به دفترش که نزدیک میشد قدمهایش را تندتر میکرد و زیر لب میگفت: «بهتر است عجله کنم.» در این شهر همه عجله میکردند فقط برای اینکه عجله کرده باشند. آدمها توی اتومبیلها عجله میکردند تا در ترافیک پرعجله از یکدیگر سبقت بگیرند. آدمها عجله میکردند تا خودشان را به قطار برسانند درحالیکه یک دقیقهی بعد قطار دیگری میرسید، بعد عجله میکردند و از قطار پایین میپریدند و دواندوان از این طرف خیابان به آن طرف خیابان میرفتند تا خودشان را به ساختمانها برسانند و سوار آسانسورهای سریعالسیر پرعجله شوند. آدمها در اغذیهفروشیها با عجله غذایی را میبلعیدند که آشپزها با عجله آن را سرخ کرده بودند. آدمها توی سلمانیها تند و تند میگفتند: «فقط یک بار صورتم را بتراش، عجله دارم.» در ادارهها و دفاتر کار تابلویی زده بودند که روی آنها نوشته بود: «امروز خیلی کار دارم» و «خداوند جهان را در شش روز آفرید ـــ شما هم میتوانید هر مطلبی دارید در شش دقیقه بگویید.» و در همین ادارهها و دفاتر کار آدمها با بیتابی میخواستند از دست اربابرجوع خلاص شوند. آدمهایی که پیرارسال پنج هزار دلار درآورده بودند و پارسال ده هزار دلار، به اعصاب داغانشده و مغزهای خشکیدهی خود فشار میآوردند تا بلکه بتوانند امسال بیست هزار دلار دربیاورند؛ و آدمهایی که بلافاصله پس از درآوردن بیست هزار دلار از پا درآمده بودند عجله میکردند تا به قطار برسند و دورهی مرخصی خود را که پزشکان عجول تجویز کرده بودند با عجله بگذرانند.
ببیت هم در میان آنان با عجله به دفترش بازگشت تا در آنجا بیآنکه کار چندانی داشته باشد بنشیند و فقط کارمندانی را که وانمود میکردند دارند عجله میکنند تماشا کند.
—سینکلر لوییس، ترجمهی منوچهر بدیعی