‏نمایش پست‌ها با برچسب وحید حکیم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب وحید حکیم. نمایش همه پست‌ها

کتاب، برای پیر شدن

ستارگان عازم ییلاق؛ و شبان خمیده
بر سعادت دنیوی‌اش؛ و آرامشی چنان عظیم
همچون فریاد حشره‌ای، ناموزون،
که خدایی بی‌نوا بر پا می‌دارد. سکوت
از کتاب تو سوی قلبت برخاسته است.
بادی بی‌هیاهو در هیاهوی جهان جابه‌جا می‌شود.
زمان در دوردست لبخند می‌زند، بازمی‌ایستد.
و ساده‌اند در باغْ میوه‌های پرآب.

تو پیر خواهی شد
و رنگ خواهی باخت در رنگ درختان،
سایه‌ای نرم‌تر بر دیوار خواهی انداخت،
و عاقبت، همچو جان، خاکِ مرعوب خواهی بود،
کتاب را باز از همان صفحه‌ی گشوده‌اش برخواهی داشت،
خواهی گفت به‌راستی این‌ها آخرین کلمات تاریک بودند.

—ایو بونفوا، ترجمه‌ی کیوان باجغلی و وحید حکیم