باد مرخص است

در سینه‌کشِ تپه‌یِ ده مزرعه‌هایی‌ست که بوته‌هایِ گلِ ابریشم چند روزی آنجا می‌گذرانند. در فصلِ گُلچینی، دور از آنجا، گاه به دختری بسیار عطرآگین برمی‌خورید که دست‌هایش تمامِ روز با شاخه‌هایِ شکننده درگیر بوده است و مثلِ چراغی که هاله‌یِ روشنی از عطر داشته باشد، پشت به خورشیدِ در حالِ غروب، دور می‌شود.

حرمت‌شکنی‌ست اگر سرِ حرف را با او باز کنید.

در همان حال که گیوه‌هاتان علف را لگد می‌کند راه بدهید تا بگذرد. شاید بخت با شما یار باشد و بر لب‌های او پرهیبِ رطوبتِ شب را بشناسید.

—رنه شار، حسین معصومی همدانی