آه! وحشتناک است جداً... هر چقدر هم که آدم جوان باشد... وقتی اوّلبار متوجه میشود که توی راه خیلیها را از دست میدهد... رفقایی که آدم دیگر نمیبیند... هیچوقت هیچوقت... مثل خواب تمام شدهاند و رفتهاند... تمام... غیب... که خود آدم هم یک روز غیبش میزند... شاید خیلی بعد... امّا بههرحال، ناچار... با همهی سیلاب هولناک چیزها و آدمها... روزها... شکلهایی که میگذرند... هیچوقت وانمیایستند... همهی عوضیها، آسوپاسها، فضولها، همهی بندهخداهایی که زیر طاقیها ول میگردند، با عینک، با چتر، با سگتولههای قلادهبهگردن... همهشان، دیگر نمیبینیشان... دارند رد میشوند و میروند... توی خواب و رویا-اند با بقیه... با هماند... بزودی تمام میشوند... غمانگیزست واقعاً... نفرتانگیز!... آدمهای بیگناهی که از جلوی ویترینها رد میشدند... یکدفعه بیاختیار دلم میخواست کار عجیبی بکنم... تن خودم از وحشت به لرزه میافتاد از اینکه بالاخره بدوم و بپرم سرشان... جلویشان بایستم... که حرکت نکنند... یخهی کتشان را بگیرم... فکر احمقانهای بود البته... امّا... نگهشان دارم... که دیگر از جا جُم نخورند!... همانجا، دیگر ثابت بمانند... بیحرکت، همیشه!... دیگر نبینی که میروند و پیداشان نمیشود.
—لویی فردینان سلین، مهدی سحابی