‏نمایش پست‌ها با برچسب حسین معصومی همدانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حسین معصومی همدانی. نمایش همه پست‌ها

باد مرخص است

در سینه‌کشِ تپه‌یِ ده مزرعه‌هایی‌ست که بوته‌هایِ گلِ ابریشم چند روزی آنجا می‌گذرانند. در فصلِ گُلچینی، دور از آنجا، گاه به دختری بسیار عطرآگین برمی‌خورید که دست‌هایش تمامِ روز با شاخه‌هایِ شکننده درگیر بوده است و مثلِ چراغی که هاله‌یِ روشنی از عطر داشته باشد، پشت به خورشیدِ در حالِ غروب، دور می‌شود.

حرمت‌شکنی‌ست اگر سرِ حرف را با او باز کنید.

در همان حال که گیوه‌هاتان علف را لگد می‌کند راه بدهید تا بگذرد. شاید بخت با شما یار باشد و بر لب‌های او پرهیبِ رطوبتِ شب را بشناسید.

—رنه شار، حسین معصومی همدانی

دارایی‌های برابر

شیفته‌ی این تکه‌ی مهربان روستا و پشتیِ تنهایی آنم که توفانها می‌آیند و آرام و رام گره خود را در کنار آن می‌گشایند و بر تیرک آن چهره‌ای گمشده یک لحظه روشن می‌شود و باز دل از من می‌برد. از آن زمان که به یاد می‌آورم خود را می‌بینم که بر روی گیاهان باغ پریشان پدرم خم شده‌ام، به گردش شیره‌ی گیاهی گوش می‌کنم و با چشم شکل‌ها و رنگ‌هایی را بوسه می‌دهم که باد نیم‌شبی بهتر از دست ناتوان آدمیان آبیاری‌شان می‌کند. اعتبار بازگشتی که هیچ سرمایه‌ای به تمسخرش نمی‌گیرد. محکمه‌های نیم‌روز، من مراقبم. منی که از این امتیاز برخوردارم که شکست و اعتماد را، تسلیم و دلاوری را، یکجا با هم حس کنم‌ـــــــــ هیچ‌کس در خاطر من نمانده است جز کنج یک دیدار که آب می‌شود.

در جاده‌ی اسطوخودوس و شراب، در چهارچوب کودکانه‌ای از غبار، کنار هم میان نی‌ها و خارها گام برداشتیم، و یکی از ما می‌دانست که دیگری دوستش دارد. آنکه بعدها پشت مهِ بستر استوارت می‌بوسیدی مردی با چهره‌ای افسانه‌ای نبود. اکنون تو برهنه و از همه بهتری، اما فقط این زمان که از درگاه سرودی ناهموار پا بیرون می‌نهی. فضا آیا همیشه همین فراغت مطلق و درخشان، روی‌کردن دلیرانه، خواهد بود؟ اما وقتی این را پیش‌بینی می‌کنم، گواهی می‌دهم که تو زنده‌ای؛ شیار میان خوبی و تو و بدی من روشن می‌شود. و چون تو را، بی‌جان، از زمین برگیرم گرما با سکوت باز خواهد گشت.

—رنه شار، ترجمه‌ی حسین معصومی همدانی

اتاق فضایی

مثل آواز کبوتر جنگلی آنگاه که رگبار در راه است ـــ‌از باران، از شبح خورشیدی که بازمی‌گردد، غازه‌ای بر هوا می‌نشیند‌ـــ شسته از خواب بیدار می‌شوم، از جا که برمی‌خیزم آب می‌شوم؛ خرمن انگورِ آسمانِ نوآموز را می‌چینم.

کنار تو دراز کشیده‌ام و آزادی تو را به جنبش درمی‌آورم. کلوخه‌ای خاکم که گُلِ خود را می‌خواهد.

گلوی تراشخورده‌ای درخشان‌تر از گلوی تو آیا هست؟ پرسیدن همان و مردن همان!

بال آه تو کُرک بر برگ‌ها می‌نشانَد. خطّ عشق من میوه‌ی تو را می‌بندد، می‌نوشدش.

من مشمول رحمت چهره‌ی توام که تاریکی‌هایم آن را غرق شادی می‌کنند.

چه زیباست فریاد تو که سکوت تو را به من می‌دهد!


—رنه شار، ترجمه‌ی حسین معصومی همدانی

زودهنگام میا

زودهنگام میا، ای عشق، برو همچنان؛
درخت جز برای جان خود نلرزیده است؛
برگهای فروردین را باد پاره‌پاره کرده است.

زمین سطح خود را آرام می‌کند
و مغاکهای خود را به هم می‌آورَد.
اینک تو، عشق برهنه، میوه‌ی طوفان!
در اندیشه‌ی تو بودم که پوست درخت را می‌شکافی.

—رنه شار، ترجمه‌ی حسین معصومی همدانی

لالایی برای هرروز تا روز آخر

بارها، بارهای بار
آدم می‌خوابد، تنش بیدارش می‌کند؛
بعد یک بار، فقط یک بار
آدم می‌خوابد و تنش را گم می‌کند.

—رنه شار، ترجمه‌ی حسین معصومی همدانی

بازمانده

رنجت از چیست؟ گویی در خانه‌ی خاموش طالعِ چهره‌ای بیدار می‌شود که انگار آینه‌ای تلخ آن را میخکوب کرده است. گویی، کنار چراغ بلند و نور آن که روی بشقابی کور خم شده است، میز کهنه را با میوه‌هایش بلند می‌کنی و به طرف گلوی بغض‌کرده‌ات می‌بری. گویی باز تویی و گریزهات در بخار صبحگاهی به جانب طغیانی که این‌همه عزیز بود، طغیانی که بهتر از هر مهربانی‌ای توانست به نجاتت بیاید و بلندت کند. گویی، در آن حال که عشقت در خواب است، درگاه بلند و راهی را که به آن می‌رسد محکوم می‌کنی.

رنجت از چیست؟

از ناواقعی دست‌نخورده در میان واقعی ویران‌شده. از ترفندهای پرماجرای این دو که محصور در دعوت و خون است. از آنچه برگزیده شد اما دستی به آن نرسید، از ساحل خیز برداشتن تا کرانه‌ی رسیدن، از حالِ بی‌بازتاب که ناپدید می‌شود. از ستاره‌ای که، دیوانه، نزدیک شد و پیش از من خواهد مرد.

—رنه شار، ترجمه‌ی حسین معصومی همدانی