در آینه به معما
مرگ چون عاشقی حواسپرت
پرسفونه
ملواح
نامه
اینجا
در این اتاقِ روشنِ مهمانسرا
شادم که در کنارم دیگر تو نیستی.
دریایِ چشمانداز
از گوشوارههایت
آبیترست
و جنگلش
موجِ زبرجدست
و پوستِ هوا
ترگونه است و تُرد
و پشتِ پنجره هر صبح
یک مرغِ دریایی.
تشویش نیست
و چشمهایت
از یاد میروند.
چون زورقی که دور میشود
هر لحظه از کنارهی تاریک
آرام
سرد
سبکبار ـــ
بیکشمکش
بی هیچ خونریزی
هر چیزْ خوب و خرّم و خستهست
و خواب میچسبد
تا صبح
که باز پشتِ پنجره پرهیبِ مرغ دریایی
چون سروِ بیدخوردهی آن پرده در «ایتاک» ـــ
شوخیست!
شادم که در کنارم دیگر تو نیستی.
سیرسیرک
کمی به نور بچرخید!
شد
کمی به تاریکی!
حواس آدم را پرت میکند
صدای این حشره، سیرسیرک.
مگر چه مرگش هست؟
نمیشود برگردد جوانیی رفته.
کمی به نور بچرخید!
شد
کمی به تاریکی!
ته حیاط، سپیدارها بلند، همتراز
نسیمِ کمنفسی نیز برگها را میلرزاند.
ته حیاطهای قدیمی سپیدار میکاشتند
حفاظِ خانه بود از نگاهِ غریبه
و یا نشان خاستگاه، و یا دیدگاهِ روستایی؟
کمی به نور بچرخید!
شد
کمی به تاریکی!
شدآمدی که ندارید پس چرا نگرانید؟
بریدهاید پای همه قوموخویشها را
نمیشود تکوتنها درین سرای درندشت...
ولی عجب سرِ ناترسی.
کمی به نور بچرخید!
شد
کمی به تاریکی!
نه! بوی یاسهای زردِ روندهست
و نور سرخ عصر پشتِ سپیدارها و دلواپس.
همینکه شب بشود قطع میشود قطعاً
صدای این حشره، سیرسیرک.
نمیشود برگردد جوانیی رفته.
هنور نور نکِ شاخههاست سوسوزن.
کمی به نور بچرخید!
شد
کمی به تاریکی!
نمیشود زیبایی همیشه رو به نور بچرخد
دمی نسیم نفسگیر یاسهای خزنده
و چشمها که خیره میشوند به تاریکی.
کمی به نور بچرخید!
شد: