‏نمایش پست‌ها با برچسب عباس صفاری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عباس صفاری. نمایش همه پست‌ها

تو را نمی‌بینم

تا چشم کار می‌کند
تو را نمی‌بینم.
از نشان‌هایی که داده‌اند
باید همین دوروبرها باشی،
زیر همین تکه از آسمان
که می‌تواند فیروزه‌ای باشد
جایی در جغرافیای ساده‌ی این شهر،
در عطر سنگین همین ماه
که شب‌بوها را
گیج کرده‌ است
پشت یکی از همین پنجره‌ها
که مرا در خیابان‌های دربه‌در این شهر
تکثیر می‌کند.

تا به اینجا
تمام نشانی‌ها
درست از آب درآمده‌اند.
آسمان
ماه
شب‌بوهای گیج
میز صبحانه‌ای در آفتاب نیمروز
فنجان خالی قهوه
ماتیکی خوش‌رنگ
دو بر فیلتر سیگاری نیم‌سوخته
سیبی که بوی دست‌های تو را می‌دهد
و سایه‌ی خنکی که مرغابیان
بر خرده‌نانی که تو بر آن پاشیده‌ای
نک می‌زنند.

می‌بینی که راه را
اشتباه نیامده‌ام.
آنقدر نزدیک شده‌ام
که شبیه تو را دیگر
به‌ندرت می‌بینم
اما تا چشم کار می‌کند
تو را نمی‌بینم
تو را ندیده‌ام
تو را...

—عباس صفاری

انتقام

پسر شش‌ساله‌ی همسایه گفته است
اگر دخترها به بازی نگیرندش
عکسشان را لختِ مادرزاد خواهد کشید!

ـــ‌نگران نباش عزیز دلم
آنتونی دارد بلوف می‌زند
فقط نقاش‌ها قادرند
آدم را لخت مادرزاد بکشند.

عکس را عصر همان روز
وقتی نشانمان داد به‌سختی
جلوی خنده‌مان را گرفتیم
و یاد پیکاسو افتادیم
که گفته بود بچه‌ها نابغه‌اند.
عکس را ایزابل
به آتش شومینه سپرد
و گریه‌کنان به اتاقش رفت.
ما بازمانده‌ی شب را
کنار آتش نشستیم
و از زنانی یاد کردیم که پیکاسو
به گریه انداخته بود.

—عباس صفاری

از دفترخاطراتِ یک نظرباز

دل ورق‌ورقِ خویش پاره‌پاره کنم
که از این کتاب کسی فال عافیت کم دید
—کلیم کاشانی

در هر شهر
و در هر آرایشی
همیشه منم که در یک نگاه
به جایت می‌آورم
چه در تیشرت و شلوارِ جین
وقتی برای تاکسی
دست بالا می‌بری
چه در آن پیراهنِ پشت‌بازِ پُرستاره
وقتی در نورِ لوسترها می‌درخشی و
کمرگاهت بوی تانگو می‌دهد
زنِ دارچین‌پوستی هم
که شبی مه‌آلود در لاهور
برای یک خاک‌انداز آتش و
مشتی نمکِ دریایی
به درِ خانه‌ام آمد
کسی جز تو نبود
فانوسی که شعله‌ی لرزانش
چهره‌ات را تا گریبان روشن کرد
سال‌ها پشتِ آن پنجره
پت‌پت‌کنان می‌سوخت
و سرسرای آن خانه هرگز
از خیال لختِ خلخال‌هایت     خالی نشد.

بادبان شکسته
وقتی پهلو می‌گرفتم
در یکی از خواب‌های تعبیرشده‌ی هزارویک‌ شب
تو نوعروسِ تاجری دمشقی بودی
و مرواریدهای درخشانم به یک نگاهِ تو
خرمُهره شدند     در برابرِ چشمانم
و کشتی بادپیمایم دیگر
تخته‌پاره‌ای بیش نبود

چه رهگذرِ ماه‌منظرِ کوچه‌های سمرقند
چه ساقی شمشادقدِ میخانه‌ای در نیشابور
یا در پیشبندِ سپیدی
پشتِ پیشخانِ نوشخانه‌ای در لندن
سرِ صحبت را
هرکجا و هرچه بوده‌ای
همیشه من باز کرده‌ام
و نیمه‌شبان تنها
با زیبایی دردناکِ تو
به خانه رفته‌ام.

از دیدارهای مکرّرمان امّا
تو هیچ به یاد نداری
فقط قیافه‌ام هر بار
در نظرت کمی آشناست
همین!؟

—عباس صفاری

آن‌سوی سکو

قطار همیشه استعاره‌ی جدایی نیست
از صبحِ این شهر که پیاده‌روهایش
بوی زیتونِ کال و قهوه‌ی شب‌مانده می‌دهد
همان تعداد مسافر می‌بَرَد
که شامگاه بازمی‌آورَد.
تقصیر قطار نیست اگر امشب
از هیچ دریچه‌اش دستی
برای تو بیرون نمی‌آید.

قطارها     کِل‌کِل‌کنان
راه خودشان را می‌روند
باد در کُریدورهای ایستگاه
ساز خودش را می‌زند
و پاره‌ابری که بر بالهای پنبه‌ای
به سرعت از برابر دریچه‌ها می‌گریزد
هرگز به آشیانه نخواهد رسید.

روزی دو پاکت سیگار هم دود کنی
تنابنده‌ای نمی‌فهمد
بی‌بادبان به جایی رسیده‌ای
که همسفر دریا دلت باید
ضرب‌الاجل خودش را برساند.

مسافران رفته‌اند
و دستی که صاحبش را هرگز ندیده‌ای
دریچه‌ی گیشه را می‌بندد.
تو مانده‌ای و بر آن‌ سوی سکو
زنی کنار چمدانش
در بی‌حضوری تو ایستاده است
و دم‌به‌دم ساعتش را نگاه می‌کند.

—عباس صفاری