اینجا را ترک کردیم. باز رسیدیم نزدیک جبهه، و دوباره گلوله و خمپاره است که دارد میآید. باران میبارد ولی خیلی سرد نیست. جیپ ما روبهراه است. اما باید پیاده بشویم و پیاده برویم.
گویا جنگ دارد به آخر میرسد. نمیدانم این را از کجا میگویند، ولی میخواهم سعی کنم، تا جایی که میشود، خودم را راحت از این منجلاب بکشم بیرون. هنوز در گوشهوکنارْ درگیریهای سختی هست. نمیشود پیشبینی کرد که کار به کجا میکشد.
دو هفتهی دیگر باز مرخصی دارم و به ژاکلین نوشتم که منتظرم باشد. شاید بد کردم که این را نوشتم. آدم نباید خودش را پابند کند.
همینطور روی مین ایستادهام. امروز صبح گروه ما راه افتاد و من طبق معمول آخر صف بودم. همه از کنار مین رد شدند، ولی من زیر پام صدای تلیک را شنیدم و فوری ایستادم. فقط وقتی پا را از روی مین برداریم منفجر میشود. هرچه توی جیبهام داشتم برای دیگران پرتاب کردم و بهشان گفتم که بروند. حالا تنها ماندهام. معمولاً باید منتظر باشم که آنها برگردند، ولی بهشان گفتم که برنگردند. البته میتوانم سعی کنم که خودم را پرت کنم به جلو بهرویِ شکم، ولی از اینکه بدون پا زندگی کنم منزجرم... فقط این دفتر را با یک مداد پیش خودم نگه داشتهام. قبل از اینکه پام را بردارم پرتابشان میکنم، و حتماً باید پام را بردارم، چون دیگر ذلّه شدهام و بعدش هم پام دارد مورمور میکند.
—بوریس ویان، ترجمهی ابوالحسن نجفی