تو را نمیبینم
انتقام
از دفترخاطراتِ یک نظرباز
دل ورقورقِ خویش پارهپاره کنم
که از این کتاب کسی فال عافیت کم دید
—کلیم کاشانی
در هر شهر
و در هر آرایشی
همیشه منم که در یک نگاه
به جایت میآورم
چه در تیشرت و شلوارِ جین
وقتی برای تاکسی
دست بالا میبری
چه در آن پیراهنِ پشتبازِ پُرستاره
وقتی در نورِ لوسترها میدرخشی و
کمرگاهت بوی تانگو میدهد
زنِ دارچینپوستی هم
که شبی مهآلود در لاهور
برای یک خاکانداز آتش و
مشتی نمکِ دریایی
به درِ خانهام آمد
کسی جز تو نبود
فانوسی که شعلهی لرزانش
چهرهات را تا گریبان روشن کرد
سالها پشتِ آن پنجره
پتپتکنان میسوخت
و سرسرای آن خانه هرگز
از خیال لختِ خلخالهایت خالی نشد.
بادبان شکسته
وقتی پهلو میگرفتم
در یکی از خوابهای تعبیرشدهی هزارویک شب
تو نوعروسِ تاجری دمشقی بودی
و مرواریدهای درخشانم به یک نگاهِ تو
خرمُهره شدند در برابرِ چشمانم
و کشتی بادپیمایم دیگر
تختهپارهای بیش نبود
چه رهگذرِ ماهمنظرِ کوچههای سمرقند
چه ساقی شمشادقدِ میخانهای در نیشابور
یا در پیشبندِ سپیدی
پشتِ پیشخانِ نوشخانهای در لندن
سرِ صحبت را
هرکجا و هرچه بودهای
همیشه من باز کردهام
و نیمهشبان تنها
با زیبایی دردناکِ تو
به خانه رفتهام.
از دیدارهای مکرّرمان امّا
تو هیچ به یاد نداری
فقط قیافهام هر بار
در نظرت کمی آشناست
همین!؟
—عباس صفاری
آنسوی سکو
قطار همیشه استعارهی جدایی نیست
از صبحِ این شهر که پیادهروهایش
بوی زیتونِ کال و قهوهی شبمانده میدهد
همان تعداد مسافر میبَرَد
که شامگاه بازمیآورَد.
تقصیر قطار نیست اگر امشب
از هیچ دریچهاش دستی
برای تو بیرون نمیآید.
قطارها کِلکِلکنان
راه خودشان را میروند
باد در کُریدورهای ایستگاه
ساز خودش را میزند
و پارهابری که بر بالهای پنبهای
به سرعت از برابر دریچهها میگریزد
هرگز به آشیانه نخواهد رسید.
روزی دو پاکت سیگار هم دود کنی
تنابندهای نمیفهمد
بیبادبان به جایی رسیدهای
که همسفر دریا دلت باید
ضربالاجل خودش را برساند.
مسافران رفتهاند
و دستی که صاحبش را هرگز ندیدهای
دریچهی گیشه را میبندد.
تو ماندهای و بر آن سوی سکو
زنی کنار چمدانش
در بیحضوری تو ایستاده است
و دمبهدم ساعتش را نگاه میکند.
—عباس صفاری