سپرغم

همه داریم می‌رقصیم. یکباره چشمم می‌افتد به سایه‌ی نرگس‌های نوبرانه‌ی خشکیده‌ای که آینه بر دیوار قاب کرده است. خشکم می‌زند. چپ را نگاه می‌کنم—تصویرمان بر پرده‌ی چوبی تاب می‌خورد. همه داریم می‌رقصیم، امّا سایه‌ی هرکداممان را غم یکجور برداشته است.