‏نمایش پست‌ها با برچسب مجتبا ویسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مجتبا ویسی. نمایش همه پست‌ها

در جمع زنان

در آب گرم که آرام گرفتم چشم‌هایم را بستم؛ چشم‌هایی که از آن‌همه حرف بی‌مورد به درد آمده بودند. هرقدر بیشتر خود را متقاعد می‌کردم که حرف زدن بیهوده است نیازم به آن بیشتر و بیشتر می‌شد؛ علی‌الخصوص در جمع زنان. اما طولی نکشید که آب گرم خستگی و قدری تب را که در جانم بود با خود برد و من به یاد آخرین باری افتادم که در تورین بودم. روز بعد از یک بمباران هوایی در ایّام جنگ بود. لوله‌های بزرگ ترکیده بودند و از حمام خبری نبود. با لذت اندیشیدم «تا وقتی آدم بتواند حمام کند، زندگی به تکاپویش می‌ارزد.»

حمام و سیگار. حین دود کردن سیگار یک دستم روی آب در وان بازی می‌کرد و در ذهن این حمام را که خاطره‌ی روزهای پرتب‌وتاب پیشین را در من زنده کرده و به وجدم آورده بود با غوغای کلمات بی‌شمار حلاجی می‌کردم؛ با سوداهای شتابزده‌ام و ایده‌هایی که مدام در سرم وول می‌خوردند. در این شب، همه‌شان تا سطح آب وان و آن گرمای مطبوع پایین آمده بودند. من انسانی جاه‌طلب بوده‌ام؟ قیافه‌ی افراد جاه‌طلب پیش چشمم رژه رفت: پریده‌رنگ، با مشخصه‌ای خاص، پرتشنج. ازشان آیا یکی تابه‌حال توانسته بود یک ساعت روی آرامش به خود ببیند؟ کسی که محرکش جاه‌طلبی باشد تا دم مرگ هم روی آرامش به خود نخواهد دید.

—چزاره پاوزه، ترجمه‌ی مجتبا ویسی