دستِآخر همهمان تو یه کشتی بزرگ نشستهایم و به نوبت پارو میزنیم. حتی روی میخ نشستهایم و همهچیزو ما میکشیم! و تازه چی گیرمون میاد؟ هیچّی! فقط کتک و بدبختی و چاخان و هزار جور پدرسوختگی. حضرات میفرمایند: «کار میکنیم!» این دیگه تعفنش از گند و بوی باقیِ چیزها بیشتره. کارِ حضرات رو میگم. ماها تو اسفلالسافلین کشتی به هنّوهنّ افتادهایم، گندمان گرفته و ازمان تعفن نجاست بیرون میزنه؛ و اون وقت بفرما! آقابالاسرها اون بالا رو عرشه، تو خنکا، خوشگل خانمهای سرخ و سفیدی رو که انگار با عطر بادشون کردن نشوندن رو زانوهاشون و حیام نمیکنن... ماها رو احضار میکنن رو عرشه. اون وقت کلاههای سیلندرشونو میذارن سرشون و، بعد، با عر و تیزِ تمام خطاب به ماها تُخم میفرمان که: «تنهلشها، جنگه! یخهی آشغالایی رو که تو وطن شمارهی دو هستن میگیریم کدوحلواییهاشونو تُخماقکوب میکنیم! یاالله، یاالله! تو کشتی از لوازم همهچی هست! همه با هم! اول حسابی یه عربده بکشین «زنده باد وطنِ شمارهی یک!» که دلوزهرهها رو آب کنه! جوری که از دور هم بشنون! اونایی که نخواسته باشن ریغِ رحمتو رو دریا سر بکشن، همچنون میتونن برن رو زمین سر بکشن، اونجا دستبهنقدتر میشه ریغِ رحمتو سر کشید!
—لویی فردینان سلین، ترجمهی احمد شاملو