن ورمی‌روم ولی کوچک‌ترین چیزی حواسم را از آن پرت می‌کند. «و درین هنگام مردی که سه ربع ساعت نقشه‌ی مرگِ خودش را کشیده بود روی صندلی ایستاد تا در قفسه‌ی کتابخانه‌اش دنبال سیاهه‌ی قیمت آینه‌های سن‌گوبن بگردد» (استاندال: آرمانس).

۲. گه‌گاه در پرتوِ پُرنورِ پیشامدی جزئی، پرتوی که تبعات آن همه‌چیز را با خود می‌برد، ناگهان می‌بینم که به دام افتاده‌ام و در یک وضعیت (وضع) [کارزار] چاره‌ناپذیر فلج شده‌ام. اینکه فقط دو راهِ دررو هست (یا این، یا آن) و آن هر دو مسدودند یعنی از هیچ طرف حرف گفتنی نمانده برایم. آن‌وقت فکر خودکشی نجاتم می‌دهد چون می‌توانم به زبان بیاورمش (و درین کار کوتاهی نمی‌کنم): جان می‌گیرم و رنگ و لعاب زندگی به این فکر می‌زنم؛ یا بی‌پروا تقصیر را به گردن معشوق می‌اندازم (همان بهانه‌ی همیشگی) یا در خیال، با مرگ به وصل معشوق می‌رسم («در گور بیارامم تنگ در آغوشت») (هاینه: میان‌پرده‌های غنایی).

۳. نتیجه‌ی مباحثه‌ی دانشمندان این است که حیوانات خودکشی نمی‌کنند. نهایتش این است که بعضی گونه‌‌ها ـــ‌اسبان و سگان‌‌ـــ به‌غریزه خودزنی می‌کنند. امّا در اشاره به اسبان است که ورتر به تعریض از اصالتی می‌گوید که خاصّ تمام خودکشی‌هاست: «شنیده‌ام نژاد اصیلی از اسبان، وقتی زیاده گرمشان شود یا تا پای جان پِیِ‌شان کنند، از روی غریزه رگ به دندان می‌گشایند تا نَفَسشان تازه شود. دوست دارم یک رگم را بگشایم تا به آزادی جاودان نایل آیم». حماقت ژید: «ورتر را بازخواندم؛ تازه تمام شد و خالی از عذاب هم نبود. یادم رفته بود که مردنش چقدر طول می‌کشد [که قضیه اصلاً این نیست]. آن‌قدر لفتش می‌دهد که دلت می خواهد خودت هلش بدهی، بیندازی‌‌اش توی قبر. چهار پنج بار آرزو می‌کردی نفس آخرش را بکشد ولی بعدش یک نفس آخرتری هم هست... کش دادن خداحافظی من را ذلّه می‌کند» (ژید: یادداشت‌های روزانه). ژید نمی‌فهمد که قهرمان رمان عاشقانه واقعی‌ست (چون او را فقط از گِلِ فاش‌گویی سرشته‌اند و با همین فاش‌گویی‌ست که همه‌ی عاشق‌ها بر خود مسلط می‌شوند) و این‌جا او چشم‌انتظارِ مرگِ یک انسان ـــ‌مرگِ من‌ـــ است.


—رولان بارت، ترجمه‌ی کیوان طهماسبیان