بهناگاه دانستم که بیرونِ خانهای.
درختهایی که در میانِ آنها پرسه میزدی خاموش شدند،
شاخهای کوچک خبر داد ـــــ در هوایِ غروبگاهان شکست،
و همهیِ پرندههایِ باغ آوازِ خود را به آخر رسانیدند.
بهخاطرِ چه آمدهای؟ سرِ آشتی داری؟
به گرفتنِ باج آمدهای، یا فقط آمدهای که بدانی؟
و پس از غروبِ خورشید آیا باید وادار شوم
که از روی تختِخوابِ نزدیکِ پنجره کشیده شده، شیشهیِ پردرخش بر فرازِ دیوارِ باغ،
در انتظارِ تو به چمن بنگرم و به کوچه،
به سایهها که در زیرِ ماه سست میشوند و سخت.
تنهایم من، اما نگاه کن، درها را باز کردهام،
و خانه پر میشود از سرما، بادها به درون میوزند.
خانهای چنین رسوخپذیر و ازهمپاشیده را، با
شورشی پیشاپیش در میانِ دیوارهایش،
یارایِ مقاومتِ این محاصره نیست.
درها را من به نشانهیِ تسلیم باز کردهام. خانه پر میشود از سرما.
چرا بیرون میایستی؟ من آمادهیِ پاسخ گفتنم.
درها باز است. چرا تو نمیآیی؟
درختهایی که در میانِ آنها پرسه میزدی خاموش شدند،
شاخهای کوچک خبر داد ـــــ در هوایِ غروبگاهان شکست،
و همهیِ پرندههایِ باغ آوازِ خود را به آخر رسانیدند.
بهخاطرِ چه آمدهای؟ سرِ آشتی داری؟
به گرفتنِ باج آمدهای، یا فقط آمدهای که بدانی؟
و پس از غروبِ خورشید آیا باید وادار شوم
که از روی تختِخوابِ نزدیکِ پنجره کشیده شده، شیشهیِ پردرخش بر فرازِ دیوارِ باغ،
در انتظارِ تو به چمن بنگرم و به کوچه،
به سایهها که در زیرِ ماه سست میشوند و سخت.
تنهایم من، اما نگاه کن، درها را باز کردهام،
و خانه پر میشود از سرما، بادها به درون میوزند.
خانهای چنین رسوخپذیر و ازهمپاشیده را، با
شورشی پیشاپیش در میانِ دیوارهایش،
یارایِ مقاومتِ این محاصره نیست.
درها را من به نشانهیِ تسلیم باز کردهام. خانه پر میشود از سرما.
چرا بیرون میایستی؟ من آمادهیِ پاسخ گفتنم.
درها باز است. چرا تو نمیآیی؟
—هنری رید، اندیشه و هنر، بهمن ۱۳۴۶